دیوان اشعار - غزلیات

فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۲۰۵

فروغی بسطامی
کو جوانی که ز سودای غمت پیر نشد کو وجودی که ز جان در طلبت سیر نشد
مالکی نیست که در عهد تو مملوک نگشت کشوری نیست که در دست تو تسخیر نشد
خاطری شاد از آن کوی شکرخند نشد گرهی باز از آن جعد گره گیر نشد
حلق ما لایق آن حلقهٔ فتراک نگشت خون ما قابل آن قبضهٔ شمشیر نشد
بخت برگشتهٔ من بین که ز مژگان کجش هدف سینه ام آماجگه تیر نشد
تا کنون صورتی از پرده نیامد بیرون که ز معنی رخش صورت تصویر نشد
تا ز مجموعهٔ زلف تو پریشان نشدم مو به مو خواب پریشانم تعبیر نشد
هیچ دیوانه ز سر حلقهٔ عشاق نخاست کز خم سلسله ات بستهٔ زنجیر نشد
من از آن روز که بیچارهٔ عشق تو شدم چارهٔ کار من از نالهٔ شب گیر نشد
اثر از نالهٔ شب گیر مجو در ره عشق که ز صدناله یکی صاحب تاثیر نشد
سالک آن نیست که صد گونه ملامت نکشد عارف آن نیست که صد مرتبه تکفیر نشد
در همه عالم ایجاد فروغی کس نیست که دلش رنجه ز سر پنجهٔ تقدیر نشد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیمی عمیق از سیطره‌ بی‌چون‌ و چرای عشق بر جان و جهانِ آدمی است. شاعر با زبانی حماسی و در عین حال عارفانه، از این حقیقت سخن می‌گوید که عشق، تمامی مرزهای قدرت، جوانی و منطق را در می‌نوردد و همگان را، از پادشاهان تا سالکانِ راهِ حقیقت، به بندِ خویش می‌کشد. در فضای این شعر، عشق نه یک موهبتِ ساده، که آزمونی دشوار و اجتناب‌ناپذیر است که در آن، رنج و بلا، لازمه‌ی رشدِ روحی است.

نگاهِ شاعر به هستی، نگاهی مبتنی بر تقدیر و البته صبوری در برابر دشواری‌های مسیر است. او بر این باور است که هیچ موجودی در جهان از چنگالِ تقدیر و رنجِ عشق در امان نیست و برای رسیدن به حقیقتی بالاتر، باید از بندِ عقلِ مصلحت‌بین رها شد و سختیِ ملامت‌ها را به جان خرید.

معنای روان

کو جوانی که ز سودای غمت پیر نشد کو وجودی که ز جان در طلبت سیر نشد

کدام جوانی است که در تب و تابِ اشتیاقِ تو فرسوده و پیر نشده باشد؟ و کدام وجودی است که از پیمودنِ راهِ طلبِ تو، از زندگی و جانِ خویش خسته و سیر نشده باشد؟

نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای عشق و دغدغه است و از ریشه‌ی سودایِ سر (به معنای خلطِ سودا) که منشأ جنون در طب قدیم پنداشته می‌شد، وام گرفته شده است.

مالکی نیست که در عهد تو مملوک نگشت کشوری نیست که در دست تو تسخیر نشد

هیچ پادشاه و صاحب‌اختیاری نیست که در برابرِ شکوهِ تو سرِ تسلیم فرود نیاورده باشد و هیچ سرزمینی در عالم وجود ندارد که در برابرِ نیرویِ جاذبه‌یِ تو، تسخیر نشده باشد.

نکته ادبی: استفاده از تضادِ مالک و مملوک برای نشان دادنِ عمقِ نفوذِ معشوق در هستیِ عاشق است.

خاطری شاد از آن کوی شکرخند نشد گرهی باز از آن جعد گره گیر نشد

هیچ‌کس در نزدیکیِ آن لب‌هایِ شیرین‌خندِ تو به شادی نرسید و هیچ گرهی از مشکلاتِ زندگی با آن گره‌هایِ مویِ پرپیچ‌ و تابِ تو باز نشد.

نکته ادبی: ایهامِ جعدِ گره‌گیر: هم به زیباییِ زلف اشاره دارد و هم به پیچیدگی و دشواریِ کار که در راهِ عشق گشوده نمی‌شود.

حلق ما لایق آن حلقهٔ فتراک نگشت خون ما قابل آن قبضهٔ شمشیر نشد

جانِ ما آن‌قدر ارزش نداشت که لایقِ آویخته شدن به بندِ زینِ تو باشد و خونِ ما آن‌قدر گران‌بها نبود که سزاوارِ تیغِ برانِ تو قرار گیرد.

نکته ادبی: اشاره به فتراک (بندِ زین اسب) کنایه از تواضع و خدمت‌گزاری است؛ شاعرِ خود را در برابرِ عظمتِ معشوق، بی‌مقدار می‌شمارد.

