دیوان اشعار - غزلیات

فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۱۶۴

فروغی بسطامی
ترک مست تو به دست از مژه خنجر دارد باز این فتنه ندانم که چه در سر دارد
یارب از زلف پریش تو دلم جمع مباد که پریشانی او عالم دیگر دارد
ماه نو در فلک از دست غمش شد به دو نیم خم ابروی تو اعجاز پیمبر دارد
دعوی عشق کسی راست مسلم که مدام اشک سرخ و رخ زرد و تن لاغر دارد
تنگ عیشی نکشد آن که ز خون آب جگر دم به دم بادهٔ گل رنگ به ساغر دارد
آن که بر آب بقا شد کرمش رهبر خضر خبر از تشنگی کام سکندر دارد
گر نمی کشت مرا، خلق نمی دانستند که دم از عشق زدن این همه کیفر دارد
اشک عشاق کجا در نظرش می آید لب لعلی که بسی ننگ ز گوهر دارد
حال ما بی رخ آن ماه کسی می داند که ز شب تا به سحر دیده بر اختر دارد
طوف بت خانه فروغی چه کند گر نکند که بتان شکر و او هم دل کافر دارد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگرِ عمیق و پرشورِ احوالاتِ عاشقی است که در وادیِ عشق و رنج، مستحیل شده است. شاعر با زبانی تمثیلی و استعاری، از زیباییِ بی‌بدیل و در عین حال ویرانگرِ محبوب سخن می‌گوید و عشق را نه یک لذتِ گذرا، بلکه مسیری دشوار و جان‌کاه می‌داند که نیازمندِ ایثار و جان‌باختن است.

در این سروده، مفاهیمی چون «کفرِ عشق» و «قربانی شدن در راه معشوق» به زیبایی در هم آمیخته است. نگاهِ شاعر به معشوق، نگاهی است که همزمان ستایشگرِ جمال است و پذیرایِ جفا. فضای کلی شعر، ترکیبی از سوز و گداز، شوریدگی و پایبندیِ بی‌قید و شرط به آیینِ عاشقی است که در آن، رنج کشیدن، عینِ کمال و افتخارِ عاشق محسوب می‌شود.

معنای روان

ترک مست تو به دست از مژه خنجر دارد باز این فتنه ندانم که چه در سر دارد

محبوبِ زیبا و بی‌رحم من که نگاهی نافذ و ویرانگر دارد، با کرشمه‌های چشمانش، همچون جنگجوی ترک که خنجر در دست دارد، به جانم افتاده است؛ نمی‌دانم این فتنه و آشوبی که در سر دارد، عاقبت چه بر سر من خواهد آورد.

نکته ادبی: ترک استعاره از محبوب زیبا و در عین حال بی‌رحم است. فتنه کنایه از زیبایی فریبنده و آشوب‌انگیز است.

یارب از زلف پریش تو دلم جمع مباد که پریشانی او عالم دیگر دارد

خدایا، آن زلف‌های پریشانِ تو هرگز مرتب و منظم مباد؛ چرا که زیبایی و جذابیتی که در آشفتگیِ موهای تو نهفته است، خود دنیایِ بی‌نظیر و متفاوتی است.

نکته ادبی: پریشانی در اینجا ایهام دارد؛ هم به معنای آشفته بودن مو و هم به معنای شوریدگی و آشفتگیِ عاشقانه.

ماه نو در فلک از دست غمش شد به دو نیم خم ابروی تو اعجاز پیمبر دارد

ماه نو در آسمان، از حسرتِ دیدنِ خمیدگیِ ابروی تو که گویی معجزه‌ای الهی است، از وسط دو نیم شده است.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به معجزه شق‌القمر پیامبر اسلام دارد که در اینجا برای توصیف قوسِ ابروی یار به کار رفته است.

دعوی عشق کسی راست مسلم که مدام اشک سرخ و رخ زرد و تن لاغر دارد

ادعایِ عشق، تنها زمانی واقعی و پذیرفتنی است که عاشق با نشانه‌هایی چون اشک‌های خونین، چهره‌ای زرد و تنِ رنجور و لاغر، رنجِ عشق را در وجودش نمایان کرده باشد.

