دیوان اشعار - غزلیات

فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۲۲۰

فروغی بسطامی
دادن باده حرام است به نادانی چند کآب حیوان نتوان داد به حیوانی چند
گذر افتاد به هر حلقهٔ غم دوران را مگر آن حلقه که ساقی زده دورانی چند
خون دل چند خوری زین فلک مینایی ساغری چند بزن با لب خندانی چند
ایمن از فتنهٔ این گنبد مینا منشین خیز و با دور قدح تازه کن ایمانی چند
راه در حلقهٔ پیمانه کشانت ندهند تا سرت را ننهی بر سر پیمانی چند
کرم خواجه بهر بنده مشخص نشود تا نباشد به کفش نامهٔ عصیانی چند
پای مجنون به در خیمهٔ لیلی نرسد تا به سر طی نکند راه بیابانی چند
تشنه شو تا بخوری شربت آن چشمهٔ نوش خسته شو تا ببری لذت درمانی چند
قصهٔ یوسف افتاده به چه دانی چیست گر فتد راه تو در چاه زنخدانی چند
تا در آیینه تماشای جمالت نکنی کی شوی با خبر از حالت حیرانی چند
بر سر زلف تو دیوانه دلم تنها نیست که در این سلسله جمعند پریشانی چند
به تمنای تو ای سرو خرامان تا کی سر هر کوچه زنم دست به دامانی چند
ترسم از چشم مسلمان کش کافرکیشت بر در شاه فروغی کشد افغانی چند
دادگر داور بخشنده ملک ناصردین که رسیده ست به فریاد مسلمانی چند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار با بیانی حکیمانه و عارفانه، خواننده را به رهایی از بندهای تعلقات دنیوی و جست‌وجوی معنای حقیقی در مسیر عشق و معرفت دعوت می‌کند. شاعر با استفاده از تمثیل‌های کلاسیک، یادآور می‌شود که رسیدن به مقصود و درک لذتِ حقیقت، مستلزم گذشتن از سختی‌ها، پذیرشِ رنجِ راه و شکستنِ غرورِ نفس است.

فضا و لحن شعر، آمیزه‌ای از دعوت به شادخواریِ معنوی، گلایه از روزگار و ستایشِ حقیقت است؛ گویی شاعر می‌کوشد با زبانی رمزگونه، ناپایداریِ جهان و لزومِ اتصال به عشقِ پایدار را تبیین کند و در نهایت، با ستایشِ ممدوح در پایان، پیوندی میان حکمتِ عرفانی و واقعیتِ سیاسیِ زمانه برقرار می‌سازد.

معنای روان

دادن باده حرام است به نادانی چند کآب حیوان نتوان داد به حیوانی چند

به افراد نادان نباید از شراب معرفت و عشق داد، چراکه شایسته نیست آب حیات (دانش و حقیقت) را برای کسانی که در مرتبه حیوانی هستند و بویی از کمال نبرده‌اند، هدر داد.

نکته ادبی: آب حیوان (آب حیات) نماد جاودانگی و معرفت است؛ حیوان در اینجا به معنای کسی است که از شعور انسانی بی‌بهره است.

گذر افتاد به هر حلقهٔ غم دوران را مگر آن حلقه که ساقی زده دورانی چند

هر کسی در این جهان گرفتار چرخه‌های غم و اندوهِ روزگار است، مگر آن حلقه‌ای که ساقیِ عشق، دایره‌ای از شادی و معرفت در آن ترسیم کرده است.

نکته ادبی: حلقه غم اشاره به مصائب دنیا دارد که در تقابل با حلقه ساقی (محفل عرفانی) قرار گرفته است.

خون دل چند خوری زین فلک مینایی ساغری چند بزن با لب خندانی چند

چرا باید به خاطرِ گردشِ بی‌رحمِ آسمان و تقدیر، غصه خورد؟ بهتر است همراه با یارانِ شاد و خندان، جامِ عشرت نوشید و دمی را به خوشی گذراند.

نکته ادبی: فلک مینایی استعاره از آسمانِ کبود است که در ادبیات کهن به بی‌وفایی و گردشِ غیرمنصفانه معروف است.

ایمن از فتنهٔ این گنبد مینا منشین خیز و با دور قدح تازه کن ایمانی چند

هرگز به امنیتِ این دنیای فریبنده (گنبد مینا) دل خوش نکن؛ برخیز و با جرعه‌ای از شرابِ عشق، ایمانی تازه در وجودت زنده کن.

نکته ادبی: گنبد مینا کنایه از آسمان و جهان مادی است که در اینجا به ناپایداری و فتنه‌انگیزی شناخته می‌شود.

راه در حلقهٔ پیمانه کشانت ندهند تا سرت را ننهی بر سر پیمانی چند

تا زمانی که به عهد و پیمانی با معشوق وفادار نباشی و سرِ تسلیم فرود نیاوری، تو را به محفلِ عاشقان و راه‌یافتگانِ حقیقی راه نمی‌دهند.

نکته ادبی: پیمانه کشان کنایه از عاشقانِ مست و بی‌خودی است که در جست‌وجوی حقیقت‌اند.

