اسیر

فروغ فرخزاد

وداع

فروغ فرخزاد
می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانهٔ خویش
به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانهٔ خویش
می برم تا که در آن نقطهٔ دور شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکهٔ عشق زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ، ای جلوهٔ امید محال
می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد ، می رقصد اشک آه ، بگذار که بگریزم من
از تو ، ای چشمهٔ جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من
به خدا غنچهٔ شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید
شعلهٔ آه شدم صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست می روم ، خنده به لب ، خونین دل
می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل