دیوان اشعار - غزلیات

فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۴۱

فروغی بسطامی
نه دست آن که بگیریم زلف ماهی را نه روز روشنی از پی شب سیاهی را
فغان که بر در شاهی است دادخواهی ما که از ستم ندهد داد دادخواهی را
گدای شهرم و بر سر هوای آن دارم که سر نهم به کف پای پادشاهی را
ز خسروان ملاحت کجا روا باشد که در پناه نگیرند بی پناهی را
به راه عشق به حدی است ناامیدی من که نا امید کند هر امید گاهی را
چگونه لاف محبت زند نظر بازی کز آب دیده نشسته ست خاک راهی را
بزیر خون محبان که در شریعت عشق به هیچ حال نخواهم کسی گواهی را
نه من شهید تو تنها شدم که از هر سو به خاک ریخته ای خون بی گناهی را
به یک نگاه ز رحمت بکش فروغی را مکن دریغ ز مشتاق خود نگاهی را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، تابلویی غم‌انگیز از استیصال و درماندگی عاشق در پیشگاه معشوقی است که در قامت پادشاهی بی‌رحم تصویر شده است. شاعر با بهره‌گیری از بن‌مایه‌های تضاد میان «گدا» و «شاه»، فاصله‌ی عمیق میان نیاز عاشق و بی‌اعتنایی معشوق را به نمایش می‌گذارد و فضای کلی شعر را با رنگ و بوی فراق و شکوه‌ی دردمندانه آمیخته است.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، اعتراض به بی‌عدالتیِ معشوق در عینِ تمنای وصل است. عاشق خود را قربانیِ راهِ عشق می‌داند و با زبانی کنایی، از سنگدلیِ «شهریارِ زیبایی» سخن می‌گوید. شاعر در پیِ آن است که نشان دهد چگونه اشتیاق، آدمی را به حضیضِ ناامیدی می‌کشاند و در نهایت، شهادت و فنا شدن در راهِ محبوب را، یگانه سرنوشتِ عاشق می‌شمارد.

معنای روان

نه دست آن که بگیریم زلف ماهی را نه روز روشنی از پی شب سیاهی را

نه توان آن را دارم که دستم به زلفِ محبوبِ ماه‌چهره برسد و نه روزنه‌ی امیدی برای پایان یافتنِ شبِ سیاه و تاریکِ جدایی وجود دارد.

نکته ادبی: «ماه» در اینجا استعاره از معشوق زیباست و «روز روشن» کنایه از گشایش و پایان یافتنِ اندوه است.

فغان که بر در شاهی است دادخواهی ما که از ستم ندهد داد دادخواهی را

شگفتا که من برای دادخواهی به درگاهِ پادشاه پناه برده‌ام، در حالی که خودِ او ستمگر است و حقِ دادخواهان را ادا نمی‌کند.

نکته ادبی: ایهام در واژه‌ی «شاه»؛ هم به معنای پادشاه واقعی و هم استعاره از معشوق که حاکمِ جانِ عاشق است.

گدای شهرم و بر سر هوای آن دارم که سر نهم به کف پای پادشاهی را

من در این شهر، گدایی بیش نیستم، اما آرزو دارم که سر در خاکِ پای تو بگذارم؛ تو که در نظرم پادشاهِ بی‌همتایی.

نکته ادبی: تقابلِ میان «گدا» و «پادشاه» برای نشان دادنِ تفاوتِ جایگاهِ اجتماعی و روانی عاشق و معشوق.

ز خسروان ملاحت کجا روا باشد که در پناه نگیرند بی پناهی را

شایسته‌ی پادشاهانِ زیبایی نیست که به زیردستان و پناهجویانِ درمانده بی‌توجهی کنند و آن‌ها را پناه ندهند.

نکته ادبی: «خسروان ملاحت» استعاره از زیبارویان است که در ادبیات کلاسیک به داشتنِ مقامِ سلطنتِ بر دل‌ها مشهورند.

به راه عشق به حدی است ناامیدی من که نا امید کند هر امید گاهی را

ناامیدیِ من در وادیِ عشق به چنان مرزی رسیده است که حتی «امید» نیز از دیدنِ وضعیتِ من، مأیوس و ناامید می‌شود.

نکته ادبی: تشخیصِ «امید»؛ شاعر به امید جان بخشیده تا اوجِ درماندگی خود را به تصویر بکشد.

چگونه لاف محبت زند نظر بازی کز آب دیده نشسته ست خاک راهی را

کسی که از شدتِ گریه، خاکِ راه را به گل تبدیل کرده و همچنان در همان‌جا نشسته است، چگونه می‌تواند ادعای عاشقی کند؟

نکته ادبی: «نظر بازی» به معنای عاشق‌پیشگی و تماشای معشوق است. شاعر ادعای عاشقانِ دروغین را با نشانه گرفتنِ گریه‌های بی‌نتیجه‌شان به چالش می‌کشد.

بزیر خون محبان که در شریعت عشق به هیچ حال نخواهم کسی گواهی را

در شریعت و آیینِ عشق، من چنان در خونِ خود غوطه‌ورم که حتی حاضر نیستم کسی بر این واقعه گواهی دهد؛ مرگِ من خودِ حقیقت است.

نکته ادبی: «شریعت عشق» اشاره به باورها و قوانینِ غیرمکتوبی دارد که عاشق برای رسیدن به معشوق بر خود واجب می‌داند.

نه من شهید تو تنها شدم که از هر سو به خاک ریخته ای خون بی گناهی را

من تنها شهیدِ جفای تو نیستم؛ تو دستت به خونِ بسیاری از بی‌گناهانِ دیگر نیز آلوده است که در این راه جان باخته‌اند.

نکته ادبی: «خون بی گناهی» استعاره از پایمال شدنِ جان و عمرِ عاشقان توسطِ معشوقِ سنگدل است.

به یک نگاه ز رحمت بکش فروغی را مکن دریغ ز مشتاق خود نگاهی را

ای محبوب، با یک نگاهِ پر از مهر، کارِ مرا یکسره کن و جانم را بگیر؛ این نگاه را از مشتاقِ خود دریغ مکن.

نکته ادبی: «بکُش» در اینجا به معنایِ فنا شدنِ عاشق در سایه‌ی نگاهِ معشوق است که در ادبیاتِ عرفانی و غنایی، نوعی وصال محسوب می‌شود.

آرایه‌های ادبی

ایهام تناسب شاه، دادخواهی، گدا، پادشاهی

واژگانِ حوزه‌ی سلطنت و قضاوت برای توصیفِ رابطه عاشق و معشوق به کار رفته‌اند تا فضای بی‌عدالتیِ حاکم بر عشق را برجسته کنند.

تضاد شب سیاهی و روز روشنی

استفاده از تقابلِ تاریکی و روشنایی برای نشان دادنِ ناامیدی و فقدانِ راهِ گشایش.

کنایه نشستن بر خاکِ راه

کنایه از شدتِ گریه و زاری که باعثِ گل شدنِ خاک شده و همچنین دلالت بر درماندگی و تحرک نداشتنِ عاشق دارد.