دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۹۵۵

فیض کاشانی
بود گر در ما تو تنها در آئی تو تنها در آئی و با ما در آئی
تنی چند بیجان همه چشم بر در که تنها در آئی به تنها بر آئی
بدیوانگی سر بر آرند عشاق که شاید ز بهر تماشا در آئی
خوش آندم که خنجر بکف بر سر ما خرامان بقصد سر ما در آئی
بجای گیاه از زمین چشم روید تفرج کنان چون بصحرا در آئی
خلایق ز حسن تو مدهوش گردند خرامان بمحشر چو فردا در آئی
نخواهی گذشت از سر عشقبازی مگر آنکه ای فیض از پا در آئی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات، ترسیمی از شور و اشتیاق بی‌تابانه‌ی عاشق است که در آرزوی دیدار معشوق، مرزهای عقل و جنون را درنوردیده و به مقام جان‌باختگی رسیده است. شاعر در این ابیات، آمدنِ معشوق را نه یک دیدار معمولی، بلکه واقعه‌ای الهی و هستی‌بخش توصیف می‌کند که می‌تواند زمین را دگرگون سازد و محشر را به حیرت وا دارد.

در این فضا، معشوق موجودی است که حضورش مرگ و زندگی عاشق را رقم می‌زند. تقابلِ تنهاییِ معشوق و بی‌قراریِ انبوهِ عاشقان، محور اصلی این تصاویر است؛ عاشقی که سرنوشت محتوم خود را در کشته شدن به دست معشوق یا از پای درآمدن در این راهِ پرخطر می‌بیند و با اشتیاق به استقبال آن می‌رود.

معنای روان

بود گر در ما تو تنها در آئی تو تنها در آئی و با ما در آئی

اگر تو تنها به سراغ ما بیایی، این آمدن به معنای یکی شدن با جان و دل ماست و در فضای وجودی ما جای می‌گیری.

نکته ادبی: تکرار درآیی در دو معنا به کار رفته: اولی به معنای ورود فیزیکی و دومی به معنای نفوذ به جان و پیوند وجودی.

تنی چند بیجان همه چشم بر در که تنها در آئی به تنها بر آئی

جمعی از عاشقان که از شدت دوری تو، جانشان را از دست داده‌اند، چشم به در دوخته‌اند تا تو تنها و بدون همراه، به سراغشان بیایی.

نکته ادبی: تنی چند بیجان، استعاره از عاشقانی است که در اثر فراق، روح و توان خود را از دست داده و چون جنازه شده‌اند.

بدیوانگی سر بر آرند عشاق که شاید ز بهر تماشا در آئی

عاشقان از شدت جنون و بی‌تابی، سر از گریبان برمی‌دارند و منتظر می‌مانند؛ شاید تو برای تماشا کردنِ حال و روزِ آشفته‌ی آن‌ها، از این راه عبور کنی.

نکته ادبی: سر برآوردن در اینجا کنایه از بی‌قراری، انتظار و خروج از خویشتن است.

خوش آندم که خنجر بکف بر سر ما خرامان بقصد سر ما در آئی

چه لحظه‌ی دل‌انگیزی است آن دمی که تو با خنجری در دست، با وقار و خرامان به قصدِ جانِ ما، بر بالینمان حاضر شوی.

نکته ادبی: تضاد میان خنجر (نماد مرگ) و خوش آمدن (نماد لذت)، اوج پارادوکس در نگاه عاشقانه را نشان می‌دهد.

بجای گیاه از زمین چشم روید تفرج کنان چون بصحرا در آئی

زیباییِ تو چنان افسون‌گر است که اگر در بیابان قدم بگذاری، به جای گیاهان و گل‌ها، از زمین هزاران چشم می‌روید تا تو را تماشا کنند.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) برای نشان دادن شدت تأثیرگذاری زیبایی معشوق بر محیط پیرامون.

خلایق ز حسن تو مدهوش گردند خرامان بمحشر چو فردا در آئی

هنگامی که تو در روز قیامت، با ناز و خرام قدم به صحرای محشر بگذاری، همگان از شکوه زیبایی‌ات حیران و مدهوش خواهند شد.

نکته ادبی: اشاره به روز رستاخیز که در ادبیات کلاسیک برای نشان دادن ابعاد جهانی زیبایی معشوق به کار می‌رود.

نخواهی گذشت از سر عشقبازی مگر آنکه ای فیض از پا در آئی

ای فیض! تو تا آخرین نفس از این بازیِ عشق دست نخواهی کشید، مگر آنکه در این راه از پای درآیی و جانت را فدا کنی.

نکته ادبی: از پا درآمدن در اینجا کنایه از مرگ و پایان یافتنِ توان عاشق در پیمودن طریق عشق است.

آرایه‌های ادبی

اغراق (مبالغه) بجای گیاه از زمین چشم روید

شاعر برای نشان دادن اشتیاق عالم به دیدن معشوق، روییدنِ چشم از زمین را به جای گیاه تصویر کرده است.

کنایه از پا درآیی

کنایه از شکست خوردن، ناتوان شدن و در نهایت رسیدن به مرگ در راه معشوق.

پارادوکس (متناقض‌نما) خنجر بکف بر سر ما... خوش آندم

لذت بردن از لحظه‌ای که معشوق با قصدِ کشتن (خنجر) بر سر عاشق حاضر می‌شود، تناقضی است که نشان‌دهنده‌ی عشقِ محض و عرفانِ افراطی است.