دیوان اشعار - غزلیات

فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۱۸۵

فروغی بسطامی
بیدادگر نگارا تا کی جفا توان کرد پاداش آن جفاها یک ره وفا توان کرد
بیگانه رحمت آورد بر زحمت دل ما کی آن قدر تطاول با آشنا توان کرد
مخمور و تشنگانیم زان چشم و لعل میگون جانی به ما توان داد، کامی روا توان کرد
وقتی به یک اشارت جانی توان خریدن گاهی به یک تبسم دردی دوا توان کرد
یک بار اگر بپرسی احوال بی نصیبان با صد هزار حرمان دل را رضا توان کرد
هر مدعا که خواهی گر از دعا دهد دست چندی به سر توان زد عمری دعا توان کرد
گر جذبهٔ محبت آتش به دل فروزد برگ هوس توان سوخت ترک هوا توان کرد
گر پیر باده خواران گیرد ز لطف دستم هر سو به کام خاطر عیشی به پا توان کرد
گر جرعه ای بریزد بر خاک لعل ساقی خاک سبوکشان را آب بقا توان کرد
گر آدمی درآید در عالم خدایی آدم ز نو توان ساخت عالم بنا توان کرد
گر نیم شب بنالی از سوز دل فروغی راه قضا توان زد، دفع بلا توان کرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، گفتگویی عمیق و پرشور میان عاشقی دل‌خسته و معشوقی جفاکار است که با گلایه از بی‌مهری آغاز می‌شود و در ادامه، رنگ‌وبوی عرفانی و معنوی به خود می‌گیرد. شاعر در این ابیات، از سویی از سنگ‌دلی معشوق شکوه می‌کند و از سوی دیگر، امید به لطف و عنایت او را راه نجات از رنج‌های هستی و تیرگی‌های زندگی می‌داند.

در پایان، مفهوم رهایی از خواهش‌های نفسانی و رسیدن به حیات جاودان از طریقِ جذبه عشق و دعا مطرح می‌شود. شاعر بر این باور است که با پیوند قلبی با حقیقتِ هستی و طلب یاری از پیشوایان معنوی، می‌توان سرنوشت را دگرگون کرد و جهانی نو بر پایه عشق و صفا بنا نهاد.

معنای روان

بیدادگر نگارا تا کی جفا توان کرد پاداش آن جفاها یک ره وفا توان کرد

ای محبوب ستمگر، تا کی می‌خواهی این‌گونه با من جفا کنی؟ انتظار می‌رود که در برابر این همه بی‌مهری، لااقل یک بار با وفا و مهرورزی، پاداش رنج‌های مرا بدهی.

نکته ادبی: بیدادگر: صفت فاعلی به معنای ظالم؛ یک ره: به معنای یک‌بار و زمانی اندک.

بیگانه رحمت آورد بر زحمت دل ما کی آن قدر تطاول با آشنا توان کرد

بیگانگان و غریبه‌ها بر رنج و غم دل من دل می‌سوزانند و رحمت می‌آورند؛ چطور ممکن است تو که آشنا و محبوب من هستی، چنین ظلم و ستمی بر من روا بداری؟

نکته ادبی: تطاول: به معنای دراز دستی، ستم و تجاوز؛ در اینجا تضاد میان غریبه و آشنا برای تأکید بر جفای محبوب استفاده شده است.

مخمور و تشنگانیم زان چشم و لعل میگون جانی به ما توان داد، کامی روا توان کرد

ما به خاطر چشم‌ها و لب‌های میگون و سرخ تو، دردمند و تشنه‌کام هستیم؛ تو با یک نگاه یا عنایت می‌توانی جانی دوباره به ما ببخشی و آرزوهایمان را برآورده کنی.

نکته ادبی: مخمور: کسی که از باده یا عشق مست است؛ لعل میگون: استعاره از لب‌های خوش‌رنگ و مست‌کننده محبوب.

وقتی به یک اشارت جانی توان خریدن گاهی به یک تبسم دردی دوا توان کرد

زمانی بود که با یک اشاره و نگاه تو، می‌شد جان خرید و آرامش یافت؛ گاهی نیز یک لبخند تو کافی است تا تمام دردهای مرا درمان کنی.

