دیوان اشعار - غزلیات

فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۳۸۱

فروغی بسطامی
بخت سیه به کین من، چشم سیاه یار هم حادثه در کمین من، فتنهٔ روزگار هم
از مژه ترک مست من صف زده بر شکست من کار بشد ز دست من، چارهٔ نظم کار هم
ساقی از این مقام شد، صبح نشاط شام شد خواب خوشم حرام شد، بادهٔ خوش گوار هم
تار طرب گسسته شد، پای طلب شکسته شد راه امید بسته شد، چشم امیدوار هم
طایر تیر خورده ام، ره به چمن نبرده ام فصل خزان فسرده ام، موسم نوبهار هم
زهر ستم چشیده ام، بار الم کشیده ام رنج فراق دیده ام، محنت انتظار هم
ای زده راه دین من، شاهد دل نشین من چشم تو در کمین من، غمزهٔ جان شکار هم
شاد ز تو روان من، زنده به بوت جان من ذکر تو بر زبان من، مخفی و آشکار هم
ای بت دل پسند من، هر سرت موت بند من کاکل تو کمند من، طرهٔ تاب دار هم
لعل تو برق خرمنم زلف تو طوق گردنم وه که به فکر کشتنم، مهره فتاده، مار هم
دوش فروغی از مهی یافته جانم آگهی کز پی او به هر رهی دل بشد و قرار هم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل از فروغی بسطامی، نمونه‌ای برجسته از سبک عراقیِ متأخر و سرشار از مضامین رایج در غزل عاشقانه دوره قاجار است. شاعر در این سروده، سیمای عاشقی دل‌خسته و سرگشته را ترسیم می‌کند که همزمان از جورِ روزگار و نامهربانیِ معشوق در رنج است. فضای کلی شعر، آکنده از ناامیدی، انزوا و تسلیم در برابرِ تقدیرِ محتوم است که با زبانی موزون و پر احساس بیان شده است.

مضمون محوری این اثر، اسارتِ عاشق در کمندِ زیبایی و بی‌وفایی معشوق است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های سنتی، از چشم‌ها، زلف و غمزه معشوق به عنوان ابزارهای شکار و تخریبِ روان عاشق یاد می‌کند. این غزل به خوبی تضاد میان شورِ درونی عاشق و بی‌پناهی او در برابر حوادث جهان را به تصویر می‌کشد.

معنای روان

بخت سیه به کین من، چشم سیاه یار هم حادثه در کمین من، فتنهٔ روزگار هم

تقدیرِ شوم من با من دشمنی می‌کند و چشمانِ زیبایِ یار نیز چنین است؛ حوادثِ تلخ در کمینِ من نشسته‌اند و فتنه‌های روزگار نیز با آن‌ها همدست شده‌اند.

نکته ادبی: بخت سیه به کین من: کین در اینجا به معنای دشمنی و انتقام است. هماهنگیِ بخت و چشم یار در آزار عاشق، از مضامین رایج در ادبیات غنایی است.

از مژه ترک مست من صف زده بر شکست من کار بشد ز دست من، چارهٔ نظم کار هم

مژه‌های معشوق من که همچون ترک مستی است، صف کشیده و آماده‌ برای شکست دادنِ من هستند؛ کار از دستم در رفته و دیگر هیچ توانی برای سامان‌دهی به زندگی خود ندارم.

نکته ادبی: ترک مست: اشاره به مژه‌های بلند و کشیده که در ادبیات کهن به دلیل سحرآمیزی و بی‌رحمی، به سربازان ترک یا بت‌پرستان تشبیه می‌شدند.

ساقی از این مقام شد، صبح نشاط شام شد خواب خوشم حرام شد، بادهٔ خوش گوار هم

ساقی مجلس را ترک کرده است، صبحِ شادی من به شامِ تار تبدیل شد، خوابِ آسوده بر من حرام گشت و لذتِ شرابِ گوارا نیز از میان رفت.

نکته ادبی: صبح نشاط شام شد: کنایه از کوتاه بودنِ مدتِ شادی و رسیدنِ ناگهانی غم و اندوه است.

تار طرب گسسته شد، پای طلب شکسته شد راه امید بسته شد، چشم امیدوار هم

تار و پودِ شادی از هم گسست، قدرتِ طلب و خواستن از من گرفته شد و تمامِ راه‌های رسیدن به آرزو، حتی خودِ چشمانِ امیدوار من نیز بسته شد.

