دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۹۴۹

فیض کاشانی
ای زلف تو مسکن دل شیدائی وی روی تو مجموع همه زیبائی
جان در تن هیچکس نماند ز نهار آن عارض و زلف را بکس بنمائی
از حسرت آن لبم بلب آمد جان از فکرت آن دهان شدم شیدائی
بیمار شدم ز آرزوی چشمت گشتم ز خیال خال تو سودائی
ایمان بسواد کفر زلفت دادم بستم زنار و بستدم ترسائی
از حسرت آن میان شدم چون موئی باشد روزی که در کنارم آئی
گر در نظر تو فیض پستست ولی دارد ز خیال قد تو بالائی