اسیر

فروغ فرخزاد

پاییز

فروغ فرخزاد
از چهرهٔ طبیعت افسونکار بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم این جلوه های حسرت و ماتم را
پاییز ، ای مسافر خاک آلوده در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگهای مرده و خشکیده دیگر چه ثروتی به جهان داری ؟
جز غم چه می دهد به دل شاعر سنگین غروب تیره و خاموشت ؟
جز سردی و ملال چه می بخشد بر جان دردمند من آغوشت ؟
در دامن سکوت غم افزایت اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد در پرده های مبهم پندارم
پاییز ، ای سرود خیال انگیز پاییز ، ای ترانهٔ محنت بار
پاییز ، ای تبسم افسرده بر چهرهٔ طبیعت افسونکار