دیوان اشعار - غزلیات

فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۱۱۷

فروغی بسطامی
کس نیست کاو به لعل تو خونش سبیل نیست الا کسی که تشنه لب سلسبیل نیست
مستغنی ام به عشق تو از وصل حور عین آری به چشم من همه چشمی کحیل نیست
روز قیامت آمد و وصلت نداد دست الحق که چون فراق تو لیلی طویل نیست
آنان که بر جمال تو بگشاده اند چشم یوسف به چشم همت ایشان جمیل نیست
جز نقد جان و دل که پسند تو نیستند چیزی میسرم ز کثیر و قلیل نیست
امروز در میانهٔ عشاق روی تو مانند بنده هیچ عزیزی ذلیل نیست
روز جزا که اجر شهیدان رقم زنند ماییم و قاتلی که به فکر قتیل نیست
گر جذبه ای ز حضرت جانان به جان رسد حاجت به رهنمایی پیر و دلیل نیست
منت خدای راکه برندم خیال عشق جایی که حد پر زدن جبرئیل نیست
یار من آن طبیب مسیحا نفس گذشت یک تن درست نیست کزین غم علیل نیست
برقی که سوخت کشت فروغی به یک فروغ کمتر ز نور موسی و نار خلیل نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه عشقی سوزان و تمام‌عیار است که در آن عاشق، دردِ دوری و رنجِ عشق را بر هر پاداش بهشتی و مقام دنیوی ترجیح می‌دهد. شاعر با زبانی حماسی و در عین حال عارفانه، معشوق را فراتر از زیباترین اسطوره‌ها و نمادهای کمالِ بشری و قدسی می‌نشاند و خود را در برابر این شکوه، ناتوان و نیازمند می‌بیند.

در این اثر، شاعر به دنبالِ اثباتِ برتریِ آتشِ عشق بر عقل و رهنمودهای ظاهری است. فضایی که ترسیم می‌شود، میدانِ عشقی است که در آن، عاشق با نثارِ جان و دل به سوی معشوق می‌شتابد و حتی در روز قیامت نیز، دغدغه‌ای جز فراق و وصالِ یار ندارد. نگاهِ شاعر در این ابیات، پیوندی عمیق میانِ زیباییِ ظاهریِ معشوق و مفاهیمِ متعالیِ عرفانی برقرار می‌کند.

معنای روان

کس نیست کاو به لعل تو خونش سبیل نیست الا کسی که تشنه لب سلسبیل نیست

هیچ‌کس در این عالم نیست که در راهِ رسیدن به لعلِ لب‌های تو، جانش را فدا نکرده باشد، مگر کسی که از آبِ گوارای بهشتی (سلسبیل) و لذتِ معنویِ آن بی‌نصیب و تشنه‌کام است.

نکته ادبی: سلسبیل نام چشمه‌ای در بهشت است؛ در اینجا تضاد زیبایی میان خون‌دادن (درد) و سلسبیل (نعمت) برقرار شده است.

مستغنی ام به عشق تو از وصل حور عین آری به چشم من همه چشمی کحیل نیست

به خاطرِ عشقِ تو، از تمامِ زیبایی‌های بهشتی و همسرانِ قدسی بی‌نیاز شده‌ام؛ حقا که در نگاهِ من، هیچ‌چشمِ زیبایی که سرمه‌سوده (کحیل) باشد، ارزشِ دیدن ندارد.

نکته ادبی: کحیل صفت فاعلی و به معنای کسی است که چشمش را سرمه کشیده‌اند. حور عین نماد زیبایی مطلق بهشتی است.

روز قیامت آمد و وصلت نداد دست الحق که چون فراق تو لیلی طویل نیست

روز رستاخیز فرا رسید و من به وصالِ تو نرسیدم؛ حقیقتاً هیچ فراقی به درازایِ دوری از تو نیست.

نکته ادبی: لیلی در اینجا ایهام دارد؛ هم اشاره به معشوقِ مجنون دارد و هم به معنای شب‌های طولانیِ فراق است.

آنان که بر جمال تو بگشاده اند چشم یوسف به چشم همت ایشان جمیل نیست

کسانی که به زیباییِ بی‌نظیرِ تو چشم دوخته‌اند، دیگر حضرت یوسف را در برابرِ شکوهِ چهره‌ی تو، زیبا نمی‌بینند.

