دیوان اشعار - غزلیات

فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۷۴

فروغی بسطامی
تا دیدن آن ماه فروزنده محال است فیروزی ام از اختر فرخنده محال است
تا زلف پراکندهٔ او جمع نگردد جمعیت دل های پراکنده محال است
تا از همه شیرین دهنان چشم نپوشی بوسیدن آن لعل شکرخنده محال است
مشکل که به دستم رسد آن لعل گهر بار بر دست گدا گوهر ارزنده محال است
گر عشق من از پرده عیان شده عجبی نیست پوشیدن این آتش سوزنده محال است
من در همه احوال خوشم، تا تو نگویی کز بهر کسی شادی پاینده محال است
گر خواجه مشفق بکشد یا که ببخشد الا روش بندگی از بنده محال است
بشنو که دم تیشه چه خوش گفت به فرهاد رفتن ز سر کوی وفا، زنده محال است
کس در عقبش قوت رفتار ندارد همراهی آن سرو خرامنده محال است
آگاه نشد هیچکس از بازی گردون آگاهی از این گنبد گردنده محال است
سرمایهٔ دریای گران مایه فروغی بی ابر کف خسرو بخشنده محال است
شه ناصردین آن که بر رای منیرش تابیدن خورشید درخشنده محال است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده درونمایه‌ای عاشقانه دارد که با سنت کهن ستایشگری درآمیخته است. شاعر در جایگاه عاشقی دل‌باخته، دست‌نیافتنی بودنِ وصالِ یار را با تکرار واژه «محال» به تصویر می‌کشد و این استیصالِ درونی را به تقدیر و سرسپردگی در برابر ممدوح (پادشاه) پیوند می‌زند. فضا، فضایی پُرشور، اندوهگین و در عین حال ستایش‌آمیز است که در ابیات پایانی با مدحِ بزرگی و بخشندگی پادشاه، رنگی رسمی به خود می‌گیرد.

شاعر با استفاده از تضاد میان آرزوهای عاشقانه و واقعیت‌های دست‌نیافتنی، خواننده را با مفهوم تسلیم در برابر سرنوشت و جایگاهِ رفیع قدرت آشنا می‌کند و در نهایت، به این نتیجه می‌رسد که در برابرِ زیبایی یار، تقدیرِ چرخِ گردون و بزرگیِ پادشاه، راهی جز بندگی و ستایش نیست.

معنای روان

تا دیدن آن ماه فروزنده محال است فیروزی ام از اختر فرخنده محال است

دیدار چهره‌ی درخشان آن یار که همچون ماه می‌درخشد، برای من ناممکن است؛ به همین سبب، دست یافتن به پیروزی و بخت بلند نیز برایم غیرممکن شده است.

نکته ادبی: ماه فروزنده استعاره از یار زیباروی است و اختر فرخنده کنایه از اقبال بلند.

تا زلف پراکندهٔ او جمع نگردد جمعیت دل های پراکنده محال است

تا زمانی که زلف‌های پریشان آن یار مرتب نشود، به دست آوردن آرامش و جمع شدنِ حواسِ دلِ آشفته‌ی من ممکن نیست.

نکته ادبی: جمعیت دل کنایه از آرامش و تمرکز خاطر است که در تقابل با زلف پراکنده قرار دارد.

تا از همه شیرین دهنان چشم نپوشی بوسیدن آن لعل شکرخنده محال است

تا زمانی که از همه زیبارویان چشم نپوشی و دل نبری، رسیدن به بوسه‌ی آن لب‌های شیرین برایت ناممکن است.

نکته ادبی: شیرین‌دهنان صفتی است که در تقابل با لعل شکرخنده به کار رفته است.

مشکل که به دستم رسد آن لعل گهر بار بر دست گدا گوهر ارزنده محال است

بسیار بعید است که آن لب‌های گوهربار و ارزشمند نصیب من شود؛ چرا که دست یافتنِ یک گدا به گوهر گران‌بها غیرممکن است.

نکته ادبی: لعل گوهربار استعاره از لب‌های محبوب است و گدا نماد جایگاه پایین عاشق در برابر محبوب.

