دیوان اشعار - غزلیات

فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۲۹۹

فروغی بسطامی
در پا مریز حلقهٔ زلف بلند خویش ترسم خدا نکرده شوی پای بند خویش
منت خدای را که به تسخیر ملک دل حاجت بدان نشد که بتازی سمند خویش
حیف است بر لب تو رساند لبی رقیب کالوده مگس نتوان کرد قند خویش
یا از شکنج طره کمندی به ره منه یا رحمتی به آهوی سر در کمند خویش
با ناله در غم تو ز بس خو گرفته ام آسوده ام به نالهٔ ناسودمند خویش
مشکل شده ست کار من از عشق روی تو لیکن چه چاره با دل مشکل پسند خویش
خون می چکد ز غنچه به کارش اگر کنی شیرین تبسمی ز لب نوش خند خویش
شوق سپند خال تو کرد آن چه با دلم مجمر نکرده ز آتش خود با سپند خویش
ای شه سوار حسن فروغی اسیر تست غافل مشو ز خاک گرفتار بند خویش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگرِ کشاکشِ درونیِ عاشق با زیباییِ خیره‌کننده و دست‌نیافتنیِ معشوق است. شاعر در فضایی آکنده از حسرت و ستایش، معشوق را سلطانِ حسن و خود را اسیری در بندِ زلف و خالِ او می‌بیند که حتی در این اسارت نیز به دنبال راهی برای ابرازِ عشق و طلبِ توجه است.

درونمایه اصلیِ اثر، شکوه از بی‌پناهیِ عاشق در برابرِ دلبری‌هایِ معشوق و اعتراف به درماندگیِ دل در برابرِ جلوه‌گری‌هایِ اوست. شاعر با استفاده از تصاویرِ شکار و صید، رابطه‌ی خود و معشوق را به رابطه‌ی صیاد و صید تشبیه کرده و نشان می‌دهد که چگونه زیباییِ معشوق به مثابه‌ی دامی، جان و دلِ او را به بند کشیده است.

معنای روان

در پا مریز حلقهٔ زلف بلند خویش ترسم خدا نکرده شوی پای بند خویش

گیسوان بلند خود را بر سر راه مریز، چرا که می‌ترسم ناخواسته خودت نیز در تارهای آن گرفتار شوی.

نکته ادبی: حلقه زلف کنایه از زیبایی و فریبندگی است. پای‌بند شدن در اینجا به معنای گرفتار عشق خود گشتن است.

منت خدای را که به تسخیر ملک دل حاجت بدان نشد که بتازی سمند خویش

خدا را شکر که برای فتح و تسخیرِ سرزمینِ دلِ من، نیازی به تاختنِ اسب و حمله کردن نبود (و با زیباییِ ذاتی‌ات مرا تسخیر کردی).

نکته ادبی: سمند به معنای اسب است و در اینجا نماد قدرت و حمله برای فتح است.

حیف است بر لب تو رساند لبی رقیب کالوده مگس نتوان کرد قند خویش

حیف است که رقیب، لب‌های خود را به لب‌های تو برساند؛ چرا که نمی‌توان لب‌های ارزشمند تو را با مگسی (رقیب پَست) آلوده کرد.

نکته ادبی: در اینجا قند استعاره از لب شیرین معشوق و مگس استعاره از رقیبِ دون‌مایه است.

یا از شکنج طره کمندی به ره منه یا رحمتی به آهوی سر در کمند خویش

یا از پیچ و خم گیسوانت دامی بر سر راه من مچین، و یا اگر دامی نهاده‌ای، به این آهویی که در کمندت افتاده است، رحمی کن.

نکته ادبی: شکنج طره استعاره از پیچ و تاب مو است. آهو نماد عاشقِ بی‌دفاع و کمند نماد زلف معشوق است.

با ناله در غم تو ز بس خو گرفته ام آسوده ام به نالهٔ ناسودمند خویش

از بس که در غم دوری و عشق تو ناله کرده‌ام، به این ناله‌های بی‌حاصل خو گرفته‌ام و با همین ناله‌ها آرامش می‌یابم.

نکته ادبی: ناسودمند بودنِ ناله به معنای بی‌نتیجه بودن آن در جلب رضایت معشوق است، اما عاشق به آن عادت کرده است.

مشکل شده ست کار من از عشق روی تو لیکن چه چاره با دل مشکل پسند خویش

کارِ من به خاطر عشق به چهره‌ی تو بسیار دشوار شده است، اما با دلی که چنین سخت‌پسند است و تنها تو را می‌خواهد، چه می‌توان کرد؟

نکته ادبی: مشکل‌پسند بودن دل به معنای انتخاب‌گر بودن آن است که هر زیباییِ دیگری را رد می‌کند.

خون می چکد ز غنچه به کارش اگر کنی شیرین تبسمی ز لب نوش خند خویش

اگر لبخند شیرین خود را به غنچه نشان دهی، غنچه از شدت شرمندگی یا حسادتِ زیباییِ تو، خونین می‌شود.

نکته ادبی: غنچه استعاره از دهانِ کوچک و بسته است. خون چکیدن از غنچه، تشبیه به شکفته شدنِ گل با رنگ سرخ است.

شوق سپند خال تو کرد آن چه با دلم مجمر نکرده ز آتش خود با سپند خویش

شوقِ رسیدن به خالِ صورتت با دلِ من چنان کرد که آتشِ مجمر با سپندِ داخلش نکرد؛ یعنی خالِ تو مرا بیش از آتشِ واقعی سوزاند.

نکته ادبی: سپند (اسفند) نماد چشم‌زخم‌زدایی و سوختن است. مجمر به معنای آتشدان است.

ای شه سوار حسن فروغی اسیر تست غافل مشو ز خاک گرفتار بند خویش

ای کسی که در میدان زیبایی، سوارکاری بی‌رقیبی! فروغی اسیرِ توست؛ پس از این غباری که در بندِ تو گرفتار شده است، غافل مباش.

نکته ادبی: شه سوار استعاره از برتری معشوق در میدانِ زیبایی است. خاک اشاره به ناچیزیِ عاشق در برابر معشوق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره قند

اشاره به لب‌های شیرین معشوق است که کالای گران‌بهایی تلقی شده.

کنایه پای‌بند شدن

کنایه از گرفتار شدن در عشق و دلبستگی است که به زلف گره خورده است.

تشبیه آهو و کمند

تشبیه عاشق به آهوی گرفتار و زلف معشوق به کمندِ صیاد.

مراعات نظیر مجمر، آتش، سپند

تناسب میان اجزایِ مراسمِ سپند دود کردن برای دفع چشم‌زخم.