دیوان اشعار - غزلیات

فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۳۱۷

فروغی بسطامی
آن که به دیوانگی در غمش افسانه ام آه که غافل گذشت از دل دیوانه ام
در سرشکم نشد لایق بازار دوست قابل قیمت نگشت گوهر یک دانه ام
گاه ز شاخ گلش هم نفس عندلیب گاه ز شمع رخش هم دم پروانه ام
سرو فرازنده ای خاسته از مجلسم ماه فروزنده ای تافته در خانه ام
با سگ او هم نشین وز همه مستوحشم با غم او آشنا از همه بیگانه ام
سفرهٔ می خانه شد خرقهٔ پشمینه ام بر سر پیمانه ریخت سبحهٔ صد دانه ام
باده پپاپی رسید از کف ساقی مرا توبه دمادم شکست بر سر پیمانه ام
آتش رخسار او سوخت نه تنها مرا خانهٔ شهری بسوخت جلوهٔ جانانه ام
مستی من تازه نیست از لب میگون او شحنه مکرر شنید نعرهٔ مستانه ام
تا نشود آن هما سایه فکن بر سرم پا نگذارد ز ننگ جغد به ویرانه ام
جلوهٔ فروغی نکرد در نظرم آفتاب تا مه رخسار دوست تافت به کاشانه ام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاهِ شوریدگی و شیداییِ عاشق در برابرِ جلوه‌یِ محبوب است. شاعر با زبانی فاخر و در عین حال صمیمانه، از رها کردنِ پیوندهای دنیوی و ظواهرِ زاهدانه سخن می‌گوید تا به یگانگی با عشقِ حقیقی برسد. فضای کلیِ اثر، آمیزه‌ای از حیرت، مستی و اشتیاق است که در آن، عاشق از نگاهِ خلق دیوانه می‌نماید، اما در خلوتِ خویش، حقیقتی را یافته که او را از هر دو عالم بی‌نیاز کرده است.

در این سروده، تقابلِ میانِ عقل و زهد با جنون و مستی به زیبایی به تصویر کشیده شده است. شاعر با استفاده از نمادهای کلاسیک مانند عندلیب، پروانه و هما، وضعیتِ متغیرِ خود را در سایه‌یِ جلوه‌های گوناگونِ یار بازگو می‌کند و نشان می‌دهد که حضورِ محبوب، تمامِ هستی و معادلاتِ زندگیِ او را دگرگون کرده است.

معنای روان

آن که به دیوانگی در غمش افسانه ام آه که غافل گذشت از دل دیوانه ام

آن معشوقی که به خاطرِ شدتِ عشقش مرا شهره‌یِ شهر و دیوانه کرده است، دریغ که با بی‌اعتنایی از کنارِ قلبِ من عبور کرد.

نکته ادبی: افسانه شدن کنایه‌ای از مشهور شدن به عاشقی و جنون است.

در سرشکم نشد لایق بازار دوست قابل قیمت نگشت گوهر یک دانه ام

اشکِ من آن‌قدر ارزشمند نبود که در بازارِ عشقِ یار خریدار داشته باشد؛ در واقع وجودِ من و گوهرِ عشقی که در دل دارم، به اندازه‌ای نبود که موردِ توجه و پسندِ او قرار گیرد.

نکته ادبی: اشاره به بی‌ارزش بودنِ سرمایه‌یِ دنیوی و مادی در برابرِ عظمتِ عشقِ معشوق.

گاه ز شاخ گلش هم نفس عندلیب گاه ز شمع رخش هم دم پروانه ام

من در برابرِ جلوه‌های مختلفِ یار، حالاتی گوناگون دارم؛ گاهی به دلیلِ گل‌گون بودنِ رخسارِ او، هم‌نشینِ بلبل می‌شوم و گاهی به خاطرِ شعله‌ور بودنِ حسنِ او، مانندِ پروانه‌ای گردِ شمعِ وجودش می‌گردم.

نکته ادبی: استفاده از نمادهای عندلیب و پروانه برای نشان دادنِ اشتیاقِ عاشق.

سرو فرازنده ای خاسته از مجلسم ماه فروزنده ای تافته در خانه ام

سروِ بلندقامتی (معشوق) در محفلِ من قد کشیده و همچون ماهی درخشان در خانه‌یِ من تابیده و فضایِ تاریکِ زندگی‌ام را روشن کرده است.