نکته ادبی: تار طرب گسسته شد: استعاره‌ای از پایان یافتنِ رشته‌های شادمانی و امید.

طایر تیر خورده ام، ره به چمن نبرده ام فصل خزان فسرده ام، موسم نوبهار هم

من همچون پرنده‌ای هستم که تیر خورده و نتوانست به چمن‌زار برسد؛ در فصل خزان پژمرده‌ام و حتی در فصل بهار نیز شادابی‌ام بازنگشته است.

نکته ادبی: طایر تیر خورده: استعاره از عاشقِ مجروح و ناتوان که به آرزوهای خود نرسیده است.

زهر ستم چشیده ام، بار الم کشیده ام رنج فراق دیده ام، محنت انتظار هم

زهر ستم و سختی را چشیده‌ام و بارِ اندوهِ فراوان را بر دوش کشیده‌ام؛ من رنجِ دوری از یار و محنتِ انتظارِ طولانی را تحمل کرده‌ام.

نکته ادبی: بار الم: کنایه از غم و اندوهِ سنگین که گویی باری است بر دوش عاشق.

ای زده راه دین من، شاهد دل نشین من چشم تو در کمین من، غمزهٔ جان شکار هم

ای کسی که ایمان مرا به یغما بردی و دل‌نشینِ منی، چشمانت در کمینِ جانِ من است و ناز و غمزه تو نیز شکارچیِ جانِ من شده است.

نکته ادبی: زده راه دین من: کنایه از اینکه زیبایی معشوق، اعتقاد و آرامش روحی عاشق را از او گرفته است.

شاد ز تو روان من، زنده به بوت جان من ذکر تو بر زبان من، مخفی و آشکار هم

جانِ من به خاطر تو شاد است و زندگی‌ام به بویِ عطرِ تو وابسته است؛ نامِ تو چه در پنهانی و چه آشکار، همواره بر زبانِ من جاری است.

نکته ادبی: زنده به بوت جان من: اشاره به اینکه عطر و یاد یار، عامل حیات روحی عاشق است.

ای بت دل پسند من، هر سرت موت بند من کاکل تو کمند من، طرهٔ تاب دار هم

ای بتِ محبوبِ من، هر تار موی تو بند و دامی برای من است؛ کاکلِ تو برای به اسارت درآوردنِ من، همچون کمند است و گیسویِ تاب‌دارت نیز همین نقش را دارد.

نکته ادبی: کمند: طنابی که برای شکار یا اسیر کردن به کار می‌رود؛ تشبیه زلف به کمند از تصاویر کلاسیکِ ادبیات فارسی است.

لعل تو برق خرمنم زلف تو طوق گردنم وه که به فکر کشتنم، مهره فتاده، مار هم

لبِ سرخِ تو چون برقِ آتش‌زننده، خرمنِ وجودم را می‌سوزاند و زلفِ تو همچون طوقی بر گردنم سنگینی می‌کند؛ شگفتا که با فکر کشتنِ من، مانندِ ماری که بر مهره‌اش چنبره می‌زند، مرا اسیر کرده‌ای.

نکته ادبی: برق خرمن: استعاره از سوزندگی و ویرانگری زیبایی معشوق. مار و مهره: اشاره به باور قدیمی که مار عاشقِ مهره‌ی مار است.

دوش فروغی از مهی یافته جانم آگهی کز پی او به هر رهی دل بشد و قرار هم

دیشب فروغی از آن ماهِ تابان خبری دریافت کرد و از آن زمان بود که دل و قرارش را در پیِ او روانه کرد.

نکته ادبی: فروغی: تخلص شاعر که در بیت پایانی آورده شده است. مه: استعاره از معشوق زیبا.

آرایه‌های ادبی

استعاره طایر تیر خورده

تشبیه عاشقِ بی‌قرار و ناتوان به پرنده‌ای که بال و پرش زخمی شده و توان پرواز ندارد.

تشبیه کاکل تو کمند من

تشبیه گیسوی یار به کمند برای نشان دادنِ نقشِ آن در اسیر کردن و به دام انداختنِ عاشق.

تضاد (طباق) مخفی و آشکار

استفاده از واژگان متضاد برای نشان دادنِ تداومِ یادِ یار در همه حال.

کنایه کار بشد ز دست من

کنایه از اینکه اختیارِ امور از دستِ عاشق خارج شده و او درمانده گشته است.