دیوان اشعار - غزلیات

فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۲۰۳

فروغی بسطامی
هر جان که بر لب آمد، واقف از آن دهان شد هر سر که از میان رفت، آگاه از آن میان شد
هر دوستی که کردم تاثیر دشمنی داد هر خون دل که خوردم از دیده ام روان شد
سنبل ز بوی زلفت بی صبر و بی سکون شد نرگس به یاد چشمت رنجور و ناتوان شد
در وصف تار مویت یک مو بیان نکردم با آن که در تکلم هر موی من زبان شد
از لعل پر فسونت گویا شدیم، آری گر سامری تو باشی گوساله می توان شد
پای طلب کشیدم از کعبه و کلیسا روزی که سجده گاهم آن خاک آستان شد
دیدی که زاهد شهر در کوی شاهد ما دی لاف سلطنت زد، امروز پاسبان شد
در دور چشم ساقی بخت جوان کسی راست کز فیض جام باقی پیرانه سر جوان شد
فرش طرب بگستر چون باد نوبهاری فراش بوستان گشت نقاش گلستان شد
از دولت گدایی کردیم پادشاهی هر کس که بندگی کرد آخر خدایگان شد
در گلشن محبت منعم ز ناله کم کن خاموش کی نشیند مرغی که نغمه خوان شد
گفتی ز گریه یک دم فارغ نشین فروغی برهم نمی توان زد چشمی که خون فشان شد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار در فضای عاشقانه و عارفانه سروده شده‌اند که در آن شاعر با بیانی شیوا و پرشور، از دگرگونی‌های درونی خود در راه عشق سخن می‌گوید. درون‌مایه اصلی، فنای عاشق در معشوق و برتری عشق بر مناسک ظاهری و تعلقات دنیوی است.

شاعر در این سروده‌ها معشوق را کانون هستی می‌داند که تمام پدیده‌های عالم (از گل و گیاه تا زاهد و پادشاه) در برابر او یا خاضع‌اند و یا متحول می‌شوند. نگاه وی به عشق، نگاهی است که در آن رنج و سختی، خود نوعی کمال و راهی به سوی آگاهی و رستگاری تلقی می‌شود.

معنای روان

هر جان که بر لب آمد، واقف از آن دهان شد هر سر که از میان رفت، آگاه از آن میان شد

هر عاشق که به لحظه مرگ رسید، به راز آن دهان کوچک معشوق پی برد و هر کس که جان خود را در راه عشق فدا کرد، به حقیقت آن کمر باریک دست یافت.

نکته ادبی: «جان بر لب آمدن» کنایه از لحظه احتضار و مرگ است؛ «دهان» و «میان» نمادهای زیبایی معشوق در ادبیات کلاسیک هستند.

هر دوستی که کردم تاثیر دشمنی داد هر خون دل که خوردم از دیده ام روان شد

هر دوستی که به او اعتماد کردم، در حق من بدی کرد و هر قطره خون دلی که از اندوه خوردم، به شکل اشک از چشمانم جاری شد.

نکته ادبی: تضاد میان «دوستی» و «دشمنی» به بی‌وفایی روزگار اشاره دارد.

سنبل ز بوی زلفت بی صبر و بی سکون شد نرگس به یاد چشمت رنجور و ناتوان شد

گل سنبل به خاطر بوی خوش گیسوی تو بی‌قرار شد و گل نرگس در حسرت دیدن چشمانت، پژمرده و ناتوان گشت.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) در نسبت دادن ویژگی‌های انسانی به گل‌ها؛ «نرگس» نماد چشم در ادبیات فارسی است.

در وصف تار مویت یک مو بیان نکردم با آن که در تکلم هر موی من زبان شد

با اینکه تک‌تک اعضای وجودم به زبان تبدیل شدند تا توصیفت کنند، اما حتی نتوانستم یک تار از موی تو را آن‌طور که باید وصف کنم.