نکته ادبی: یوسف تلمیح به اسطوره زیبایی است؛ در اینجا شاعر برای اغراق، یوسف را در برابر معشوق فاقد زیبایی می‌داند.

جز نقد جان و دل که پسند تو نیستند چیزی میسرم ز کثیر و قلیل نیست

جز سرمایه‌ی ناچیزِ جان و دل که آن هم موردِ پسندِ تو واقع شده، هیچ داراییِ دیگری برایِ پیشکش کردن به تو ندارم.

نکته ادبی: اشاره به بی‌ارزش بودن دارایی مادی در برابر عشق و ارزش یافتن جان در سایه‌ی پذیرش معشوق.

امروز در میانهٔ عشاق روی تو مانند بنده هیچ عزیزی ذلیل نیست

امروز در میانِ عاشقانِ درگاهِ تو، هیچ‌کس به اندازه‌ی من خوار و ذلیل نشده است.

نکته ادبی: ذلیل در ادبیات عرفانی به معنای شکستنِ منیت و فروتنیِ کامل در برابر معشوق است.

روز جزا که اجر شهیدان رقم زنند ماییم و قاتلی که به فکر قتیل نیست

در روزِ قیامت که پاداشِ شهیدان را تعیین می‌کنند، من هستم و قاتلی (معشوق) که اصلاً به فکرِ کشته‌ی خود نیست.

نکته ادبی: تناقضِ آشکار میانِ مقامِ شهادت و قاتل بودنِ معشوق؛ در اینجا معشوق به عنوان قاتلِ عاشق ترسیم شده است.

گر جذبه ای ز حضرت جانان به جان رسد حاجت به رهنمایی پیر و دلیل نیست

اگر جذبه و کششی از سویِ خداوند به جانِ انسان برسد، دیگر نیازی به پیر و راهنمایی برایِ شناختِ مسیر نیست.

نکته ادبی: جذبه اصطلاحی عرفانی است به معنای کشش الهی که نیاز به طیِ طریقِ طولانی را از میان برمی‌دارد.

منت خدای راکه برندم خیال عشق جایی که حد پر زدن جبرئیل نیست

خدای را سپاس که خیالِ عشقِ تو مرا به جایی می‌برد که حتی جبرئیل هم اجازه‌ی پرواز و رسیدن به آنجا را ندارد.

نکته ادبی: جبرئیل در ادبیات دینی نماد حدِ نهاییِ رسیدنِ مخلوقات به سدرةالمنتهی است؛ عشق فراتر از این حد است.

یار من آن طبیب مسیحا نفس گذشت یک تن درست نیست کزین غم علیل نیست

یارِ من که مانندِ مسیح، نفسی شفابخش داشت، از میان رفت؛ اکنون کسی نیست که از غمِ دوریِ او بیمار نباشد.

نکته ادبی: مسیحا نفس تلمیح به اعجاز حضرت عیسی (ع) در زنده کردن مردگان است؛ در اینجا یعنی یار، جان‌بخش بود.

برقی که سوخت کشت فروغی به یک فروغ کمتر ز نور موسی و نار خلیل نیست

آن فروغی که با یک تجلیِ برق‌آسایِ عشق، هستیِ مرا به آتش کشید، کمتر از نورِ تجلیِ خداوند بر موسی و یا آتشِ نمرود بر ابراهیم نیست.

نکته ادبی: اشاره به کوه طور (نور موسی) و آتش نمرود (نار خلیل) که همگی نماد تجلی‌های سخت و دگرگون‌کننده‌اند.

آرایه‌های ادبی

تلمیح سلسبیل، یوسف، قیامت، جبرئیل، مسیح، موسی، خلیل

اشارات مستقیم به شخصیت‌ها و وقایع مذهبی و اساطیری جهت عمق بخشیدن به مفاهیم کلامی.

اغراق یوسف به چشم همت ایشان جمیل نیست

بزرگ‌نماییِ زیبایی معشوق تا حدی که زیباترینِ اسطوره‌ها یعنی یوسف در برابرش ناچیز جلوه می‌کند.

تناقض (پارادوکس) قاتلی که به فکر قتیل نیست

ترسیمِ معشوق به عنوان قاتل که کشته‌اش (عاشق) نیز از این کشته‌شدن لذت می‌برد و به آن افتخار می‌کند.