بخت برگشتهٔ من بین که ز مژگان کجش هدف سینه ام آماجگه تیر نشد

بختِ بدِ مرا ببین که حتی مژگانِ کجِ تو هم نتوانست سینه‌یِ مرا هدفِ تیرِ نگاهِ خود قرار دهد (یعنی حتی از جفایِ تو هم بی‌نصیب مانده‌ام).

نکته ادبی: آماجگهِ تیر، استعاره از موردِ توجه و عنایتِ (حتی اگر عنایتِ آمیخته به درد باشد) معشوق قرار گرفتن است.

تا کنون صورتی از پرده نیامد بیرون که ز معنی رخش صورت تصویر نشد

تاکنون هیچ حقیقتی از پسِ پرده‌ی غیب به ظهور نرسیده است، مگر آنکه جلوه‌ای از زیباییِ حقیقیِ تو در آن دیده شده است.

نکته ادبی: بیانگرِ جهان‌بینیِ وحدتِ وجودی است که در آن، هر موجودِ این جهانی، تصویری از جمالِ الهی است.

تا ز مجموعهٔ زلف تو پریشان نشدم مو به مو خواب پریشانم تعبیر نشد

تا زمانی که همچون گیسوانِ تو آشفته و پریشان نشدم، نتوانستم معنایِ خواب‌هایِ آشفته و پررمزورازِ خود را دریابم.

نکته ادبی: ایهامِ پریشان: هم به معنایِ گیسویِ آشفته (زلف) و هم به معنایِ اضطرابِ درونی؛ تعبیرِ خواب نیز کنایه از درکِ حقیقتِ هستی است.

هیچ دیوانه ز سر حلقهٔ عشاق نخاست کز خم سلسله ات بستهٔ زنجیر نشد

هیچ عاشقِ مجنونی از جمعِ عاشقانِ تو برنخاست، مگر آنکه گرفتارِ حلقه‌یِ زنجیرِ گیسویِ تو شده باشد.

نکته ادبی: سلسله، استعاره از پیوندِ میانِ عاشق و معشوق است که در عینِ اسارت، مایه‌یِ افتخارِ عاشق است.

من از آن روز که بیچارهٔ عشق تو شدم چارهٔ کار من از نالهٔ شب گیر نشد

از آن روز که گرفتارِ عشقِ تو شدم، ناله‌هایِ شبانه‌ام نیز نتوانست گره‌ای از کارِ فروبسته‌یِ من بگشاید و دردم را درمان کند.

نکته ادبی: ناله‌یِ شب‌گیر، تلمیحی به مناجات‌هایِ شبانه است که در اینجا برایِ درمانِ دردِ عشق، ناکارآمد دانسته شده است.

اثر از نالهٔ شب گیر مجو در ره عشق که ز صدناله یکی صاحب تاثیر نشد

در راهِ عشق، انتظارِ اثرگذاری از ناله‌هایِ شبانه نداشته باش؛ چرا که صدها ناله هم نتوانست تغییری در تقدیرِ عاشق ایجاد کند.

نکته ادبی: تأکید بر این نکته که عشق، ورایِ التماس و خواهش است و تسلیمِ محض می‌طلبد.

سالک آن نیست که صد گونه ملامت نکشد عارف آن نیست که صد مرتبه تکفیر نشد

سالکِ حقیقی کسی است که انواعِ ملامت‌ها را تحمل کند و عارفِ واقعی کسی است که بارها به کفر و بی‌دینی متهم شده باشد.

نکته ادبی: اشاره به سختیِ راهِ معرفت؛ کفر در اصطلاحِ عرفانی، رهایی از قیدِ باورهایِ ظاهری و عامیانه است.

در همه عالم ایجاد فروغی کس نیست که دلش رنجه ز سر پنجهٔ تقدیر نشد

در تمامِ این عالمِ هستی، هیچ نوری (موجودی) نیست که دلش از پنجه‌هایِ سرنوشت و تقدیر، زخمی و آزرده نشده باشد.

نکته ادبی: تأکید بر رنجِ همگانی و گریزناپذیریِ تقدیر برایِ هر موجودِ زنده.

آرایه‌های ادبی

ایهام پریشان / پریشانم

اشاره به زلفِ آشفته (پریشان) و در عین حال وضعیتِ روحیِ عاشق (پریشانی و آشفتگیِ احوال).

مراعات نظیر فتراک، تیر، شمشیر، قبضه

استفاده از واژگانِ مربوط به میدانِ جنگ و تجهیزاتِ نظامی برای توصیفِ حال‌وهوایِ عاشقی و تسلیم.

استعاره پنجه‌ی تقدیر

به تصویر کشیدنِ سرنوشتِ محتوم به شکلِ پنجه‌ای که دل‌ها را می‌فشارد و آزار می‌دهد.

تناقض (پارادوکس) تکفیر عارف

عارف که باید نزدِ همگان مقبول باشد، در اینجا برای رسیدن به حقیقت، به کفر متهم می‌شود که این نشان‌دهنده‌یِ تفاوتِ نگاهِ عارف با عامه‌یِ مردم است.