دیوان اشعار - رباعیات

فیض کاشانی

رباعی شمارهٔ ۱۳

فیض کاشانی
ای خسته ترا آن سر کو میسازد زان لب دشنام رو برو میسازد
لب میدهدت شفا ز بیماری چشم درد او را دوای او می سازد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به تصویرسازیِ رابطه‌ی پرشور و در عین حال دشوارِ عاشق و معشوق می‌پردازد که در آن، عاشق، رنجِ خویش را نه تنها تحمل می‌کند، بلکه آن را مایه‌ی حیات و درمان می‌داند. در این فضای شاعرانه، معشوق با تمامِ جفا و دشنامش، مرکزِ ثقلِ آرامشِ عاشق است و جفای او نیز به نوعی لطف و صفا تعبیر می‌شود.

شاعر در این قطعه، مفهومِ کلاسیکِ «تضادِ درد و درمان» را به زیبایی بازنمایی می‌کند؛ جایی که عاشق حتی از آزارِ معشوق نیز لذت می‌برد، چرا که معتقد است همه‌یِ حالاتِ معشوق، از دشنام تا نوازش، در نهایت برایِ التیامِ روحِ آزرده‌ی اوست.

معنای روان

ای خسته ترا آن سر کو میسازد زان لب دشنام رو برو میسازد

ای عاشقِ خسته و رنجور، بدان که تنها سکونت در کویِ یار است که حالِ پریشانِ تو را سامان می‌دهد و حتی همان دشنامِ تلخی که از لبانش می‌شنوی، برای تو به مثابه‌ی محبتی است که تو را با او رو در رو و هم‌نوا می‌کند.

نکته ادبی: سرِ کو کنایه از درگاهِ محبوب است و فعلِ ساختن در اینجا به معنای التیام‌بخشی و به سامان آوردنِ حالِ عاشق به کار رفته است.

لب میدهدت شفا ز بیماری چشم درد او را دوای او می سازد

همان لب‌هایی که تو را می‌آزارد، شفابخشِ دردِ ناشی از بیماریِ چشمانِ توست؛ گویی که خودِ آن درد، به دستِ عاملِ اصلی‌اش درمان می‌شود و معشوق هم‌زمان، هم درد است و هم درمان.

نکته ادبی: بیماریِ چشم در ادبیاتِ کهن کنایه از رنجِ عشق و فراق است و این بیت بر تضادِ هم‌زمانِ درد و درمان در ادبیاتِ عاشقانه تأکید دارد.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) درد او را دوای او می سازد

تضادِ میانِ درد و درمان که در حقیقتِ عاشقانه، یکی هستند.

کنایه بیماری چشم

استعاره از رنجِ حاصل از دوری و بی‌قراریِ عاشقانه.

ایهام تناسب لب و دشنام

ارتباطِ معنایی بینِ لب که سخن می‌گوید و دشنام که محصولِ سخن است.