دیوان اشعار - غزلیات

فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۳۲۳

فروغی بسطامی
ساقی نداده ساغر چندان نموده مستم کز خود خبر ندارم در عالمی که هستم
از بس قدح کشیدم در کوی می فروشان هم جامه را دریدم، هم شیشه را شکستم
خورشید عارض او چون ذره برده تابم بالای سرکش او چون سایه کرده پستم
کام دلم تو بودی هر سو که می دویدم سر منزلم تو بودی هر جا که می نشستم
تیغش جدا نسازد دستی که با تو دادم مرگش ز هم نبرد عهدی که با تو بستم
کیفیت جنون را از من توان شنیدن کز عشق آن پری رو زنجیرها گسستم
ترسم کز این لطافت کان نازنین صنم راست گرد صمد نگردد نفس صنم پرستم
سنگین دلی که کرده ست رنگین به خون من دست فریاد اگر به محشر دامن کشد ز دستم
از هر طرف دویدم همچون صبا فروغی لیکن به هیچ حیلت از بند او نجستم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگرِ حالِ عاشقی است که در دریایِ بی‌کرانِ عشقِ معشوق غرق شده و به چنان مرتبه‌ای از استغراق رسیده که پیوندِ خود را با عالمِ خاکی و هویتِ فردی‌اش از دست داده است. شاعر در این ابیات، از مفاهیمِ مستی، دیوانگی و جست‌وجویِ بی‌حاصل برای رهایی از بندِ عشق سخن می‌گوید و معشوق را کانونِ تمامِ حرکت‌ها و سکون‌هایِ زندگیِ خود می‌داند.

فضایِ حاکم بر این غزل، آمیزه‌ای از حیرت، شیدایی و نوعی تسلیمِ مطلق است. در این اشعار، تضادِ میانِ عظمتِ معشوق و حقارتِ عاشق به خوبی به تصویر کشیده شده است و در نهایت، به این حقیقتِ تلخ و شیرین اعتراف می‌شود که راهی برای گریز از این قفسِ باشکوهِ عشق وجود ندارد.

معنای روان

ساقی نداده ساغر چندان نموده مستم کز خود خبر ندارم در عالمی که هستم

ساقیِ عشق چنان مرا مست کرده که از خود بی‌خبرم و در این عالم، گویی هیچ‌کاره و بی‌هویت شده‌ام.

نکته ادبی: ساقی در عرفان، تجلّیِ جمالِ الهی است که جامِ معرفت یا عشق را به عاشق می‌نوشاند.

از بس قدح کشیدم در کوی می فروشان هم جامه را دریدم، هم شیشه را شکستم

در راهِ عاشقان چنان غرقِ می نوشی شدم که از شدتِ بی‌خویشتنی، هم لباسِ خود را پاره کردم و هم ظرفِ شراب را شکستم که کنایه از کنار گذاشتنِ عقل و پرهیزکاری است.

نکته ادبی: جامه دریدن کنایه از رسوایی و از دست دادنِ کنترل و شیشه شکستن کنایه از ترکِ تقواست.

خورشید عارض او چون ذره برده تابم بالای سرکش او چون سایه کرده پستم

چهره‌ی تابانِ معشوق همچون خورشید است که من در برابرِ درخششِ آن، همچون ذره‌ای ناچیزم و قامتِ بلندِ او مرا همچون سایه‌ای در زیرِ پای خود محو و کوچک کرده است.

نکته ادبی: بهره‌گیری از تضادِ خورشید و ذره برای نشان دادنِ نسبتِ وجودیِ عاشق و معشوق.

کام دلم تو بودی هر سو که می دویدم سر منزلم تو بودی هر جا که می نشستم

در تمامِ لحظاتِ عمر، چه در حالِ تلاش و پویایی و چه در سکون و آرامش، تنها مقصد و هدفِ من تو بودی.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده ی وحدتِ قبله و هدف در مسیرِ سلوکِ عاشقانه است.

تیغش جدا نسازد دستی که با تو دادم مرگش ز هم نبرد عهدی که با تو بستم

عهدی که با تو بستم چنان استوار است که هیچ شمشیری نمی‌تواند آن را قطع کند و حتی مرگ نیز قادر نیست پیوندِ وفاداریِ میانِ ما را از هم بگسلد.

نکته ادبی: اشاره به عهدِ الست و پایداریِ عاشق در پیمانِ خود با معشوق.

کیفیت جنون را از من توان شنیدن کز عشق آن پری رو زنجیرها گسستم

حقیقتِ دیوانگی را فقط من می‌توانم تعریف کنم، چرا که برای رسیدن به آن معشوقِ زیبا، تمامِ زنجیرهایِ عقل و منطق را از پای خود گسستم.

نکته ادبی: زنجیر نمادِ تعلّقاتِ دنیوی و عقلِ مصلحت‌بین است.

ترسم کز این لطافت کان نازنین صنم راست گرد صمد نگردد نفس صنم پرستم

می‌ترسم که از شدتِ لطافت و پاکیِ آن معشوقِ نازنین، حتی نَفَسِ آلوده‌یِ من که مریدِ او هستم، باعثِ غبارگرفتنِ ساحتِ پاکِ او شود.

نکته ادبی: صنم در اینجا به معنای معشوقِ زیباست که در ادبیاتِ کلاسیک به بتی تشبیه می‌شود که پرستش می‌شود.

سنگین دلی که کرده ست رنگین به خون من دست فریاد اگر به محشر دامن کشد ز دستم

آن معشوقِ سنگدل که دستانش به خونِ من رنگین است، می‌ترسم در روزِ قیامت هم از من دوری کند و با بی‌توجهی مرا ترک کند.

نکته ادبی: سنگین‌دلی کنایه از قساوت و بی‌رحمیِ معشوق است.

از هر طرف دویدم همچون صبا فروغی لیکن به هیچ حیلت از بند او نجستم

ای فروغی، من همچون بادِ صبا به هر سو دویدم و تلاش کردم، اما با هیچ حیله و تدبیری نتوانستم از بندِ عشقِ او رهایی یابم.

نکته ادبی: صبا نمادِ حرکت، جست‌وجو و پیام‌بری است که در اینجا به ناکامیِ عاشق در رهایی اشاره دارد.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) خورشید و ذره / بالا و پست

برای نشان دادنِ فاصله ی وجودیِ عاشق و معشوق و عظمتِ او در برابرِ ناچیزیِ عاشق.

کنایه جامه دریدن و شیشه شکستن

کنایه از رسیدن به اوجِ بی‌خودی و ترکِ آداب و رسومِ عاقلان.

تشبیه خورشید عارض او

تشبیه چهره ی معشوق به خورشید برای تأکید بر درخشندگی و گرمایِ آن.

استعاره بند او

استعاره از دامِ عشق که عاشق در آن گرفتار است و امکانِ گریز از آن نیست.