نکته ادبی: آرایه تضاد زمانی (وقتی/گاهی) برای نشان دادن گذرا بودن یا تکرار پذیر بودن لطف محبوب به کار رفته است.

یک بار اگر بپرسی احوال بی نصیبان با صد هزار حرمان دل را رضا توان کرد

اگر تنها یک بار از احوال ما بی‌نصیبان و دورماندگان جویا شوی، دل ما با همین توجه اندک، با وجود تمام محرومیت‌ها، خشنود و راضی خواهد شد.

نکته ادبی: حرمان: ناامیدی و محرومیت؛ تضاد میان یک پرسش ساده و صد هزار محرومیت برای نشان دادن بزرگی لطف محبوب.

هر مدعا که خواهی گر از دعا دهد دست چندی به سر توان زد عمری دعا توان کرد

اگر هر حاجت و آرزویی که داری از طریق دعا کردن برآورده می‌شود، پس شایسته است که مدتی طولانی را به دعا و نیایش اختصاص دهی تا به مقصود برسی.

نکته ادبی: دست دادن: اصطلاحی به معنای فراهم شدن یا ممکن شدن چیزی؛ به سر زدن: کنایه از استمرار و پافشاری.

گر جذبهٔ محبت آتش به دل فروزد برگ هوس توان سوخت ترک هوا توان کرد

اگر کشش و جذبه عشق، آتش اشتیاق را در دلت شعله‌ور کند، می‌توانی هوس‌های بیهوده را در این آتش بسوزانی و از بند امیال دنیوی رها شوی.

نکته ادبی: جذبه: نیروی کشش الهی یا معنوی؛ هوا: به معنای هوس‌ها و امیال نفسانی است.

گر پیر باده خواران گیرد ز لطف دستم هر سو به کام خاطر عیشی به پا توان کرد

اگر پیرِ راه و مرشدِ عارفان از روی لطف دستم را بگیرد و مرا هدایت کند، می‌توانم در هر شرایطی، عیش و شادمانی حقیقی را در زندگی برپا کنم.

نکته ادبی: پیر باده‌خواران: استعاره از عارف کامل یا راهبر معنوی که شراب معرفت می‌نوشد.

گر جرعه ای بریزد بر خاک لعل ساقی خاک سبوکشان را آب بقا توان کرد

اگر ساقیِ حقیقت، قطره‌ای از جام خود را بر خاک بریزد، آن خاکِ افتادگان و مستحقانِ درگاه او، تبدیل به آب حیات و جاودانگی می‌شود.

نکته ادبی: سبوکشان: کسانی که با خلوص و فروتنی باده معرفت می‌نوشند؛ آب بقا: کنایه از زندگی جاوید و روحانی.

گر آدمی درآید در عالم خدایی آدم ز نو توان ساخت عالم بنا توان کرد

اگر انسان به مقام خدایی و کمال معنوی برسد، می‌تواند حقیقتِ وجودی انسان را دوباره بسازد و جهانی جدید و متعالی بنا نهد.

نکته ادبی: عالم خدایی: مرتبه‌ای از سلوک که در آن صفات الهی در انسان متجلی می‌شود.

گر نیم شب بنالی از سوز دل فروغی راه قضا توان زد، دفع بلا توان کرد

فروغی، اگر نیمه‌شب با سوز و گداز از اعماق دلت به درگاه حق بنالی و دعا کنی، می‌توانی در تقدیر خود تغییر ایجاد کنی و بلاها را از خود دور سازی.

نکته ادبی: فروغی: تخلص شاعر؛ راه قضا زدن: کنایه از تغییر سرنوشت و قضای الهی به واسطه دعا و تضرع.

آرایه‌های ادبی

استعاره لعل میگون

تشبیه لب‌های محبوب به جواهر سرخ‌رنگ که نشان از گیرایی و مست‌کنندگی دارد.

کنایه راه قضا توان زد

کنایه از تغییر دادن سرنوشت و مقدرات الهی از طریق دعا و نیایش خالصانه.

تضاد بیگانه و آشنا

تقابل میان بیگانگانی که رحم می‌آورند و آشنایی که جفا می‌کند برای برجسته‌سازی اندوه شاعر.

نماد پیر باده‌خواران

نماد پیرِ طریقت یا مرشد کامل که دست‌گیری او مایه رهایی و عیش روحانی است.