دیوان اشعار - غزلیات

فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۳۱۶

فروغی بسطامی
عمر گذشت، وز رخش سیر نشد نظاره ام حسرت او نمی رود از دل پاره پاره ام
مردم و از دلم نرفت آرزوی جمال او وه که ز مرگ هم نشد در ره عشق چاره ام
آن که به تیغ امتحان ریخت به خاک خون من کاش برای سوختن زنده کند دوباره ام
خاک رهی گزیده ام، تا چه بزاید آسمان جیب مهی گرفته ام، تا چه کند ستاره ام
غنچهٔ نوش خند او سخت به یک تبسمم نرگس نیم مست او کشت به یک اشاره ام
آن که ندیده حسرتی در همه عمر خویشتن کی به شمار آورد حسرت بیشماره ام
من که فروغی از فلک باج هنر گرفته ام بر سر کوی خواجه ای بندهٔ هیچ کاره ام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات با زبانی لبریز از عاطفه و دغدغه‌های عاشقانه، تصویری از عشق جاودان و فراتر از مرزهای حیات و مرگ را ترسیم می‌کند. شاعر در این ابیات، از ناتوانیِ وجود در دست‌یابی به مقصودِ دل و اشتیاقِ پایان‌ناپذیر خود سخن می‌گوید که حتی با گذشت زمان و وقوع مرگ نیز درمان نمی‌شود و همچنان باقی است.

در بخش‌های پایانی، شاعر ضمن تواضع و فروتنی در برابر مقامِ محبوب، بر جایگاه والای هنرِ خویش در برابر عظمتِ عشق تأکید می‌ورزد. فضا سرشار از تسلیم در برابر سرنوشت و پذیرش رنجِ عاشقی است که آن را بر هر آسودگیِ بی‌حاصلی ترجیح می‌دهد.

معنای روان

عمر گذشت، وز رخش سیر نشد نظاره ام حسرت او نمی رود از دل پاره پاره ام

بیت اول: عمری سپری شد، اما چشمان من از تماشای رخسار محبوب سیر نگشت. بیت دوم: داغ حسرتِ دیدار او از دلِ تکه‌تکه‌شده‌ام رخت برنمی‌بندد و همواره باقی است.

نکته ادبی: واژه نظاره در اینجا به معنای تماشا و نگریستن است که در متون کلاسیک برای بیانِ شدتِ اشتیاق به کار می‌رود.

مردم و از دلم نرفت آرزوی جمال او وه که ز مرگ هم نشد در ره عشق چاره ام

بیت اول: من از دنیا رفتم (مردم) اما آرزوی دیدنِ چهره‌ی او از دلم بیرون نرفت. بیت دوم: شگفتا که مرگ نیز راه چاره‌ای برای رهایی از بندِ این عشق بی‌سرانجام نبود.

نکته ادبی: واژه وه در اینجا شبه‌جمله‌ای برای بیان تعجب و افسوس و دریغ است.

آن که به تیغ امتحان ریخت به خاک خون من کاش برای سوختن زنده کند دوباره ام

بیت اول: کسی که با شمشیرِ امتحان (سختی‌های عشق) خونِ مرا بر خاک ریخت. بیت دوم: ای کاش دوباره مرا زنده کند تا بتوانم باز هم در آتشِ عشق او بسوزم.

نکته ادبی: تیغِ امتحان استعاره‌ای از ابتلائات و سختی‌هایی است که عاشق برای اثبات عشق خود متحمل می‌شود.

خاک رهی گزیده ام، تا چه بزاید آسمان جیب مهی گرفته ام، تا چه کند ستاره ام

بیت اول: به خاکِ راهِ او دل بسته‌ام تا ببینم آسمان (سرنوشت) چه تقدیری برایم رقم می‌زند. بیت دوم: دامنِ محبوبِ ماه‎‌رو را گرفته‌ام تا ببینم ستاره‌ی بختم چه خواهد کرد.

نکته ادبی: جیب گرفتن استعاره از تمسک جستن و استمداد طلبیدن از معشوق است.

غنچهٔ نوش خند او سخت به یک تبسمم نرگس نیم مست او کشت به یک اشاره ام

بیت اول: غنچه‌ی خندانِ لب‌های او، مرا با یک تبسم از پا در می‌آورد. بیت دوم: چشمانِ نیمه‌مست و خواب‌آلوده‌ی او، با یک نگاهِ گذرا مرا می‌کشد.

نکته ادبی: نرگس در ادبیات کلاسیک نماد چشم است و نیم‌مست بودن آن به خمارآلودی و گیرایی آن اشاره دارد.

آن که ندیده حسرتی در همه عمر خویشتن کی به شمار آورد حسرت بیشماره ام

بیت اول: کسی که در تمام طول عمر خویش، رنگِ حسرت را ندیده است. بیت دوم: هرگز نمی‌تواند حسرت‌های بی‌شمارِ مرا به حساب آورد و درک کند.

نکته ادبی: بیش‌ماره صفتِ حسرت به معنای غیرقابل شمارش و بسیار زیاد است.

من که فروغی از فلک باج هنر گرفته ام بر سر کوی خواجه ای بندهٔ هیچ کاره ام

بیت اول: من که فروغی هستم و هنرِ خود را همچون باجی از فلک گرفته‌ام. بیت دوم: با این همه، در کویِ معشوق، بنده و خدمت‌گزارِ هیچ‌کاره‌ای بیش نیستم.

نکته ادبی: اشاره به تخلص شاعر (فروغی) و استفاده از ایهامِ باج هنر به معنایِ استادی و بزرگی در ادبیات.

آرایه‌های ادبی

استعاره نرگس نیم مست

تشبیه چشمانِ محبوب به گل نرگس که نماد چشمِ خمار و جذاب در ادبیات فارسی است.

تناقض (پارادوکس) بنده هیچ‌کاره ام

شاعر با وجودِ ادعایِ داشتنِ هنرِ والا و جایگاه ادبی، خود را در برابر محبوب بی‌ارزش و بی‌کاره می‌داند.

اغراق مردم و از دلم نرفت آرزوی جمال او

ادعایِ باقی ماندنِ عشق حتی پس از مرگ، برای نشان دادنِ عمق و دوامِ آن.