اسیر

فروغ فرخزاد

هرجایی

فروغ فرخزاد
از پیش من برو که دل آزارم ناپایدار و سست و گنه کارم
در کنج سینه یک دل دیوانه در کنج دل هزار هوس دارم
قلب تو پاک و دامن من ناپاک من شاهدم به خلوت بیگانه
تو از شراب بوسهٔ من مستی من سرخوش از شرابم و پیمانه
چشمان من هزار زبان دارد من ساقیم به محفل سرمستان
تا کی ز درد عشق سخن گویی گر بوسه خواهی از لب من ، بستان
عشق تو همچو پرتو مهتابست تابیده بی خبر به لجن زاری
باران رحمتی است که می بارد بر سنگلاخ قلب گنهکاری
من ظلمت و تباهی جاویدم تو آفتاب روشن امیدی
بر جانم ، ای فروغ سعادتبخش دیر است این زمان ، که تو تابیدی
دیر آمدم و دامنم از کف رفت دیر آمدی و غرق گنه گشتم
از تند باد ذلت و بدنامی افسردم و چو شمع تبه گشتم