دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۹۶۱

فیض کاشانی
ای بجهان نهان چو جان روشنی جهان توئی از همه دیدها نهان در همه جا عیان توئی
آنکه ز جای میبرد هر نفس این دل مرا میکشدش بهر طرف در پی این و آن توئی
آنکه چو عزم میکنم کز پی مقصدی روم میشکند عزیمتم ناگه و بیگمان توئی
آنکه چو دیو ره زند تا بجحیم افکند در دل من ندا کند هی مرو آنچنان توئی
آنکه سفر چو میکنم حافظ اهل منزلست باز مرا در آن سفر همدم انس و جان توئی
آنکه رهم بخود نمود آینهٔ دلم زدود تا که بدیدم آنچه بود در تتق جهان توئی
آنکه ز مهر دلبران در دلم آتشی فکند خاک مرا بباد داد ز آب رخ بتان توئی
آنکه ز نطفه آفرید سرو قدان دلفریب کرد ز چشمهٔ حیاه آب روان، روان توئی
در رخ دلبران تو آب در دل بیدلان تو تاب جان من این درین توئی جان تو آن در آن توئی
در دل بیقرار من مایهٔ اضطراب تو در سر بیخمار من مستی جاودان توئی
ناوک غمزه میزند در دل من نهان کسی می نکنم غلط که آن غمزه زن نهان توئی
کیست که هر نفس مرا تازه حیات می دهد گر تو نگوئی آن منم کیست بگوید آن توئی
کیست که ذره ذره دل میبرد از برم نهان هست عیان چو آفتاب دلبر من نهان توئی
کامل و ناقص جهان سوی تو کرده روی جان قبلهٔ عارفان توئی مقصد سالکان توئی
مایهٔ شورش جنون در سر فیض جز تو نیست حسن و جمال دلربا برزخ دلبران توئی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، نغمه‌ای شورانگیز در ستایشِ یگانگیِ هستی و حضورِ فراگیرِ حضرت حق در تمامیِ جلوه‌های جهان است. شاعر در این قطعه، با نگاهی عارفانه، پرده از این حقیقت برمی‌دارد که تمامیِ کشش‌ها، خواهش‌ها، ترس‌ها و زیبایی‌هایی که آدمی در زندگی تجربه می‌کند، تجلیاتِ مستقیمِ ذاتِ خداوند است. او نه تنها خداوند را در پنهانی‌ترین لایه‌های وجودی خود می‌یابد، بلکه در هر حرکت و سکونِ بیرونی نیز ردِ پای یار را جست‌وجو و تایید می‌کند.

فضا و اتمسفرِ حاکم بر این اشعار، ترکیبی از حیرت، تسلیم و آگاهیِ عرفانی است. شاعر در گفتگویی عاشقانه و صریح، تمامِ تناقضاتِ درونیِ خود (مانند اضطراب و مستی، عقل و جنون، نهانی و عیانی) را به یک منبعِ واحد ارجاع می‌دهد. هدفِ نهاییِ این ابیات، دعوت به بازنگری در نگاهِ به جهان است تا خواننده درک کند که آنچه در آیینه می‌بیند، نه غیر، بلکه تجلیِ همان حقیقتی است که در جانش نهان است.

معنای روان

ای بجهان نهان چو جان روشنی جهان توئی از همه دیدها نهان در همه جا عیان توئی

ای که در این جهان، همچون جان که در بدن پنهان است، نهانی؛ با این حال، در عین پنهان بودن از دیدگانِ ظاهر‌بین، در همه جا آشکار و نمایان تو هستی.

نکته ادبی: تضاد میان نهان بودن و عیان بودن (پارادوکس) برای تبیینِ ماهیتِ غیبی و شهودی خداوند.

آنکه ز جای میبرد هر نفس این دل مرا میکشدش بهر طرف در پی این و آن توئی

آن نیرو و حقیقتی که در هر لحظه دلِ مرا از جای خود می‌کَند و با خود می‌برد و آن را به این سو و آن سو و در پیِ دلبرانِ گوناگون می‌کشاند، تنها تو هستی.

آنکه چو عزم میکنم کز پی مقصدی روم میشکند عزیمتم ناگه و بیگمان توئی

آن‌گاه که تصمیم می‌گیرم برای رسیدن به هدفی گام بردارم، آن کسی که ناگهان عزم و اراده‌ام را در هم می‌شکند و مانعِ راهم می‌شود، بدون تردید تو هستی.

آنکه چو دیو ره زند تا بجحیم افکند در دل من ندا کند هی مرو آنچنان توئی

آن نیرویی که وقتی نفسِ اماره یا شیطان سعی دارد مرا به بیراهه و سقوط بکشاند، در اعماق دلم ندا سر می‌دهد که «ای‌دل، به آن سو مرو» و مرا نهی می‌کند، تو هستی.