کرم خواجه بهر بنده مشخص نشود تا نباشد به کفش نامهٔ عصیانی چند

بخشش و کرمِ آن بزرگوار (خواجه) بر بنده آشکار نمی‌شود، مگر زمانی که بنده با تواضع، نامه‌ای از گناهان و خطاهای خود را به نزد او ببرد و به عجزِ خود اعتراف کند.

نکته ادبی: نامه عصیان استعاره از اعتراف به گناه و فروتنی در برابر معشوق است.

پای مجنون به در خیمهٔ لیلی نرسد تا به سر طی نکند راه بیابانی چند

عاشق (مجنون) هرگز به خیمه وصالِ لیلی نمی‌رسد، مگر اینکه پیش از آن، سختیِ پیمودنِ بیابان‌های پرخطر و طولانی را با جان و دل تحمل کرده باشد.

نکته ادبی: اشاره‌ای مستقیم به داستان عاشقانه لیلی و مجنون و تمثیل رنجِ راه برای رسیدن به معشوق.

تشنه شو تا بخوری شربت آن چشمهٔ نوش خسته شو تا ببری لذت درمانی چند

باید طعمِ عطش را حس کنی تا قدرِ نوشیدنِ شربتِ گوارا را بدانی؛ و باید دردمند و خسته باشی تا لذتِ شفا و درمان را درک کنی.

نکته ادبی: شاعر از تضاد (عطش/شربت، خستگی/درمان) برای بیانِ ارزشِ دستاوردها پس از تحملِ سختی استفاده کرده است.

قصهٔ یوسف افتاده به چه دانی چیست گر فتد راه تو در چاه زنخدانی چند

آیا می‌دانی ماجرای یوسف که به چاه افتاد چیست؟ این داستان برای تو تکرار می‌شود، وقتی که اسیرِ زیباییِ چاهِ زنخدانِ معشوق شوی و در آن گرفتار گردی.

نکته ادبی: اشاره به داستان یوسف پیامبر و ایهامِ «چاه» که هم اشاره به چاهِ کنعان دارد و هم استعاره از گودیِ چانه (زنخدان) معشوق است.

تا در آیینه تماشای جمالت نکنی کی شوی با خبر از حالت حیرانی چند

تا زمانی که با نگاه به آیینه، زیبایی و حقیقتِ خودت را تماشا نکنی، هرگز از حالتِ حیرت و سرگشتگیِ مقدس آگاه نخواهی شد.

نکته ادبی: آیینه نمادِ خودشناسی و تماشای جلوه‌های الهی در خویشتن است.

بر سر زلف تو دیوانه دلم تنها نیست که در این سلسله جمعند پریشانی چند

دلِ من تنها کسی نیست که بر سرِ زلفِ تو دیوانه و آشفته شده است؛ در این زنجیرِ عشق، عاشقانِ پریشان‌حالِ بسیاری گرفتارند.

نکته ادبی: زلف استعاره از زیباییِ بند‌کننده و سلسله استعاره از زنجیرِ اسارتِ عشق است.

به تمنای تو ای سرو خرامان تا کی سر هر کوچه زنم دست به دامانی چند

ای معشوقِ بلندقامت و خرامان، تا کی باید به امیدِ وصالِ تو، دست به دامنِ هر کس و ناکسی در کوچه و بازار بزنم؟

نکته ادبی: سرو خرامان تشبیهی رایج برای معشوقی است که با ناز و تکبر راه می‌رود.

ترسم از چشم مسلمان کش کافرکیشت بر در شاه فروغی کشد افغانی چند

می‌ترسم که آن چشم‌های تو که مسلمان‌کش (قاتلِ اهلِ ایمان) و کافرکیش (نامسلمان و بی‌رحم) هستند، سرانجام فروغی (شاعر) را چنان به فریاد و فغان بیاورند که درِ خانه پادشاه به دادخواهی بلند شود.

نکته ادبی: تخلص شاعر (فروغی) در این بیت آمده است و کنایه از تضادِ رفتاریِ معشوق (زیباییِ کافرکیشانه در برابرِ دلِ مؤمنِ شاعر) دارد.

دادگر داور بخشنده ملک ناصردین که رسیده ست به فریاد مسلمانی چند

درود بر پادشاهِ دادگر و بخشنده‌ای چون ناصرالدین که با عدل و بخششِ خود، به فریادِ گروهی از مسلمانان که در تنگنا بودند، رسیده است.

نکته ادبی: این بیت در مدح پادشاه است و به سنتِ قصیده‌سرایی در پایانِ غزل اشاره دارد.

آرایه‌های ادبی

تلمیح قصهٔ یوسف

اشاره به ماجرای یوسف پیامبر و گرفتار شدن در چاه کنعان.

ایهام چاه زنخدان

ترکیب چاه (اشاره به چاه یوسف) و زنخدان (گودیِ چانه معشوق) که تداعی‌گرِ دامِ زیبایی است.

تشبیه سرو خرامان

تشبیه معشوق به درخت سرو که نمادِ قامتِ بلند و حرکاتِ موزون است.

متناقض‌نما (پارادوکس) چشم مسلمان‌کشِ کافرکیش

تضادِ میانِ چشمِ معشوق (که در ظاهر کافر و بی‌رحم است) با تأثیرِ آن بر مؤمنان (که عاشقانه جان می‌دهند).