دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۹۴۴

فیض کاشانی
ز تو کی توان جدائی چو تو هست و بود مائی تو چو هست و بود مائی ز تو کی توان جدائی
دل خلق میربائی بکرشمهای پنهان بکرشمهای پنهان دل خلق میربائی
مه روی اگر نمائی ز جهان اثر نماند ز جهان اثر نماند مه روی اگر نمائی
خم زلف اگر گشائی دو جهان بهم برآید دو جهان بهم برآید خم زلف اگر گشائی
چه شود اگر درآئی بدل شکستهٔ من بدل شکستهٔ من چه شود اگر درآئی
بخیال اگر در آئی چو تو در جهان نگنجی چو تو در جهان نگنجی بخیال کی درآئی
ز تو میکنم گدائی چو تراست پادشاهی چو تراست پادشاهی ز تو میکنم گدائی
چو تو منبع عطائی ز تو فیض فیض جوید ز تو فیض فیض جوید چو تو منبع عطائی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر با زبانی عرفانی و در ساختاری دقیق، به پیوند ناگسستنی میان عاشق و معبود می‌پردازد. شاعر در این قطعات، معشوق را کانون اصلی هستی و منبع تمام زیبایی‌ها و بخشش‌ها می‌داند که حضور او، جهانِ خاکی را در برابرِ عظمتش رنگ می‌بازد.

درونمایه‌ی اصلی این ابیات، تضاد میان عظمت بی‌کرانِ معشوق و نیازِ عمیق و فروتنانه‌ی عاشق است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های لطیف، نشان می‌دهد که معشوق در عین اینکه در جهانِ مادی نمی‌گنجد، در جان و هستیِ عاشق حضور دارد و تنها پناهِ اوست.

معنای روان

ز تو کی توان جدائی چو تو هست و بود مائی تو چو هست و بود مائی ز تو کی توان جدائی

جدا شدن از تو ممکن نیست، چرا که تو حقیقتِ هستی و وجود منی؛ از آنجایی که تمامِ هستی و بودِ من به تو وابسته است، چگونه می‌توانم از تو دور بمانم؟

نکته ادبی: هست و بود در اینجا به معنای تمام دارایی و حقیقتِ وجودی انسان است.

دل خلق میربائی بکرشمهای پنهان بکرشمهای پنهان دل خلق میربائی

تو با جلوه‌گری‌ها و اشارات پنهانیِ خود، دلِ همه آدمیان را می‌ربایی و شیفته‌ی خود می‌سازی.

نکته ادبی: کرشمه به معنای حرکتِ نازآلود چشم و ابرو و اشاراتی است که نشان از دلبری دارد.

مه روی اگر نمائی ز جهان اثر نماند ز جهان اثر نماند مه روی اگر نمائی

اگر تو چهره‌ی زیبای خود را نمایان کنی، تمامِ عالمِ مادی در برابرِ زیبایی تو ناچیز شده و گویی دیگر هیچ اثری از آن باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: مه‌روی استعاره از چهره‌ی بسیار زیبا و درخشانِ معشوق است که همچون ماه می‌درخشد.

خم زلف اگر گشائی دو جهان بهم برآید دو جهان بهم برآید خم زلف اگر گشائی

اگر تو ذره‌ای از پیچ و خمِ زلفِ خود را بگشایی (گوشه‌ای از رازهای خود را آشکار کنی)، نظمِ هر دو عالم به هم می‌ریزد و دگرگون می‌شود.

نکته ادبی: زلف در عرفان نمادِ کثرتِ عالم و حجابِ میانِ عاشق و حقیقتِ مطلق است.

چه شود اگر درآئی بدل شکستهٔ من بدل شکستهٔ من چه شود اگر درآئی

چه اتفاقِ خجسته‌ای خواهد بود اگر تو به دلِ شکسته و غمگینِ من قدم بگذاری و آن را با حضورِ خود شفا بخشی.

نکته ادبی: دلِ شکسته کنایه از دلی است که از تعلقات دنیوی بریده و آماده‌ی پذیرشِ حق است.

بخیال اگر در آئی چو تو در جهان نگنجی چو تو در جهان نگنجی بخیال کی درآئی

از آنجایی که عظمتِ تو در هیچ کجای این جهان نمی‌گنجد، چگونه ممکن است که در ظرفِ محدودِ ذهن و خیالِ من جای بگیری؟

نکته ادبی: خیال در اینجا به معنای اندیشه و تصورِ آدمی است که محدود است و نمی‌تواند حقیقتِ مطلق را در بر گیرد.

ز تو میکنم گدائی چو تراست پادشاهی چو تراست پادشاهی ز تو میکنم گدائی

از آنجایی که پادشاهی و قدرتِ مطلق از آنِ توست، منِِ عاشق تنها از درگاهِ تو گدایی و طلبِ فیض می‌کنم.

نکته ادبی: گدایی در ادبیاتِ عرفانی به معنای طلبِ استغنا و فقرِ ذاتیِ انسان در برابرِ بی‌نیازیِ خداوند است.

چو تو منبع عطائی ز تو فیض فیض جوید ز تو فیض فیض جوید چو تو منبع عطائی

چون تو سرچشمه‌ی بخشش و نعمت هستی، طبیعی است که تمامِ فیض‌ها و رحمت‌ها برای رسیدن به مقصد، به سوی تو سرازیر شوند.

نکته ادبی: منبعِ عطا استعاره از کانونِ بی‌انتهای بخشش‌های الهی است.

آرایه‌های ادبی

قلب (وارونگی) ساختار کل متن

شاعر هر بیت را به صورتِ معکوس تکرار کرده است که این نوعی بازیِ زبانی برای تأکید بر هم‌ارزیِ مفاهیم است.

استعاره مه روی

تشبیه چهره معشوق به ماه به دلیل درخشش و کمالِ زیبایی.

کنایه دو جهان بهم برآید

کنایه از آشوب و دگرگونیِ بنیادین در هستی در پیِ تجلیِ جمالِ معشوق.

تضاد جهان و خیال

مقایسه میان وسعتِ وجودیِ معشوق و محدودیتِ اندیشه و جایگاهِ مادی که گویای ناتوانیِ عقل در درکِ کاملِ حق است.