آنکه سفر چو میکنم حافظ اهل منزلست باز مرا در آن سفر همدم انس و جان توئی

آن‌که وقتی من در سفرم، همچنان حافظ و نگهبانِ اهلِ خانه و کاشانه‌ام است و در همان سفر نیز همدمِ جان و روانِ من است، تویی.

آنکه رهم بخود نمود آینهٔ دلم زدود تا که بدیدم آنچه بود در تتق جهان توئی

آن‌که راهِ شناختِ خویش را به من نشان داد و غبارِ نادانی را از آیینه دلم پاک کرد تا بتوانم در پشتِ پرده‌های عالم، حقیقتِ تو را ببینم، تو هستی.

آنکه ز مهر دلبران در دلم آتشی فکند خاک مرا بباد داد ز آب رخ بتان توئی

آن‌که با دیدنِ زیباییِ دلبران، آتشی از عشق در دلم افروخت و وجودِ خاکی مرا در برابرِ زیباییِ چهره‌ی آنان به باد داد و نابود کرد، تنها تویی.

آنکه ز نطفه آفرید سرو قدان دلفریب کرد ز چشمهٔ حیاه آب روان، روان توئی

خداوندی که از نطفه‌ای ناچیز، قامت‌های زیبا و دلفریب آفرید و از چشمه‌ی حیات، جانِ روان و زندگی را در کالبدها جاری کرد، تنها تویی.

در رخ دلبران تو آب در دل بیدلان تو تاب جان من این درین توئی جان تو آن در آن توئی

طراوت و زیباییِ چهره‌ی دلبران از توست و تابندگی و شورِ دلِ عاشقان نیز از توست؛ جانِ من در میانِ این عشق است و جانِ تو در میانِ تمامِ این زیبایی‌هاست.

در دل بیقرار من مایهٔ اضطراب تو در سر بیخمار من مستی جاودان توئی

آنچه در دلِ بی‌قرارِ من باعثِ اضطراب و آشفتگی می‌شود و آنچه در ذهنِ من مستی و شورِ همیشگی ایجاد می‌کند، حضورِ توست.

ناوک غمزه میزند در دل من نهان کسی می نکنم غلط که آن غمزه زن نهان توئی

گاهی کسی در پنهانی، تیرِ نگاهِ (غمزه) خود را به دلم می‌زند؛ دچار اشتباه نمی‌شوم که آن غمزه زننده و پنهان، خودِ تو هستی.

کیست که هر نفس مرا تازه حیات می دهد گر تو نگوئی آن منم کیست بگوید آن توئی

چه کسی است که هر لحظه زندگیِ تازه‌ای به من می‌بخشد؟ اگر تو خود نگویی که من هستم، چه کسی می‌تواند ادعا کند که آن بخشنده تویی؟

کیست که ذره ذره دل میبرد از برم نهان هست عیان چو آفتاب دلبر من نهان توئی

کیست که ذره‌ذره دل را از پیشِ من می‌رباید؟ اگرچه پنهان است، اما همچون خورشید عیان است که آن دلبرِ من، در حقیقت خودِ تو هستی.

کامل و ناقص جهان سوی تو کرده روی جان قبلهٔ عارفان توئی مقصد سالکان توئی

تمامِ هستی، چه کامل و چه ناقص، رو به سوی تو دارند؛ تو قبله‌ی عارفان و مقصدِ نهاییِ سالکانِ راهِ حقی.

مایهٔ شورش جنون در سر فیض جز تو نیست حسن و جمال دلربا برزخ دلبران توئی

مایه و اساسِ شوریدگی و جنونی که در سرِ «فیض» (تخلص شاعر) وجود دارد، جز تو نیست؛ و آن حسن و جمالی که دلربایی می‌کند، در واقع جلوه‌ای از توست.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) نهانِ عیان

اشاره به صفتِ خداوند که در عین پنهان بودن از حواس، در تمامیِ هستی جاری و آشکار است.

استعاره آیینه دلم

دل به آیینه تشبیه شده که با زدودن زنگار (گناه و غفلت) حقیقت را بازتاب می‌دهد.

تمثیل و نماد ناوک غمزه

غمزه (اشاره چشم) به ناوک (تیر) تشبیه شده که قلب عاشق را هدف قرار می‌دهد و نمادِ جذبه‌های الهی است.

ایهام جان

در جای‌جای متن، جان به دو معنای 'روحِ انسانی' و 'جانِ جانان (خداوند)' به کار رفته است.

کنایه خاک مرا بباد داد

کنایه از نابود شدنِ خویشتنِ انسانی و فنایِ عاشق در برابر زیباییِ مطلق.