دیوان اشعار - غزلیات

فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۱۵۷

فروغی بسطامی
مشاطه تا به روی تو زلف دوتا نهاد بس مرغ دل که پای به دام بلا نهاد
بی چون اگر گناه شمارد نگاه را پس در رخ تو این همه خوبی چرا نهاد
نوشینی لبت ز ظلمت خط گشت آشکار خضرش لقب به چشمهٔ آب بقا نهاد
از جان برید هر که به زلفت کشید دست وز سر گذشت آن که در این حلقه پا نهاد
تا داد کام خاطر بیگانه لعل تو صد داغ رشک بر جگر آشنا نهاد
هر کس که خواست زان لب شیرین مراد دل جان عزیز بر سر این مدعا نهاد
تا از وفای خویش ندیدیم هیچ خیر خیرش مباد آن که بنای وفا نهاد
تا آرزوی دیدن او را برم به خاک تیغ جفا به گردن من از قفا نهاد
تا بوی او به ما نرساند ز تاب زلف چندین هزار بند به پای صبا نهاد
روزی که در جهان غم و شادی نهاد پای شادی به سوی او شد و غم رو به ما نهاد
آخر فروغی از ستم پاسبان او زان خاک آستان شد و دل را به جا نهاد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیم‌گرِ حال‌وهوایِ دلسوخته‌ای است که در کشاکشِ زیباییِ سحرانگیزِ معشوق و بی‌مهریِ بی‌پایانِ او، جان بر لب آمده است. فضا سرشار از شکوه از تقدیر و توصیفِ چیره‌دستیِ معشوق در به دام انداختنِ دل‌هاست.

شاعر با تکیه بر بن‌مایه‌هایِ کلاسیک، عشق را همچون میدانِ نبردی می‌بیند که در آن عاشق، سرمایه و جانِ خویش را می‌بازد و در نهایت، به جای بهره‌مندی از وصال، به آستانِ درگاهِ یار پناه می‌برد تا شاید در سایه‌یِ آن، آرام گیرد.

معنای روان

مشاطه تا به روی تو زلف دوتا نهاد بس مرغ دل که پای به دام بلا نهاد

زمانی که آرایشگر موهایِ پیچ‌درپیچ و زیبایِ تو را بر چهره‌ات آراست، بسیاری از دل‌هایِ عاشق، اسیرِ دامِ گرفتاری و رنج شدند.

نکته ادبی: مشاطه: کسی که موی و چهره می‌آراید (آرایشگر). زلف دوتا: موی تاب‌دار و مجعد که کنایه از فریبندگی و پیچیدگیِ عشق است.

بی چون اگر گناه شمارد نگاه را پس در رخ تو این همه خوبی چرا نهاد

اگر خداوندِ بی‌همتا نگاه به چهره‌یِ زیبارویان را گناه می‌داند، پس چرا چهره‌یِ تو را چنان زیبا آفریده که هر کسی را به تماشا وامی‌دارد؟

نکته ادبی: بی‌چون: صفتی برای خداوند که همانند و کیفیتی ندارد. نگاه: در اینجا به معنایِ نگریستن به معشوق است.

نوشینی لبت ز ظلمت خط گشت آشکار خضرش لقب به چشمهٔ آب بقا نهاد

آن موهایِ ظریف و تازه‌ای که بر لب‌هایِ شیرینت روییده، مانندِ حضرت خضر است که در دلِ تاریکی، به چشمه‌یِ آبِ حیات دست یافته است.

نکته ادبی: اشاره به داستان اساطیری حضرت خضر که در ظلمت به دنبال آب حیات رفت. خط: موی تازه‌روییده بر چهره.

از جان برید هر که به زلفت کشید دست وز سر گذشت آن که در این حلقه پا نهاد

هر کس که جرئت کرد دست به زلفِ تو ببرد، از جانِ خود گذشت و هر کس که قدم در این وادیِ عشق نهاد، از همه چیزِ خود دست شست.

