دیوان اشعار - غزلیات

فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۲۳۷

فروغی بسطامی
گر نرخ بوسه را لب جانان به جان کند حاشا که مشتری سر مویی زیان کند
چون از کرشمه دست به تیر و کمان کند کاش استخوان سینه ما را نشان کند
در دست هر کسی نفتد آستین بخت الا سری که سجدهٔ آن آستان کند
گر عقل خواند از قد او خط ایمنی اول علاج فتنهٔ آخر زمان کند
گر عشقم آشکار شد، انکار من مکن کاتش به پنبه کس نتواند نهان کند
من پیر سالخورده ام او طفل سالخورد چندان مجال کو که مرا امتحان کند
گاهی ز می خرابم و گاهی ز نی کباب کو حالتی که فارغم از این و آن کند
تنگ شکر شود همه کام و دهان من چون دل خیال آن بت شیرین دهان کند
سیمرغ کوه قاف حقیقت کنون منم کو عارفی که قول مرا ترجمان کند
باید رضا به حکم قضا بود و دم نزد مرد خدا چسان گله از آسمان کند
طوطی ز شرم نطق فروغی شود خموش هر گه بیان از آن لب شکرفشان کند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل در ستایش و وصف شور و شیدایی عاشقانه سروده شده و شاعر با بیانی شیفته‌وار از فدایی‌شدن در راه معشوق سخن می‌گوید. او در عین فروتنی در برابر زیبایی و حکمِ قضا، در مقامِ سلوکِ عرفانی نیز خود را به سیمرغِ حقیقت تشبیه می‌کند که گویای پیوندِ عمیقِ میانِ عشقِ زمینی و کمالاتِ روحانی است.

فضایِ کلی شعر، آکنده از تسلیمِ عاشقانه در برابرِ تقدیر و رنجِ شیرینِ انتظار است. شاعر از سویی به ضعفِ عقل در برابرِ فتنهٔ حسنِ معشوق اذعان دارد و از سویی دیگر، با زبانی استعاری، از ناگزیر بودنِ آشکار شدنِ آتشِ عشق در دل می‌گوید که هیچ‌کس را یارایِ پنهان کردنش نیست.

معنای روان

گر نرخ بوسه را لب جانان به جان کند حاشا که مشتری سر مویی زیان کند

اگر معشوق، بهایِ یک بوسه را جانِ عاشق تعیین کند، محال است که عاشق در این معامله حتی به اندازه سرِ مویی احساسِ زیان کند.

نکته ادبی: حاشا به معنای هرگز و به هیچ وجه است و برای تاکید بر نفی به کار رفته است.

چون از کرشمه دست به تیر و کمان کند کاش استخوان سینه ما را نشان کند

آن‌گاه که معشوق با کرشمه و ناز، تیر و کمانِ ابرو را به سمتِ عاشق می‌گیرد، آرزو می‌کنم که استخوانِ سینهٔ من هدفِ آن قرار گیرد.

نکته ادبی: کرشمه در اینجا به معنای حرکاتِ دلبرانه و ناز و ادا است که منجر به صیدِ دل می‌شود.

در دست هر کسی نفتد آستین بخت الا سری که سجدهٔ آن آستان کند

آستینِ بخت و اقبال به دستِ هر کسی نمی‌افتد، مگر کسی که پیشانیِ بندگی بر آستانِ درگاهِ معشوق بساید و به درگاه او سجده کند.

نکته ادبی: آستینِ بخت، کنایه از دست یافتن به موفقیت و بهره‌مندی از عنایت است.

گر عقل خواند از قد او خط ایمنی اول علاج فتنهٔ آخر زمان کند

اگر عقل بخواهد با نگاه به قد و قامتِ معشوق، حکم به امنیت و سلامت دهد، پیش از آن باید راهی برای درمانِ فتنه و آشوبِ آخرالزمانیِ آن زیبایی بیابد.

نکته ادبی: فتنه آخر زمان اشاره به آشوب‌های بزرگ است که در اینجا به زیباییِ ویرانگرِ معشوق نسبت داده شده است.

