دیوان اشعار - غزلیات

فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۱۹۸

فروغی بسطامی
هر کس که به جان دسترسی داشته باشد باید که به دل مهر کسی داشته باشد
زان بر سر بیمار غمش پا نگذارد ترسد که مبادا نفسی داشته باشد
دل ناله کنان رفت پی محمل دلدار کاین قافله باید جرسی داشته باشد
گر یاد گلستان نکند هیچ عجب نیست مرغی که به تنها قفسی داشته باشد
از الفت بیگانه بیندیش که حیف است دامان تو هر بوالهوسی داشته باشد
در پرده قدح نوش فروغی که مبادا سنگی به کمینت عسسی داشته باشد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده با زبانی دلکش، به تبیینِ پیوند ناگسستنی میان «زندگی» و «عشق» می‌پردازد و تأکید می‌کند که جانِ آدمی در گرویِ مهرورزی است. شاعر فضایِ حزن‌آلودِ هجران را با تصویرسازی‌هایِ دقیق به نمایش می‌گذارد و هم‌زمان، ضرورتِ حفظِ حریمِ دل و پرهیز از نامحرمان را یادآوری می‌کند.

درونمایه اصلیِ این اثر، تأملی است در بابِ دشواری‌هایِ سلوکِ عاشقانه؛ از ترسِ معشوق برایِ مواجهه با عاشقِ رنجور تا لزومِ پنهان‌کاریِ اسرارِ درونی در برابرِ ظاهرپرستان و نااهلان. غزل با پیامی اخلاقی و عارفانه به پایان می‌رسد که آدمی باید قدرِ گوهریِ عشق را بداند و آن را نزدِ هر کس و ناکسی به تاراج نگذارد.

معنای روان

هر کس که به جان دسترسی داشته باشد باید که به دل مهر کسی داشته باشد

هر کسی که صاحب جان و نفس است، شایسته است که در دل خود مهر و محبتی را بپروراند؛ چرا که زندگی بدون عشق بی‌معناست.

نکته ادبی: «جان دسترسی داشتن» کنایه از زنده بودن و برخورداری از حیات است.

زان بر سر بیمار غمش پا نگذارد ترسد که مبادا نفسی داشته باشد

معشوق بر بالین عاشق رنجور خود حاضر نمی‌شود؛ چرا که بیم دارد عاشق هنوز رمقی در جان داشته باشد و با دیدنِ او، همان اندک جان نیز از دست برود.

نکته ادبی: «بیمار غمش» به معنای کسی است که به دلیلِ غمِ معشوق بیمار شده است.

دل ناله کنان رفت پی محمل دلدار کاین قافله باید جرسی داشته باشد

دلِ من با فغان و ناله به دنبال کاروانِ یار روانه شد؛ گویی می‌داند که هر کاروانی برای نشان دادنِ راه، نیاز به صدایِ زنگ (جرس) دارد و ناله‌های من همان زنگِ کاروانِ عشق است.

نکته ادبی: «جرس» در ادبیات کهن نمادِ کاروان و راهی است که رهروان را با صدای خود هدایت می‌کند.

گر یاد گلستان نکند هیچ عجب نیست مرغی که به تنها قفسی داشته باشد

اگر مرغِ گرفتار در قفس، خیالِ گلستان و آزادی را از سر بیرون کند، جای شگفتی نیست؛ زیرا رنجِ اسارت، یادِ آزادی را از خاطرِ او محو می‌کند.

نکته ادبی: «مرغ» در اینجا نمادِ روحِ آدمی است که در قفسِ تن یا در بندِ تعلقاتِ دنیوی گرفتار شده است.

از الفت بیگانه بیندیش که حیف است دامان تو هر بوالهوسی داشته باشد

از دوستی با افرادِ نااهل و بیگانه پرهیز کن، چرا که حیف است دامنِ پاکِ تو به دستِ هر آدمِ هوس‌بازی آلوده شود.

نکته ادبی: «دامن» کنایه‌ای است از حریمِ شخصیت و پاکیِ آدمی.

در پرده قدح نوش فروغی که مبادا سنگی به کمینت عسسی داشته باشد

ای فروغی، در خفا و پنهانی باده بنوش (به اسرارِ خود بپرداز)، مبادا که پاسبانِ شب (عسس) در کمین باشد و با سنگی تو را مجازات کند.

نکته ادبی: «عسس» به معنایِ پاسبانِ شب است که در عرفان نمادِ زاهدانِ ریایی و مانعانِ راهِ عشق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره جرس

شاعر ناله‌هایِ عاشقانه خود را به صدایِ زنگِ کاروان تشبیه کرده است تا نشان دهد این ناله‌ها نشانی از راهِ رسیدن به یار است.

نمادپردازی قفس

نمادِ محدودیت‌ها، رنج‌هایِ دنیوی و تن که مانع از اندیشیدنِ روح به آزادی و گلستانِ حقیقت می‌شود.

کنایه دامان تو

کنایه از شخصیت، حریمِ پاکی و حرمتِ نفسِ انسان است.

تضاد و مراعات نظیر قدح، نوش، عسس

همنشینی واژگانی که فضایِ خلوتِ عارفانه و خطرِ آشکار کردنِ آن در برابرِ نگاهِ نامحرمان را تصویر می‌کند.