دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۹۵۸

فیض کاشانی
سر خستگان نداری بگذار ما نیائی غم کشتگان نداری بمزار ما نیائی
تنم از غبار گردد بره گذارت افتد تو بگردی از ره خود بغبار ما نیائی
بغمی نیوده پا بست نشده زمامت از دست تو که بار غم نداری بقطار ما نیائی
ز خرابهٔ وفایم تو ز شهر بیوفائی ز تو چون وفا نیاید بدیار ما نیائی
دلم از غم میانت شب و روز میگدازد نشویم تا چو موئی بکنار ما نیائی
نشود خرابهٔ دل ز عمارت تو آباد تو از این سرا برون رو تو بکار ما نیائی
چه شکایتست ای فیض که شنیده است هرگز که کسی بیار گوید تو بکار ما نیائی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل بازتاب‌دهنده‌ی اندوه عمیق عاشقی است که در میانه‌ی بی‌وفاییِ معشوق و رنجِ بی‌پایانِ خود گرفتار شده است. شاعر با لحنی سرزنش‌آمیز و در عین حال تسلیم‌گونه، از تفاوت‌های بنیادین میان جهانِ خود که آکنده از وفا و غم است، و جهانِ معشوق که خالی از این دلبستگی‌هاست، سخن می‌گوید.

فضای کلی شعر، حزن‌آلود و ناامیدانه است. شاعر به این نتیجه رسیده که پیوند میان او و معشوق غیرممکن است، زیرا معشوق اساساً از جنسِ مهر و وفاداری نیست. در نهایت، شاعر خود نیز به پوچیِ این شکایت پی می‌برد و متوجه می‌شود که گلایه از معشوق برای نبودنش، نوعی تناقض در منطقِ عاشقانه است، چرا که معشوقی چنین بی‌تفاوت، هرگز مونسِ عاشق نخواهد شد.

معنای روان

سر خستگان نداری بگذار ما نیائی غم کشتگان نداری بمزار ما نیائی

چون هیچ توجه و دلسوزی نسبت به حال رنجور ما نداری، پس به دیدار ما نیا؛ چرا که وقتی دردی از مرگِ عاشقان در دل نداری، آمدنِ تو بر سر مزارِ ما نیز سودی ندارد.

نکته ادبی: ترکیب سر کسی را داشتن در اینجا به معنای توجه و اهتمام داشتن به حال کسی است.

تنم از غبار گردد بره گذارت افتد تو بگردی از ره خود بغبار ما نیائی

جسم من در مسیرِ تو از بین می‌رود و به غبار تبدیل می‌شود، اما تو چنان از من دوری می‌کنی که حتی از راهی که غبارِ پیکرِ من بر آن نشسته است، عبور نمی‌کنی.

نکته ادبی: استعاره از فنا شدن عاشق در راه معشوق و بی‌اعتنایی معشوق به این فداکاری.

بغمی نیوده پا بست نشده زمامت از دست تو که بار غم نداری بقطار ما نیائی

تو هیچ‌گاه در بندِ غمی گرفتار نشده‌ای و مهارِ قلبت به دستِ کسی نیست؛ چون بارِ سنگینِ رنجِ عشق را بر دوش نداری، با قافله‌ی دل‌سوختگانِ ما همراه نمی‌شوی.

نکته ادبی: زمام به معنای مهار و افسار است که در اینجا کنایه از آزادی و در بندِ عشق نبودنِ معشوق است.

ز خرابهٔ وفایم تو ز شهر بیوفائی ز تو چون وفا نیاید بدیار ما نیائی

من در سرزمینِ وفاداری به ویرانی رسیده‌ام و تو ساکنِ شهرِ بی‌وفایی هستی؛ از آنجا که تو بویی از وفا نبرده‌ای، به دیارِ ما قدم نمی‌گذاری.

نکته ادبی: تقابل میان خرابه (مکان وفاداری) و شهر (مکان بی‌وفایی) برای نشان دادن فاصله عمیق روحی.

دلم از غم میانت شب و روز میگدازد نشویم تا چو موئی بکنار ما نیائی

دلم از باریک‌بینیِ اندامِ تو (یا غمِ دوری‌ات) مدام در حال آب شدن است؛ تو تا زمانی که من از رنج و لاغری همچون مویی باریک نشوم، به سوی ما نمی‌آیی.

نکته ادبی: مو نماد باریکی، نزار بودن و فنای عاشق در عرفان و ادبیات کلاسیک است.

نشود خرابهٔ دل ز عمارت تو آباد تو از این سرا برون رو تو بکار ما نیائی

ویرانه‌ی دلِ من با حضور یا توجهِ تو آباد نمی‌شود؛ پس از این خانه (دلِ من) بیرون برو، چرا که تو هیچ کمکی به سامان یافتنِ کارِ ما نمی‌کنی.

نکته ادبی: اشاره به اینکه معشوق نه تنها آبادکننده نیست بلکه وجودش مایه ویرانی بیشتر است.

چه شکایتست ای فیض که شنیده است هرگز که کسی بیار گوید تو بکار ما نیائی

ای فیض، این چه نوع شکایتی است که می‌کنی؟ مگر می‌شود کسی نزدِ معشوق برود و به او بگوید که تو به کارِ ما نمی‌آیی؟ (این سخن نزدِ عاشق، بی‌معناست).

نکته ادبی: تخلص شاعر در بیت پایانی که در آن بر بی‌حاصل بودن گلایه از معشوق تاکید می‌کند.

آرایه‌های ادبی

تضاد خرابه‌ی وفایم و شهر بی‌وفایی

مقابله‌ی دو مکان متضاد برای نشان دادنِ عدم سنخیت میان جهانِ عاشق و معشوق.

کنایه به کار ما نیایی

کنایه از بی‌فایده بودن برای عاشق و عدم گره‌گشایی از مشکلاتِ او.

اغراق تنم از غبار گردد

بزرگ‌نماییِ درهم‌شکستگی و فنای عاشق در مسیر معشوق به گونه‌ای که جسمش به غبار تبدیل شود.