نکته ادبی: سرو و ماه هر دو استعاره از زیبایی و قد و بالایِ محبوب هستند.

با سگ او هم نشین وز همه مستوحشم با غم او آشنا از همه بیگانه ام

من با سگِ درگاهِ او نشست و برخاست می‌کنم و از تمامِ مردمِ دنیا گریزان و وحشت‌زده‌ام؛ با غمِ او انس گرفته‌ام و نسبت به تمامِ غیرِ او، بیگانه و ناآشنا هستم.

نکته ادبی: مستوحش یعنی گریزان و در وحشت، که نشان‌دهنده‌یِ خلوت‌گزینیِ عاشق است.

سفرهٔ می خانه شد خرقهٔ پشمینه ام بر سر پیمانه ریخت سبحهٔ صد دانه ام

لباسِ زاهدانه‌یِ من (خرقه) اکنون به سفره‌یِ میگساری تبدیل شده و تسبیحِ صد دانه‌یِ من بر سرِ جامِ شراب ریخته و بی‌اعتبار گشته است.

نکته ادبی: تقابلِ میانِ نمادهای دینی (خرقه و تسبیح) با نمادهای مستی (می‌خانه و پیمانه) نشان‌دهنده‌یِ توبه از زهد و رویکرد به عشق است.

باده پپاپی رسید از کف ساقی مرا توبه دمادم شکست بر سر پیمانه ام

شرابِ عشق، پی‌درپی از دستِ ساقی به من می‌رسد و توبه‌یِ من بارها و بارها بر سرِ همین جامِ شراب شکسته می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ توبه در برابرِ وسوسه‌یِ عشق و شرابِ عرفانی.

آتش رخسار او سوخت نه تنها مرا خانهٔ شهری بسوخت جلوهٔ جانانه ام

آتشِ چهره‌یِ او نه تنها مرا در کامِ خود سوزاند، بلکه جلوه‌گریِ معشوق، خانه‌یِ شهرت و اعتبارِ دنیویِ مرا نیز خاکستر کرد.

نکته ادبی: سوختنِ خانه‌یِ شهر، کنایه از نابودیِ آبرو و ملاحظاتِ اجتماعی در راهِ عشق است.

مستی من تازه نیست از لب میگون او شحنه مکرر شنید نعرهٔ مستانه ام

مستیِ من از لب‌هایِ شراب‌گونه‌یِ او، مسئله‌یِ تازه‌ای نیست؛ شحنه و نگهبانِ شهر بارها صدایِ نعره‌هایِ مستانه‌یِ مرا شنیده است.

نکته ادبی: شحنه به معنایِ داروغه یا نگهبانِ شهر است که در متونِ کلاسیک نمادِ عقلِ خشک و قانون‌گراست.

تا نشود آن هما سایه فکن بر سرم پا نگذارد ز ننگ جغد به ویرانه ام

تا زمانی که آن پرنده‌یِ فرخ‌پی (هما که نمادِ سعادت است) سایه‌اش را بر سرِ من نیفکند، وضعیتِ من چنان در ننگ و حقارت است که حتی جغدِ وجودم جرأت ندارد به ویرانه‌ام پا بگذارد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه بدونِ لطفِ معشوق، عاشق در چنان حضیضی است که حتی ویرانه‌نشینی هم بر او دشوار است.

جلوهٔ فروغی نکرد در نظرم آفتاب تا مه رخسار دوست تافت به کاشانه ام

از وقتی که مهتابِ رخسارِ دوست در خانه‌یِ من تابید، نورِ خورشید دیگر در نظرِ من فروغ و درخشندگی ندارد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ نورِ ظاهری (خورشید) و نورِ حقیقی (رخسارِ یار) که دومی بر اولی برتری دارد.

آرایه‌های ادبی

تضاد خرقه و تسبیح با می‌خانه و پیمانه

تقابلِ نمادهای زهد و تقوا با نمادهای میگساری و رندی.

تشبیه سرو و ماه

تشبیه معشوق به سرو برای قامتِ بلند و به ماه برای زیبایی و درخشش.

نمادگرایی هما

نمادِ سعادت و نیک‌بختی که سایه‌اش بر سرِ هر کس بیفتد به خوش‌بختی می‌رسد.

کنایه افسانه ام

اشاره به مشهور شدن به دیوانگی در عشق که کنایه از رسواییِ عاشقانه است.