دیوان اشعار - غزلیات

فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۳۵۰

فروغی بسطامی
من بر سر کوی تو ندیدم خاکی که به سر نکرده باشم
از دست جفای تو نمانده ست شهری که خبر نکرده باشم
جز مهر تو در دلم نرفته ست مهری که به در نکرده باشم
شب نیست که با خیال قدت دستی به کمر نکرده باشم
در حسرت زلف تو شبی نیست کز گریه سحر نکرده باشم
یک باره مرا مکن فراموش تا فکر دگر نکرده باشم
کردی نظری به من که دیگر از فتنه حذر نکرده باشم
تیری ز کمان رها نکردی کش سینه سپر نکرده باشم
از سیل سرشکت خانه ای نیست کش زیر و زبر نکرده باشم
خاکی نه که در غمش فروغی زآب مژه تر نکرده باشم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار، تصویری از عشق عمیق، رنج‌آلود و همه‌جانبه‌ی عاشق را ترسیم می‌کند که تمام هستی او را در بر گرفته است.

سراینده با اغراق‌های هنرمندانه و بیان استیصال خود، از وفاداری مطلق و تحمل جفای معشوق سخن می‌گوید و تمامی زوایای زندگی‌اش را با خاطره و حسرتِ او گره می‌زند. فضای حاکم بر ابیات، آکنده از شوریدگی و تسلیم در برابر سرنوشتی است که عشق برای او رقم زده است.

معنای روان

من بر سر کوی تو ندیدم خاکی که به سر نکرده باشم

تمام کوی تو را گشته‌ام و هر ذره خاکی که در آن بوده، در ماتم تو بر سر خود ریخته‌ام.

نکته ادبی: خاک بر سر ریختن کنایه از ماتم‌زدگی و سوگواری است.

از دست جفای تو نمانده ست شهری که خبر نکرده باشم

به قدری از بی‌مهری و جفای تو رنج کشیده‌ام که آوازه‌ی درد من در تمام شهرها پیچیده و همه از آن باخبر شده‌اند.

نکته ادبی: استفاده از اغراق برای نشان دادن شدت رنج و گسترده بودن دایره شکایت عاشق.

جز مهر تو در دلم نرفته ست مهری که به در نکرده باشم

تنها عشق تو در دلم جای گرفته و دیگر هیچ مهر و محبتی را در قلب خود راه نداده‌ام.

نکته ادبی: ایهام در واژه مهر که هم به معنای خورشید و هم به معنای محبت به کار رفته است.

شب نیست که با خیال قدت دستی به کمر نکرده باشم

هیچ شبی نیست که با خیال قامت بلند تو، در آرزوی در آغوش کشیدنت، دست به کمر نگرفته و بی‌تابی نکرده باشم.

نکته ادبی: دست به کمر گرفتن در اینجا نشانه‌ی استیصال، بی‌قراری و غم‌زدگی عاشقانه است.

در حسرت زلف تو شبی نیست کز گریه سحر نکرده باشم

در حسرت گیسوان تو، شب‌های بسیاری را تا صبح با گریه و زاری به پایان برده‌ام.

نکته ادبی: سحر کردن در اینجا به معنای به صبح رساندنِ شب از طریق بی‌خوابی و گریه است.

یک باره مرا مکن فراموش تا فکر دگر نکرده باشم

مرا یک‌باره و ناگهانی رها نکن، پیش از آنکه تصمیم دیگری بگیرم و راه خود را جدا کنم.

نکته ادبی: تضاد و تقابل میان وفاداری و تهدید به جدایی در ساختار بیت دیده می‌شود.

کردی نظری به من که دیگر از فتنه حذر نکرده باشم

تو با نگاهی که به من کردی، چنان مجذوبم ساختی که دیگر از فتنه‌ها و سختی‌های راه عشق هراسی ندارم.

نکته ادبی: نظر کردن کنایه از توجه و عنایت خاص معشوق است.

تیری ز کمان رها نکردی کش سینه سپر نکرده باشم

هیچ تیری از جانب تو رها نشد که من پیشاپیش با سینه خود آن را استقبال نکنم.

نکته ادبی: سپر قرار دادن سینه کنایه از پذیرش بلا و استقبال از سختی‌هاست.

از سیل سرشکت خانه ای نیست کش زیر و زبر نکرده باشم

از سیل اشک‌های جاری شده، هیچ بخش از وجودم باقی نمانده که زیر و رو نشده باشد.

نکته ادبی: سیل سرشک استعاره‌ای از اشک بسیار و بی‌امان است که استعاره از ویرانگریِ غم دارد.

خاکی نه که در غمش فروغی زآب مژه تر نکرده باشم

هیچ قطعه خاکی در این دنیا نیست که از اشک چشم‌هایم در غم دوری تو تر نشده باشد.

نکته ادبی: آب مژه اشاره‌ای است به اشک چشم و رطوبت ناشی از آن.

آرایه‌های ادبی

اغراق (مبالغه) تمام ابیات

شاعر با استفاده مداوم از ساختار منفی 'هیچ... که نکرده باشم'، شدت بی‌پایان رنج و وفاداری خود را به تصویر می‌کشد.

استعاره سیل سرشک

اشک چشم به سیل خروشان تشبیه شده است که نشان‌دهنده فراوانی و تخریب‌گری غم است.

کنایه خاک بر سر کردن

اشاره به آیین سوگواری و ماتم که در اینجا نماد شدت اندوه عاشق است.