دیوان اشعار - رباعیات

فیض کاشانی

رباعی شمارهٔ ۳۷

فیض کاشانی
کو همت عالئی که تا پست شوم کو نیستی ز خویش تا هست شوم
کی می گذرد بعاقلی عمر عزیز ای عشق بیار باده تا مست شوم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات در فضایی صوفیانه و با تکیه بر بن‌مایه‌های عرفانی سروده شده است. شاعر در این قطعه به دنبال عبور از حصار تنگِ عقلِ جزئی و منیتِ خویشتن است و رسیدن به هستیِ حقیقی را در گروِ فروتنی، فنای در عشق و نفیِ خودخواهی می‌داند.

درونمایه‌ی اصلی، تقابل میانِ عقلِ حسابگر با سرمستیِ ناشی از عشقِ الهی است. شاعر بر این باور است که عمرِ گران‌مایه با منطقِ خشکِ عقلانی به هدر می‌رود و تنها راهِ رهایی و رسیدن به حقیقت، نوشیدن از جامِ عشق و فرو ریختنِ دیوارهایِ نفس است.

معنای روان

کو همت عالئی که تا پست شوم کو نیستی ز خویش تا هست شوم

کجاست آن همت بلند و والا که مرا به مقامِ فروتنی و تواضع برساند و از خودخواهی‌هایم بکاهد؟

نکته ادبی: ترکیبِ «همت عالی» اشاره به بلندنظری و مناعت طبع در مسیر سلوک دارد و «پست‌شدن» در اینجا استعاره از تواضعِ عارفانه است.

کی می گذرد بعاقلی عمر عزیز ای عشق بیار باده تا مست شوم

کجاست آن حالِ نیستی و فنای از خویشتن، تا در پیِ آن، به هستیِ حقیقی و وجودِ پایدار دست یابم؟

نکته ادبی: «نیستی» در اصطلاحِ عارفان، به معنایِ فنایِ فی‌الله است که پیش‌شرطِ بقایِ بالله و رسیدن به هستیِ ابدی است.

آرایه‌های ادبی

تضاد پست و عالی، نیستی و هست

شاعر با کنار هم قرار دادنِ اضداد، تضادِ درونیِ میانِ منیتِ کاذب و کمالِ الهی را به تصویر کشیده است.

پارادوکس (متناقض‌نما) نیستی ز خویش تا هست شوم

اشاره به این حقیقتِ عرفانی که انسان باید از خود تهی شود تا به وجودِ الهی سرشار گردد.

استعاره و نماد باده و مستی

باده نمادی از جذبه‌ی عشقِ الهی و مستی نمادِ بی‌خودی و رهایی از بندهایِ دنیوی و عقلانی است.

استفهام انکاری کو...؟ کی می‌گذرد...؟

پرسش‌هایی که پاسخشان منفی است تا بر لزومِ رهایی از عقل و رسیدن به عشق تاکید کند.