گر عشقم آشکار شد، انکار من مکن کاتش به پنبه کس نتواند نهان کند

اگر عشقِ من آشکار شد، مرا سرزنش یا انکار نکن؛ چرا که عشق مانندِ آتشی است که در پنبه افتاده و هیچ‌کس نمی‌تواند آن را پنهان نگاه دارد.

نکته ادبی: تشبیه آتش به پنبه، بیانگر سرعتِ سرایت و غیرقابل‌کنترل بودنِ عشق است.

من پیر سالخورده ام او طفل سالخورد چندان مجال کو که مرا امتحان کند

من پیر و سالخورده‌ام و او کودکی است که گویی عمری دراز را تجربه کرده؛ با این تفاوتِ سن و مقام، چگونه ممکن است او حالِ دلِ مرا درک کند یا بخواهد مرا بیازماید؟

نکته ادبی: طفل سالخورد تناقضی زیباست که به کمالِ معشوق با وجودِ جوانی اشاره دارد.

گاهی ز می خرابم و گاهی ز نی کباب کو حالتی که فارغم از این و آن کند

گاهی از شرابِ عشق خراب و مستم و گاهی از ناله و سوزِ نی کباب می‌شوم؛ در این میان، حالی وجود ندارد که مرا از این دو رنجِ جانکاه رها سازد.

نکته ادبی: خراب در اینجا استعاره از مستی و بی‌خودی است و کباب شدن نماد سوختن و درد کشیدن.

تنگ شکر شود همه کام و دهان من چون دل خیال آن بت شیرین دهان کند

هنگامی که دلم در خیالِ آن معشوقِ شیرین‌سخن فرو می‌رود، کام و دهانم از حلاوتِ یادِ او پر از شکر می‌شود.

نکته ادبی: تنگِ شکر استعاره از شیرینیِ کلام و یادِ محبوب است.

سیمرغ کوه قاف حقیقت کنون منم کو عارفی که قول مرا ترجمان کند

من اکنون به مرتبه‌ای از حقیقت رسیده‌ام که همان سیمرغِ کوه قاف است؛ کو عارف و صاحب‌دلی که بتواند این مقامِ والایِ مرا درک و تفسیر کند؟

نکته ادبی: سیمرغ و کوه قاف، نمادهای عرفانی برای رسیدن به اوجِ معرفت و وحدت هستند.

باید رضا به حکم قضا بود و دم نزد مرد خدا چسان گله از آسمان کند

انسان باید به آنچه سرنوشت برایش رقم زده راضی باشد و لب به اعتراض نگشاید؛ بندهٔ خدا چگونه می‌تواند از حکمِ آسمان و تقدیر شکوه کند؟

نکته ادبی: حکم قضا به معنای اراده و سرنوشتِ الهی است که در اینجا بر تسلیم در برابر آن تأکید شده است.

طوطی ز شرم نطق فروغی شود خموش هر گه بیان از آن لب شکرفشان کند

طوطی که نمادِ خوش‌سخنی است، هرگاه فروغی بخواهد از آن لب‌هایِ شکرفشانِ معشوق سخن بگوید، از شرمِ ناتوانی در توصیفِ آن، خاموش می‌ماند.

نکته ادبی: فروغی تخلص شاعر است و لب شکرفشان کنایه از شیرین‌سخنی و زیباییِ لبِ معشوق.

آرایه‌های ادبی

تشبیه آتش به پنبه

مانند کردن عشق به آتشی که در پنبه افتاده برای نشان دادنِ غیرقابل‌کنترل بودنِ بروزِ احساسات.

تناقض (پارادوکس) طفل سالخورد

جمع کردنِ صفتِ کودکی و پیری برای اشاره به جوانی و در عین حال کمال و پختگی معشوق.

تلمیح سیمرغ کوه قاف

اشاره به داستان‌های عرفانی که در آن سیمرغ در قلهٔ قاف (محل استقرار حق) جای دارد.