نکته ادبی: حلقه: کنایه از پیچشِ زلف و گرفتار شدن در عشق است. سر از سر گذشتن: کنایه از گذشتن از جان و هستی.

تا داد کام خاطر بیگانه لعل تو صد داغ رشک بر جگر آشنا نهاد

از وقتی که لب‌هایِ سرخ و زیبایِ تو، کامِ دیگران را شیرین کرد، داغ‌هایِ حسادتِ بسیاری بر دلِ آشنایان و محبانِ تو گذاشت.

نکته ادبی: لعل: سنگِ قیمتیِ سرخ که نمادِ لبِ یار است. رشک: به معنایِ حسادت است.

هر کس که خواست زان لب شیرین مراد دل جان عزیز بر سر این مدعا نهاد

هر کسی که از آن لب‌هایِ شیرینِ تو، آرزو و مرادی خواست، جانِ عزیزِ خود را در راهِ رسیدن به این هدف فدا کرد.

نکته ادبی: مدعا: هدف و مقصود. جان بر سرِ چیزی نهادن: کنایه از فدا کردنِ جان در راهِ آن چیز.

تا از وفای خویش ندیدیم هیچ خیر خیرش مباد آن که بنای وفا نهاد

از وقتی که در رابطه‌یِ عاشقانه با تو هیچ خیری ندیدیم، خدا نکند کسی دیگر نیز بخواهد راه و رسمِ وفاداری را بنیان‌گذاری کند.

نکته ادبی: بنایِ وفا نهادن: اصطلاحی برایِ آغاز کردنِ راه و روشی جدید.

تا آرزوی دیدن او را برم به خاک تیغ جفا به گردن من از قفا نهاد

برایِ اینکه آرزویِ دیدنِ تو را با خود به گور ببرم، تیغِ بی‌رحمیِ تو از پشتِ سر بر گردنم فرود آمد.

نکته ادبی: از قفا: از پشت سر (کنایه از بی‌خبر و ناجوانمردانه بودنِ ستمِ معشوق).

تا بوی او به ما نرساند ز تاب زلف چندین هزار بند به پای صبا نهاد

برایِ اینکه عطرِ تو را از میانِ تابِ موهایت به ما نرساند، هزاران بند و مانع بر سرِ راهِ بادِ صبا گذاشتی.

نکته ادبی: صبا: بادی که در ادبیاتِ فارسی، پیام‌آور و حاملِ عطرِ یار است. بند به پایِ چیزی نهادن: کنایه از ایجادِ موانعِ سخت.

روزی که در جهان غم و شادی نهاد پای شادی به سوی او شد و غم رو به ما نهاد

در همان روزِ ازل که غم و شادی در جهان تقسیم شدند، شادی سهمِ تو شد و همه‌یِ غم‌ها به سویِ ما روانه گشت.

نکته ادبی: در جهان پا نهادن: کنایه از خلقت و پیدایشِ مفاهیم در عالمِ هستی.

آخر فروغی از ستم پاسبان او زان خاک آستان شد و دل را به جا نهاد

در نهایت، فروغی به خاطرِ ستمِ نگهبانانِ تو، از همه‌جا رانده شد و ناچار به خاکِ آستانِ تو پناه برد و دلش را همان‌جا جا گذاشت.

نکته ادبی: فروغی: تخلصِ شاعر که به خود اشاره دارد. پاسبان: نگهبانان و رقیبان.

آرایه‌های ادبی

تلمیح خضرش لقب به چشمهٔ آب بقا نهاد

اشاره به داستان اساطیری حضرت خضر که در جستجوی آب حیات به ظلمت رفت.

تشبیه لعل تو

تشبیه لب‌های معشوق به سنگ قیمتیِ سرخ (لعل) برای نشان دادن زیبایی و ارزشمندی آن.

تضاد (طباق) غم و شادی

استفاده از دو واژه‌ی متضاد در بیت دهم برای نشان دادن بی‌عدالتیِ تقدیر.

استعاره دام بلا

تشبیه زلف و عشق به دام و تله‌ای که عاشق را اسیر می‌کند.