گر عشق من از پرده عیان شده عجبی نیست پوشیدن این آتش سوزنده محال است

اگر عشق من از پرده پنهانی بیرون افتاده و آشکار شده است، تعجبی ندارد؛ زیرا پنهان کردنِ آتشِ سوزنده‌ی عشق ممکن نیست.

نکته ادبی: تشبیه عشق به آتش سوزنده، برای نشان دادن ماهیتِ غیرقابل‌کنترلِ آن.

من در همه احوال خوشم، تا تو نگویی کز بهر کسی شادی پاینده محال است

من در هر حالتی شادمانم، تا زمانی که تو نگویی که داشتن شادیِ همیشگی برای کسی غیرممکن است.

نکته ادبی: تا تو نگویی به نوعی خطاب به مخاطب یا منتقد است که نومیدی را القا می‌کند.

گر خواجه مشفق بکشد یا که ببخشد الا روش بندگی از بنده محال است

چه پادشاه بزرگوار مرا بکشد و چه ببخشد و نوازش کند، راهی جز بندگی و فرمان‌برداری برای من که بنده‌ی او هستم، وجود ندارد.

نکته ادبی: خواجه در اینجا به معنای ارباب و پادشاه است و روش بندگی به معنای راه و رسم غلامی.

بشنو که دم تیشه چه خوش گفت به فرهاد رفتن ز سر کوی وفا، زنده محال است

بشنو که تیشه‌ی فرهاد چه زیبا گفت: برای کسی که عاشق است، ترک کردنِ کوی وفاداری در حالی که زنده است، ممکن نیست.

نکته ادبی: اشاره به داستان فرهاد کوه‌کن و تلمیح به ایستادگی او در راه عشق.

کس در عقبش قوت رفتار ندارد همراهی آن سرو خرامنده محال است

هیچ‌کس توانایی دنبال کردن او را ندارد، چرا که همراهی کردن با آن سرو خرامنده و زیبا ممکن نیست.

نکته ادبی: سرو خرامنده تشبیه محبوب به سرو است که نشان‌دهنده‌ی زیبایی اندام اوست.

آگاه نشد هیچکس از بازی گردون آگاهی از این گنبد گردنده محال است

هیچ‌کس از رازهای گردش روزگار آگاه نشد؛ زیرا شناختنِ اسرار این آسمانِ در حال چرخش، غیرممکن است.

نکته ادبی: گنبد گردنده نماد آسمان و کنایه از گردش روزگار و تقدیر است.

سرمایهٔ دریای گران مایه فروغی بی ابر کف خسرو بخشنده محال است

ای فروغی! ثروت و سرمایه‌ی دریای پربها، بدون ابرِ دستِ بخشنده‌ی پادشاه، هیچ و غیرممکن است.

نکته ادبی: ابر کف نماد دستِ بخشنده و باران‌زا (سخاوت) است که ممدوح را به آسمان تشبیه می‌کند.

شه ناصردین آن که بر رای منیرش تابیدن خورشید درخشنده محال است

شاه ناصرالدین کسی است که تابیدن خورشیدِ درخشان در برابرِ اندیشه و رایِ روشن او، ممکن نیست.

نکته ادبی: رای منیر به معنای اندیشه روشن است و مقایسه آن با خورشید برای نشان دادن کمال عقل پادشاه است.

آرایه‌های ادبی

تکرار (ردالصدر) محال است

تکرار کلمه محال در پایان هر بیت، موسیقی درونی ایجاد کرده و بر فضای نومیدی و استیصال تأکید دارد.

تلمیح تیشه و فرهاد

اشاره به داستان عاشقانه و مشهور فرهاد و تیشه‌ی او برای نشان دادن ثبات‌قدم در عشق.

استعاره ماه فروزنده

تشبیه محبوب به ماه درخشان برای بیان زیبایی خیره‌کننده او.

تشبیه ابر کف

تشبیه دستِ بخشنده‌ی شاه به ابری که باران (ثروت و لطف) می‌بارد.

مبالغه تابیدن خورشید ... محال است

اغراق در هوش و درایت شاه که خورشید را در برابر فکر او کم‌فروغ جلوه می‌دهد.