دیوان اشعار - غزلیات

فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۲۱۹

فروغی بسطامی
ای به دل ها زده مژگان تو پیکانی چند منت ناوک دل دوز تو بر جانی چند
گوشه چاک گریبانت اگر بگشایی بشکنی رونق بازار گلستانی چند
تا بریدند بر اندام تو پیراهن ناز بر دریدند ز هر گوشه گریبانی چند
جمع کن سلسلهٔ زلف پریشانت را تا مگر جمع کنی حال پریشانی چند
یوسف دل که شد از چاه زنخدانت خلاص از خم زلف تو افتاد به زندانی چند
تنگ شد جای ز بسیاری مرغان قفس بودی ای کاش مرا قوت افغانی چند
ناصحا منع فروغی ز محبت تا کی گو به آن مه نکند عشوهٔ پنهانی چند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگر عاشقانه‌ای است که در آن شاعر به توصیف جمال و دلربایی معشوق و تأثیر ویرانگر و در عین حال خواستنی آن بر دلِ عاشق می‌پردازد. فضا، فضایِ سوز و گداز کلاسیک است که در آن عاشق، تیرهایِ نگاه و تارهای زلف معشوق را عاملِ گرفتاریِ همیشگیِ خود می‌داند.

شاعر در پیِ آن است که نشان دهد زیباییِ معشوق از حد و مرزِ طبیعت فراتر است و حتی زیباییِ گلستان‌ها در برابر آن رنگ می‌بازد. پیامِ نهاییِ غزل، پاسخی کوبنده به ملامت‌گران است؛ شاعر معتقد است اگر قرار بر منعِ کسی است، باید به معشوق گفت که با عشوه و طنازی، بیش از این عاشقان را پریشان نکند.

معنای روان

ای به دل ها زده مژگان تو پیکانی چند منت ناوک دل دوز تو بر جانی چند

مژه‌های تو همچون تیرهایی به قلبِ عاشقان اصابت کرده است و من بابت این زخم‌هایِ جان‌سوز که از تیرِ نگاهِ تو بر جانم نشسته، سپاسگزارم.

نکته ادبی: ناوک به معنای تیرِ کوچک است که در ادبیات کلاسیک نمادِ نگاهِ نافذِ معشوق است.

گوشه چاک گریبانت اگر بگشایی بشکنی رونق بازار گلستانی چند

اگر ذره‌ای از زیباییِ نهفته در گریبانت را آشکار کنی، زیباییِ تمامِ گلستان‌های عالم در برابر آن رنگ می‌بازد و بی‌ارزش می‌شود.

نکته ادبی: گریبان در اینجا کنایه از زیبایی‌هایِ پنهان است که با گشودنِ آن، جلوه‌گری آغاز می‌شود.

تا بریدند بر اندام تو پیراهن ناز بر دریدند ز هر گوشه گریبانی چند

هنگامی که لباسِ زیبایی برای قامتِ موزونِ تو دوختند، زیبایی‌ات چنان خیره‌کننده بود که عاشقانِ نظاره‌گر از شدتِ بیقراری، گریبانِ خود را دریدند.

نکته ادبی: گریبان‌دری در ادبیات کلاسیک، واکنشِ مرسومِ عاشق در برابرِ جمالِ بی‌بدیل معشوق است.

جمع کن سلسلهٔ زلف پریشانت را تا مگر جمع کنی حال پریشانی چند

زلف‌های آشفته و درهم‌تنیده‌ات را مرتب کن؛ شاید با سامان گرفتنِ آن‌ها، این دلِ پریشانِ من نیز روی آرامش و سامان ببیند.

نکته ادبی: استفاده از تضادِ معناییِ واژگان جمع و پریشان برای بیانِ رابطه علی و معلولی بینِ موی معشوق و حالِ عاشق.

یوسف دل که شد از چاه زنخدانت خلاص از خم زلف تو افتاد به زندانی چند

دلِ من همچون یوسف، از چاهِ زنخدانِ تو (گودیِ چانه) نجات یافت، اما بلافاصله در خمِ زلف‌هایت گرفتارِ زندانِ تازه‌ای شد.

نکته ادبی: اشاره اسطوره‌ای به قصه یوسف پیامبر و استعاره چاه زنخدان (گودی چانه).

تنگ شد جای ز بسیاری مرغان قفس بودی ای کاش مرا قوت افغانی چند

سینهٔ من از هجومِ ناله‌هایی که همچون پرندگان در قفس حبس شده‌اند، تنگ گشته است؛ ای کاش توانی داشتم تا فریادی برآورم و این ناله‌ها را رها کنم.

نکته ادبی: قوتِ افغان به معنایِ توانایی برایِ فریاد زدن و نالیدن است.

ناصحا منع فروغی ز محبت تا کی گو به آن مه نکند عشوهٔ پنهانی چند

ای ناصح و خیرخواه، تا کی می‌خواهی مرا از عشق بازداری؟ به جایِ من، آن محبوبِ ماه‌رو را سرزنش کن که با عشوه‌های پنهانی‌اش، عاشقان را این‌چنین گرفتار نکند.

نکته ادبی: فروغی در اینجا تخلص شاعر است که در خطاب به ناصح به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

استعاره مژگان تو پیکانی

تشبیه مژه‌های معشوق به تیرِ پرتابی برای آسیب زدن به قلب عاشق.

تلمیح یوسف دل

اشاره به داستان یوسف پیامبر و گرفتاری او در چاه و زندان.

مبالغه بشکنی رونق بازار گلستانی

بزرگ‌نماییِ زیبایی معشوق تا حدی که گلستان‌ها در برابرش بی‌مقدار جلوه کنند.

ایهام و تناسب جمع و پریشان

بازی با کلماتِ مرتبط با زلف (پریشان) و حالِ عاشق (پریشان) و ایجادِ تعادل معنایی.