دیوان اشعار - غزلیات

فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۲۹۸

فروغی بسطامی
چشم عقلم خیره شد از عکس روی تابناکش روزگارم تیره شد از تار موی مشکبویش
شب که از خوی بد او رخت می بندم ز کویش بامدادان عذر می خواهد ز من روی نکویش
عارف سالک کجا فارغ شود از ذکر و فکرش صوفی صافی کجا غافل شود از های و هویش
خوش دل از وصلت نسازد تا نسوزی از فراقش زندگی از سر نگیری تا نمیری ز آرزویش
هر چه خود را می کشم از دست عشقش بر کناری می کشد باز آن خم گیسو، دل ما را به سویش
تا به صد حسرت لب و چشمم نبندد دست گیتی من نخواهم بست چشم از روی و لب از گفتگویش
سایهٔ سروی نشستستم که از هر گوشه دارد آب چشم مردم صاحب نظر آهنگ جویش
گر نشان جویی ازو یک باره گم کن خویشتن را زان که خود را بارها گم کرده ام در جستجویش
من که امروز از غم دیدار او مردم به سختی آه اگر فردا بیفتد چشم امیدم به رویش
اشک خونین می رود از دیده ام هنگام مستی تا می رنگین به جامم کرده ساقی از سبویش
بند مهر او فروغی کی توان از هم گسستن زان که صد پیوند دارد هر سر مویم به مویش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، روایتگر عشقی عمیق و عرفانی است که در آن عاشق، تمام وجود خویش را در گرویِ پیوند با معشوق ازلی می‌بیند. فضای کلی شعر، آمیخته به حیرت، شیدایی و در عین حال دردِ ناشی از دوری و فراق است که با زبانی استعاری بیان می‌شود.

درونمایه اصلی اثر، پارادوکسِ نخواستن و خواستن است؛ عاشق همواره تلاش می‌کند که از دام عشق رهایی یابد، اما کششِ معشوق او را دوباره به سوی خود می‌خواند. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که بقای جان و معنای زندگی، تنها در فانی شدن و محو گشتن در وجود معشوق ممکن است.

معنای روان

چشم عقلم خیره شد از عکس روی تابناکش روزگارم تیره شد از تار موی مشکبویش

عقل و خرد من در برابر تابش و درخشندگی چهره زیبای معشوق، خیره و مبهوت مانده است و در مقابل، سیاهی موهای خوش‌بوی او روزگار مرا تیره و پر از اندوه کرده است.

نکته ادبی: واژه 'عکس' در متون کهن به معنای پرتو و انعکاس است نه تصویر عکاسی.

شب که از خوی بد او رخت می بندم ز کویش بامدادان عذر می خواهد ز من روی نکویش

شب‌هنگام که از ناز و بی‌مهریِ معشوق می‌رنجم و از محله او رخت برمی‌بندم، صبح روز بعد، همان چهره زیبا و دلربای او چنان جذابیتی دارد که گویی از من عذرخواهی می‌کند و دوباره مرا به سوی خویش می‌کشاند.

نکته ادبی: خوی بد در اینجا کنایه از ناز و استغنای معشوق است که لازمه زیبایی اوست.

عارف سالک کجا فارغ شود از ذکر و فکرش صوفی صافی کجا غافل شود از های و هویش

عارفِ راه یافته به حقیقت، کجا می‌تواند از یاد و فکر معشوق غافل شود؟ صوفیِ پاک‌دل و بی‌آلایش نیز چگونه ممکن است لحظه‌ای از عشق و شور و غوغای او بی‌خبر بماند؟

نکته ادبی: های و هو نماد شوری است که در نهادِ سالکِ راهِ حقیقت همواره جاری است.

خوش دل از وصلت نسازد تا نسوزی از فراقش زندگی از سر نگیری تا نمیری ز آرزویش

تا زمانی که در آتش دوری و فراق نسوزی، به لذت وصال نخواهی رسید و تا وقتی که از آرزوهای دنیایی و نفسانی خود دست نشویی و نمیرانی، طعم زندگی حقیقی را نخواهی چشید.