نکته ادبی: رخ زرد و تن لاغر از کهن‌الگوهای توصیف عاشق در ادبیات غنایی فارسی است که نشان‌دهنده فراق و بیماری عشق است.

تنگ عیشی نکشد آن که ز خون آب جگر دم به دم بادهٔ گل رنگ به ساغر دارد

کسی که پیوسته رنج و غمِ عشق (خون جگر) را به جای شراب می‌نوشد، هرگز از سختی‌ها و کمبودهای زندگی نمی‌نالد، چرا که مستیِ عشق او را از هر غم دنیوی بی‌نیاز کرده است.

نکته ادبی: آب جگر استعاره از رنج و اندوهِ درونی است که شاعر آن را به باده (شراب) تشبیه کرده است.

آن که بر آب بقا شد کرمش رهبر خضر خبر از تشنگی کام سکندر دارد

آن کسی که هدایتگرِ راهِ رسیدن به محبوب (آب بقا) است، مانند خضر است و تنها چنین کسی می‌داند که اشتیاق و تشنگیِ جانکاهِ سکندر برای جاودانگی، در برابرِ عشقِ حقیقی هیچ است.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به داستان جستجوی آب حیات توسط اسکندر و راهنمایی او توسط حضرت خضر دارد.

گر نمی کشت مرا، خلق نمی دانستند که دم از عشق زدن این همه کیفر دارد

اگر محبوب مرا به جرمِ عشق نمی‌کشت، مردم هرگز پی نمی‌بردند که ابرازِ عشق و دم زدن از آن، چه بهای سنگین و کیفرِ سخت و جان‌سوزی دارد.

نکته ادبی: کیفر در اینجا به معنای تاوان و بهای گزافِ عاشقی است که در نهایت به مرگِ عاشق ختم می‌شود.

اشک عشاق کجا در نظرش می آید لب لعلی که بسی ننگ ز گوهر دارد

لب‌های سرخِ معشوق، چنان زیباست که از ارزشمندیِ گوهر و مروارید شرمنده می‌شود؛ زیرا لبِ او بسیار قیمتی‌تر از گوهر است و گوهر در برابر آن بی‌ارزش به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: لب لعل استعاره از لب سرخ است. ننگ داشتنِ گوهر به این معناست که گوهر در مقایسه با لب یار، فاقد ارزش است.

حال ما بی رخ آن ماه کسی می داند که ز شب تا به سحر دیده بر اختر دارد

حال و روزِ آشفته و دردمندِ مرا کسی درک می‌کند که همچون من، از شب تا سحر، بی‌خواب و بی‌قرار، چشم به ستاره‌های آسمان دوخته باشد.

نکته ادبی: ماه استعاره از معشوق درخشان است و اختر استعاره از ستارگان آسمان که رفیقِ بی‌خوابی‌های عاشق است.

طوف بت خانه فروغی چه کند گر نکند که بتان شکر و او هم دل کافر دارد

چرا فروغی به عبادتگاهِ بتان نرود و طواف نکند؟ وقتی که دلِ او در عشقِ محبوب، کافر شده و محبوبش نیز چون بتی زیبا و شیرین‌سخن است که عبادتش بر هر چیزی مقدم است.

نکته ادبی: کافر در ادبیات عرفانی-عاشقانه نمادِ کسی است که از دینِ عقل و رسمِ معمول دست شسته و به آیینِ عشق گرویده است.

آرایه‌های ادبی

تضاد رخ زرد و تن لاغر

تقابل میان رنگ رخسار که باید گلگون باشد با زردیِ ناشی از بیماری عشق.

تلمیح آب بقا، خضر و سکندر

اشاره به اسطوره کهنِ جستجوی آب حیات برای نشان دادن برتریِ عشق بر جاودانگیِ دنیوی.

استعاره خنجر مژگان

مژگانِ محبوب به خنجری تشبیه شده که عاملِ قتلِ عاشق است.

ایهام پریشانی

در بیت دوم، هم به معنای درهم‌ریختگیِ موی معشوق است و هم به معنای حالِ عاشقِ شوریده.