دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۹۳۵

فیض کاشانی
روی جانان مگر از دیدهٔ جانان بینی یا مگر ز آینهٔ طلعت خوبان بینی
آن جمالی که فروغش کمر کوه شکست کی توان از نظر موسی عمران بینی
باجابت نرسد تا تو تو باشی «ارنی» «لن ترانی» شنوی موسی و حرمان بینی
گر تو در هستی او هستی خود در بازی مشگل خویش در اینره همه آسان بینی
گم شو ای ذره در آن مهر که تا سر نهان مو بمو فاش در آن زلف پریشان بینی
نیستی گیر و بمان طنطنه و هستی را اولیا وار که تا دولت ایشان بینی
دل چه در باختی ای فیض ز جان هم بگذر کز سر جان چه گذشتی همه جانان بینی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، دعوتی است عارفانه به فنایِ خویشتن و گذشتن از «منِ» محدود برای رسیدن به مشاهده‌ی حقیقت. شاعر معتقد است که ابزار شناختِ این زیباییِ مطلق، نه چشمان سر، بلکه چشمِ حقیقت‌بین است که تنها پس از زدودنِ زنگارِ خودخواهی و انانیت به دست می‌آید.

در این مسیر، شاعر با بهره‌گیری از تمثیلات و اشاراتِ عرفانی، بر این نکته تأکید می‌کند که وصالِ حق و مشاهده‌ی جمالِ بی‌مثال او، در گروِ دست‌شستن از هستیِ خویش است. تا زمانی که ذره، خود را ذره ببیند، از خورشیدِ حقیقت بی‌نصیب است؛ اما به محضِ گم شدن در آن انوار، همه‌چیز را جلوه‌گاهِ محبوب می‌بیند.

معنای روان

روی جانان مگر از دیدهٔ جانان بینی یا مگر ز آینهٔ طلعت خوبان بینی

جمالِ محبوبِ حقیقی را تنها با چشمانی می‌توان دید که خدا به آدمی بخشیده است، یا از طریق نگریستن به جلوه‌های زیبایی در جهان که آینه‌ی تمام‌نمایِ او هستند.

نکته ادبی: «جانان» و «خوبان» استعاره از خداوند و جلوه‌های اوست.

آن جمالی که فروغش کمر کوه شکست کی توان از نظر موسی عمران بینی

آن زیباییِ مطلق که پرتوِ آن، کوه‌ها را خُرد می‌کند (اشاره به داستان تجلی بر کوه طور)، هرگز با چشمانِ ظاهریِ انسانِ معمولی قابلِ دیدن نیست.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت موسی و کوه طور در قرآن (سوره اعراف، آیه ۱۴۳).

باجابت نرسد تا تو تو باشی «ارنی» «لن ترانی» شنوی موسی و حرمان بینی

تا زمانی که خودخواهی و منیت در تو باقی است، دعای تو برای دیدنِ خدا به اجابت نمی‌رسد و همان پاسخی را می‌شنوی که به موسی داده شد (لن ترانی: هرگز مرا نخواهی دید) و در حسرتِ دیدار می‌مانی.

نکته ادبی: تلمیح به «ارنی» (خدایا خودت را به من نشان بده) و «لن ترانی» (هرگز مرا نخواهی دید).

گر تو در هستی او هستی خود در بازی مشگل خویش در اینره همه آسان بینی

اگر در راهِ عشق، هستی و خودخواهیِ خود را فدا کنی، تمامِ دشواری‌های این مسیرِ سخت برای تو آسان خواهد شد.

نکته ادبی: تضاد میان هستیِ خود و هستیِ او محورِ اصلیِ این بیت است.

گم شو ای ذره در آن مهر که تا سر نهان مو بمو فاش در آن زلف پریشان بینی

ای سالک، همانند ذره‌ای در نورِ خورشیدِ حقیقت محو شو تا بتوانی تمامِ حقایقِ پنهان را در تک‌تکِ نشانه‌های عالم ببینی.

نکته ادبی: مهر در اینجا استعاره از خداوند و ذره استعاره از انسان سالک است.

نیستی گیر و بمان طنطنه و هستی را اولیا وار که تا دولت ایشان بینی

نیستی و فقرِ الی‌الله را پیشه کن و از غوغای هستیِ خود دست بشوی؛ همان‌گونه که اولیا و عارفان کردند تا به جایگاهِ معنویِ آنان برسی.

نکته ادبی: طنطنه به معنای هیاهو و غوغا است.

دل چه در باختی ای فیض ز جان هم بگذر کز سر جان چه گذشتی همه جانان بینی

ای فیض، حالا که دل را باخته‌ای، از جان نیز بگذر؛ چرا که وقتی از خودِ وجودی‌ات دست شستی، همه چیز را جلوه‌گاهِ محبوب خواهی یافت.

نکته ادبی: مخاطب قراردادن خویش (تخلص) و تأکید بر کمالِ فداکاری.

آرایه‌های ادبی

تلمیح ارنی / لن ترانی / موسی

اشاره به ماجرای مناجات حضرت موسی در کوه طور و تقاضای دیدار خداوند.

استعاره مهر / ذره

خورشید به عنوان نماد حقیقتِ مطلق و ذره نمادِ هستیِ محدودِ انسان.

تضاد هستی خود / هستی او

تقابلِ میانِ خودخواهیِ انسان و حضورِ بی‌کرانِ خداوند برای تبیینِ مسیرِ عرفانی.