نکته ادبی: استفاده از تضاد مرگ و زندگی برای اشاره به 'مردن پیش از مرگ' یا فنای فی‌الله.

هر چه خود را می کشم از دست عشقش بر کناری می کشد باز آن خم گیسو، دل ما را به سویش

هرچقدر تلاش می‌کنم که خود را از بند عشق او نجات دهم و به کناری بروم، پیچ و تاب گیسوی او دوباره دل مرا به سمت خود می‌کشد.

نکته ادبی: گیسو در ادبیات عرفانی نماد جلواتِ جمال حق است که عاشق را در بند می‌کشد.

تا به صد حسرت لب و چشمم نبندد دست گیتی من نخواهم بست چشم از روی و لب از گفتگویش

تا زمانی که دست سرنوشت با حسرت‌های فراوان، چشم‌های مرا نبندد، من از تماشای چهره معشوق و گفتگو درباره او دست برنخواهم داشت.

نکته ادبی: دستِ گیتی به معنای حوادث روزگار و مرگ است که نمادی از جبر است.

سایهٔ سروی نشستستم که از هر گوشه دارد آب چشم مردم صاحب نظر آهنگ جویش

من در سایه وجودِ معشوقی (مانند سرو) نشسته‌ام که همه صاحبان بصیرت و اهل معرفت، با دیدگانِ اشک‌بار خود در جستجوی او هستند.

نکته ادبی: سرو استعاره‌ای برای معشوق بلندقامت و آزاد است.

گر نشان جویی ازو یک باره گم کن خویشتن را زان که خود را بارها گم کرده ام در جستجویش

اگر به دنبال نشانه‌ای از معشوق هستی، باید خود و منیّت خود را کاملاً فراموش کنی؛ چرا که من بارها در جستجوی او، خودم را گم کرده‌ام.

نکته ادبی: گم کردن خویش، همان اصلِ عرفانیِ فنای نفس برای یافتنِ محبوب است.

من که امروز از غم دیدار او مردم به سختی آه اگر فردا بیفتد چشم امیدم به رویش

من که امروز به خاطر دوری و غمِ ندیدن او به سختی جان داده‌ام، وای بر من که اگر فردا چشمانم به چهره او بیفتد، چه حالی به من دست خواهد داد.

نکته ادبی: تضاد میان 'دیدار' که باعث مرگ شده و 'چشم امید' که امید به دیدار است.

اشک خونین می رود از دیده ام هنگام مستی تا می رنگین به جامم کرده ساقی از سبویش

هنگامی که ساقیِ عشق، شرابِ رنگین را از کوزه به جام من می‌ریزد، چشمان من از شدت مستی و شور، اشک خونین می‌بارد.

نکته ادبی: اشک خونین کنایه از شدتِ رنج و در عین حال شیداییِ عاشق در مقامِ مستی است.

بند مهر او فروغی کی توان از هم گسستن زان که صد پیوند دارد هر سر مویم به مویش

فروغی! هرگز نمی‌توان بند عشق او را از خود گسست، چرا که هر تار موی من، با تاری از موی او پیوند خورده و بسته شده است.

نکته ادبی: تخلص شاعر (فروغی) در این بیت به زیبایی در میان پیوندِ عاشق و معشوق جای گرفته است.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) زندگی از سر نگیری تا نمیری ز آرزویش

اشاره به مرگِ اختیاری و فنای نفس به عنوان راهی برای رسیدن به حیات جاودان.

استعاره سایه سرو

سرو به عنوان نمادِ قامتِ رسا و زیباییِ معشوق به کار رفته است.

کنایه اشک خونین

نشان‌دهنده شدت رنج و در عین حال اوجِ شیفتگی و مستی عاشق.

تشخیص دست گیتی

دادن ویژگیِ انسانی (دست داشتن) به روزگار و سرنوشت برای توصیف مرگ.