دیوان اشعار - رباعیات

فیض کاشانی

رباعی شمارهٔ ۹

فیض کاشانی
تن را بگذار تا شوم من جانت جان در باز تا شوم جانانت
از پای درآی تا بگیرم دستت با درد بساز تا شوم در مانت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر به زبانی صریح و عارفانه، مسیر کمال و وصال را در گروی گذشتن از «منِ خویشتن» و رهاسازی تعلقات مادی می‌داند. درونمایه اصلی، فنای خودخواسته و تسلیم در برابر اراده‌ی معشوق است که در نهایت منجر به یگانگی و آرامش درونی می‌شود.

فضای حاکم بر این ابیات، فضایی است که در آن رنج و سختی‌های مسیر، نه به عنوان مانع، بلکه به مثابه‌ی ابزاری برای تعالی و رسیدن به درک عمیق‌تر از معنای زندگی و هستی به تصویر کشیده شده است.

معنای روان

تن را بگذار تا شوم من جانت جان در باز تا شوم جانانت

از تعلقات جسمانی و خواسته‌های مادی دست بشوی تا من به عمق جان و روان تو راه یابم. جان خود را در راه عشق فدا کن تا من روحِ جان تو و هستیِ حقیقی‌ات شوم.

نکته ادبی: تکرارِ «جان» در جایگاه‌های مختلفِ دستوری که بر اشتقاق و پیوندِ ناگسستنی عاشق و معشوق تأکید دارد.

از پای درآی تا بگیرم دستت با درد بساز تا شوم در مانت

غرور خود را بشکن و در برابر تقدیر سر تسلیم فرود آور تا من دست یاری به سوی تو دراز کنم. با رنج‌های مسیرِ عشق مدارا کن تا من درمانِ دردهای تو باشم.

نکته ادبی: عبارت «از پای درآی» کنایه از فرو ریختنِ کاخِ غرور و خودخواهی است که شرطِ دریافتِ دستِ یاری از جانبِ محبوب است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) درد / درمان

شاعر با آوردن درد و درمان در کنار هم، این مفهوم را می‌رساند که تحملِ رنجِ راه، خود مقدمه‌ی رسیدن به سرمنزلِ مقصود و شفای دردهایِ جان است.

اشتقاق جان / جانانت

استفاده از ریشه‌ی واحد برای تاکید بر اتحادِ عاشق و معشوق و ذوب شدنِ جانِ عاشق در جانِ جانان.

کنایه از پای درآی

کنایه از شکستنِ غرور و تسلیمِ محض شدن در برابرِ اراده‌ی معشوق.