دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۹۳۸

فیض کاشانی
خوشا فال آن کو دوچارش شوی خوشا حال آنکو نگارش شوی
خوش آن بیدلیرا که پرسش کنی خوش آن بی کسیرا که یارش شوی
خوش آشفته ایرا که آئی برش قرار دل بی قرارش شوی
شفا یابد آن دردمندی که تو انیس دل سوگوارش شوی
خوشا روز آن عاشق زار، تو شبی آئی و در کنارش شوی
چه بیخود شود از لب و چشم تو تو هوش دل هوشیارش شوی
شوی گاه خورشید روز خوشش گهی شمع شبهای تارش شوی
کند فیض چون جان بقربان تو را خوش آنکو تو شمع مزارش شوی
چه می آئی ایجان درین خاکدان خوشا حال تو گر نثارش شوی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

مضمون اصلی این سروده، بیانِ اشتیاقِ سوزانِ عاشق برای وصال و بهره‌مندی از توجهِ معشوق است. در این ابیات، حضور معشوق به عنوان عنصری حیات‌بخش و شفادهنده تصویر شده که می‌تواند رنج‌های عاشقِ دل‌شکسته را به آرامش و شفا بدل کند. شاعر با تکرارِ واژه‌ی «خوشا» و «خوش»، در پیِ ترسیمِ جایگاهی متعالی برای لحظاتی است که معشوق، عاشق را از تنهایی و بیچارگی می‌رهاند.

این اثر در فضایی میانِ عشقِ انسانی و اشاراتِ عرفانی سیر می‌کند؛ جایی که معشوق، چه به عنوان انسانی زمینی و چه به عنوان حقیقتی متعالی، مرهمِ دردهای عاشق است. شاعر در پایان، با گریز به مفهومِ فنا و نثارِ جان، نشان می‌دهد که نهایتِ کمالِ عاشق، گذشتن از خویشتن در راهِ محبوب است که این خود، نشان از اوجِ کمالِ روحی و درکِ حقیقتِ هستی دارد.

معنای روان

خوشا فال آن کو دوچارش شوی خوشا حال آنکو نگارش شوی

خوشا به حال کسی که بخت با او یار باشد و به دیدار تو نائل شود؛ و خوشا به حال کسی که تو به او دل ببندی و او معشوقِ تو باشد.

نکته ادبی: «فال» در اینجا به معنای بخت و اقبال است و «نگار» به معنای معشوقی است که به او عشق ورزیده می‌شود.

خوش آن بیدلیرا که پرسش کنی خوش آن بی کسیرا که یارش شوی

خوش به حال آن عاشقِ دل‌باخته‌ای که تو به سراغش می‌آیی و از او دلجویی می‌کنی؛ و خوش به حال آن انسانِ تنهایی که تو همدم و یاورش می‌شوی.

نکته ادبی: «بی‌دلی» به معنای عاشقی است که اختیار از کف داده و «بی‌کس» استعاره از تنهایی و غربتِ روح است.

خوش آشفته ایرا که آئی برش قرار دل بی قرارش شوی

خوش به حال آن شخصِ پریشان‌خاطری که تو به سراغش می‌آیی و مایه آرامش و قرارِ قلبِ بی‌تابش می‌شوی.

نکته ادبی: «آشفته» در اینجا استعاره از کسی است که در اثر عشق، آرامش و قرار خود را از دست داده است.

شفا یابد آن دردمندی که تو انیس دل سوگوارش شوی

هر بیمار و دردمندی که تو مونس و همدمِ قلبِ سوگوار و غمگینش شوی، به شفا و بهبودی خواهد رسید.

نکته ادبی: «انیس» به معنای هم‌نشین و مونس است و تقابلِ «دردمند» با «شفا» تضادِ معناییِ زیبایی ایجاد کرده است.

خوشا روز آن عاشق زار، تو شبی آئی و در کنارش شوی

چه روزگارِ خجسته‌ای دارد آن عاشقِ زار و ناتوان که تو در شبِ تاریکِ اندوهش، به بالینش می‌آیی و در کنارش می‌نشینی.

نکته ادبی: «زار» به معنای ناتوان و ضعیف است و در اینجا بر شدتِ رنجِ عاشق دلالت دارد.

چه بیخود شود از لب و چشم تو تو هوش دل هوشیارش شوی

عاشق در برابرِ زیباییِ لب و چشمانِ تو چنان از خود بی‌خود می‌شود که تو جایگزینِ عقل و هوشِ او می‌شوی و هدایتگرِ دلش می‌گردی.

نکته ادبی: «بی‌خود شدن» به معنای از دست دادنِ کنترلِ ظاهری و عقلانی در اثرِ غلبه‌یِ شور و شوق است.

شوی گاه خورشید روز خوشش گهی شمع شبهای تارش شوی

تو در روزهای خوشیِ او همچون خورشید می‌درخشی و در شب‌های تاریکِ تنهایی و اندوهش، همچون شمعی روشنایی‌بخش هستی.

نکته ادبی: استفاده از تضاد «خورشید» و «شمع» برای بیانِ همراهیِ معشوق در تمامیِ احوالِ عاشق.

کند فیض چون جان بقربان تو را خوش آنکو تو شمع مزارش شوی

«فیض» جانِ خویش را فدای تو می‌کند؛ خوش به حال کسی که تو در لحظاتِ پایانِ زندگی و در تاریکیِ مزارش، همدم و روشنایی‌بخشِ او باشی.

نکته ادبی: «فیض» تخلص شاعر است و «شمع مزار» استعاره از همراهی و هدایت در عالمِ پس از مرگ است.

چه می آئی ایجان درین خاکدان خوشا حال تو گر نثارش شوی

ای جان، چرا به این دنیای خاکی و محدود آمدی؟ اگر در این دنیا بتوانی وجودت را فدای راه معشوق کنی، خوشا به حال تو.

نکته ادبی: «خاکدان» استعاره از جهانِ مادی و فانی است و «نثار» به معنای قربانی کردن و بخشیدنِ هستی است.

آرایه‌های ادبی

تضاد خورشید و شمع / روز و شب

شاعر با استفاده از این تضاد، حضورِ همیشگیِ معشوق را در تمامِ لحظاتِ تلخ و شیرینِ زندگی عاشق به تصویر می‌کشد.

استعاره شمع مزار

نمادِ تسلی‌بخش بودنِ معشوق در تنهاییِ عمیق و تاریکیِ ابدیِ مرگ.

کنایه خاکدان

اشاره به جهانِ مادی که در نظرِ عرفا، جایگاهی محدود و فانی است.

مراعات نظیر لب و چشم / درد و شفا

استفاده از واژگانِ هم‌بسته برای تقویتِ تصویرسازیِ عاشقانه و بهبودِ روانیِ روانی.