دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۹۵۹

فیض کاشانی
هر آن دلرا که با یاریست خوئی ز گلذار حقیقت هست بوئی
ندارد او سر دنیا و عقبی که دارد پای آمد شد بکوئی
دلی کوشد اسیر زلف یاری دو عالم را نمی گیرد بموئی
بود خاطر پریشان هر که او را رسید از زلف عنبر بوی بوئی
کسی کوشد ز راه عشق آگاه نمیخواهد دگر راهی بسوئی
سری کو مست عشقی شد ز خود رست بود آن می ز دریا یا بسوئی
دل فیض از غم عشقی زند های مگر روزی به پیوندد بهوئی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر حالات و مقامات عارفانه‌ای است که در آن دلِ عاشق با اتصال به معشوق حقیقی، از هرآنچه غیر اوست، فارغ می‌گردد. در این فضا، عشق به عنوان تنها حقیقتِ اصیل مطرح می‌شود که تمامِ هستی و توجه عاشق را به خود مشغول می‌دارد و او را از وابستگی به دنیا و حتی پاداش‌های اخروی رها می‌سازد.

شاعر بر این باور است که سلوک در راه عشق، مستلزمِ گذشتن از «خود» و رسیدن به مقامِ بی‌خودی است. در این مرتبه، عاشق تنها در پیِ وصال یار است و زیبایی‌ها و پیچیدگی‌های عشق (که در قالب «زلف یار» تصویر شده) چنان او را مجذوب می‌کند که کلِ دو عالم در نظرش ناچیز جلوه می‌نماید.

معنای روان

هر آن دلرا که با یاریست خوئی ز گلذار حقیقت هست بوئی

هر قلبی که با معشوقِ حقیقی پیوند و الفتی دارد، قطعاً رایحه‌ای از باغِ حقیقت و اسرارِ الهی به مشامش رسیده است.

نکته ادبی: گلزار حقیقت استعاره از عالم ملکوت و حقایق الهی است.

ندارد او سر دنیا و عقبی که دارد پای آمد شد بکوئی

چنین عاشقی دیگر هیچ‌گونه دلبستگی به دنیا و پاداش‌های اخروی ندارد، چرا که تمام همت و مقصد او کویِ یار است.

نکته ادبی: آمد و شد در کوی، کنایه از حضورِ مستمر و همیشگی در محضرِ معشوق است.

دلی کوشد اسیر زلف یاری دو عالم را نمی گیرد بموئی

دلی که گرفتارِ پیچیدگی‌ها و زیبایی‌های زلفِ معشوق شده باشد، چنان غرقِ در عشق است که دو عالم در برابرِ یک تارِ مویِ یار، در نظرش هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: مبالغه در بی‌ارزش شمردن دنیا و آخرت در برابر عشق.

بود خاطر پریشان هر که او را رسید از زلف عنبر بوی بوئی

کسی که کوچک‌ترین نشانی از رایحهٔ خوشِ گیسویِ یار (تجلیاتِ الهی) به مشامش رسیده باشد، دیگر آرام و قرار ندارد و سراپا شور و شیدایی است.

نکته ادبی: زلف عنبربوی کنایه از عطرِ خوشِ حضورِ محبوب یا جذبه‌های الهی است.

کسی کوشد ز راه عشق آگاه نمیخواهد دگر راهی بسوئی

کسی که راهِ عشق را شناخته و به اسرارِ آن پی برده باشد، دیگر به دنبالِ هیچ طریقت یا مقصدِ دیگری نمی‌رود.

نکته ادبی: تکرار واژه راه برای تأکید بر یگانگی مسیرِ عشق.

سری کو مست عشقی شد ز خود رست بود آن می ز دریا یا بسوئی

سری که از میِ عشق مست شده و از خویشتنِ خویش رسته است، برایش فرقی نمی‌کند که این سرمستی از دریا باشد یا از یک پیمانه؛ اصل، حالتِ بی‌خودی است.

نکته ادبی: از خود رستن کنایه از رهایی از قیدهای نفسانی و رسیدن به مقامِ فنا است.

دل فیض از غم عشقی زند های مگر روزی به پیوندد بهوئی

دلِ «فیض» از سوزِ عشق، های‌وهوی می‌کند و با ناله و فریاد از هجران می‌گوید، به امید آنکه روزی به وصالِ آن محبوبِ یگانه برسد.

نکته ادبی: فیض تخلص شاعر است و «هوی» در اینجا به معنایِ معشوق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره گلزار حقیقت

اشاره به منبع حقایق و اسرار الهی که از طریق عشق حاصل می‌شود.

کنایه پا در کویی داشتن

کنایه از سکونتِ قلبی و تعلقِ خاطر به مقامِ قربِ الهی.

اغراق دو عالم در برابر یک مو

تأکید بر بی‌ارزش بودن دارایی‌های دو جهان در مقایسه با عشقِ یار.

تشبیه و استعاره زلف عنبربوی

استعاره از جذبه‌ها و تجلیاتِ زیبایِ معشوق که عاشق را بی‌قرار می‌کند.