نکته ادبی: اغراق هنری در بیان ناتوانی شاعر در وصف زیبایی معشوق.

از لعل پر فسونت گویا شدیم، آری گر سامری تو باشی گوساله می توان شد

ما به واسطه لب‌های سحرانگیز تو به کمال و گویایی رسیدیم؛ آری، اگر تو ساحر (سامری) باشی، طبیعی است که ما نیز مسحور شویم.

نکته ادبی: تلمیح به داستان سامری و گوساله طلایی که کنایه از سحر و افسون زیبایی معشوق است.

پای طلب کشیدم از کعبه و کلیسا روزی که سجده گاهم آن خاک آستان شد

آن روز که آستانه درگاه تو سجده‌گاه من شد، از رفتن به کعبه و کلیسا و پیگیری طریقه‌های مرسوم منصرف شدم.

نکته ادبی: ترک مناسک ظاهری برای پرستش معشوق حقیقی (عرفانی).

دیدی که زاهد شهر در کوی شاهد ما دی لاف سلطنت زد، امروز پاسبان شد

دیدی که زاهد شهر در محله معشوق ما، دیروز ادعای بزرگی و سلطنت می‌کرد، اما امروز خار و ذلیل و پاسبان کوی او شد.

نکته ادبی: کنایه از بی‌اعتباری تظاهر به پارسایی در برابر قدرت عشق.

در دور چشم ساقی بخت جوان کسی راست کز فیض جام باقی پیرانه سر جوان شد

بخت بلند از آنِ کسی است که در مجلس شرابِ چشمِ ساقی، به فیض جامِ ابدی رسید و در پیری، جوانی خود را بازیافت.

نکته ادبی: «جام باقی» استعاره از شراب معرفت و عشق است که حیات‌بخش است.

فرش طرب بگستر چون باد نوبهاری فراش بوستان گشت نقاش گلستان شد

بساط شادی را همچون باد بهاری پهن کن؛ چرا که نقاش طبیعت، باغ را آراسته است.

نکته ادبی: «باد نوبهاری» نماد تجدید حیات و نشاط است.

از دولت گدایی کردیم پادشاهی هر کس که بندگی کرد آخر خدایگان شد

ما از راه بندگی و درویشی به پادشاهی رسیدیم؛ زیرا هر کس که در برابر معشوق فروتنی کرد، خود به مقامی بلند دست یافت.

نکته ادبی: تضاد «گدایی» و «پادشاهی» بیانگر این نکته است که عزت در فروتنی است.

در گلشن محبت منعم ز ناله کم کن خاموش کی نشیند مرغی که نغمه خوان شد

در گلزار عشق، مرا از ناله کردن منع نکن؛ پرنده‌ای که نغمه‌خوانی را آغاز کرده، چگونه می‌تواند سکوت کند؟

نکته ادبی: تشبیه شاعر به مرغ نغمه‌خوان؛ «منعم» به معنای نهی‌کننده است.

گفتی ز گریه یک دم فارغ نشین فروغی برهم نمی توان زد چشمی که خون فشان شد

فروغی، تو که گفتی از گریه دمی فارغ باش؛ چشمی که به خون‌گریه افتاده است، دیگر نمی‌تواند بسته شود.

نکته ادبی: اشاره به نام شاعر (تخلص)؛ «خون‌فشان» کنایه از شدت غم و اندوه است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح سامری تو باشی گوساله می توان شد

اشاره به داستان حضرت موسی و سامری که با جادو مردم را به گوساله‌پرستی واداشت؛ استعاره از افسونگری معشوق.

تشخیص سنبل ز بوی زلفت بی صبر و بی سکون شد

نسبت دادن ویژگی‌های انسانی (بی‌صبری و بی‌قراری) به گل سنبل.

پارادوکس (متناقض‌نما) از دولت گدایی کردیم پادشاهی

رسیدن به پادشاهی از طریق گدایی و بندگی که بیانگر مقام معنوی والای عاشق است.