دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۹۳۴

فیض کاشانی
دلا بگذر ز دنیا تا ز عقبی عیش جان بینی در این عالم بچشم دل بهشت جاودان بینی
چه از دنیا گذر کردی و در عقبی نظر کردی بیا گامی فراتر نه که اسرار نهان بینی
دو منزل را چه طی کردی سمند عقل پی کردی بیا با ما به میخانه که تا پیر مغان بینی
بروی پیر ما بنگر که تا چشمت شود روشن ز دست پیر ساغر گیر تا خود را جوان بینی
چه چشمت گشت ازاو بینا وشد سرمست ازآن صهبا قدم نه در ره عشاق تا جان جهان بینی
جهانرا جان شوی آنگه شوی اقلیم جانرا سر شوی از جان جان آگه حقیقت را عیان بینی
شود عرش ازبرایت فرش و گردد جسم بهرت جان شود ظلمت همه نور و زمین را آسمان بینی
شوی در عشق حق فانی بمانی جاودان باقی چه فیض از ما سوای حق نه این بینی نه آن بینی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر دعوتی است به یک سفر عرفانی و درونی؛ سفری که در آن سالک باید از دلبستگی‌های دنیوی و حتی طمع پاداش‌های اخروی بگذرد. شاعر با زبانی صریح و استعاری، مخاطب را به طی کردن منازل سلوک، بهره‌گیری از راهنمایی‌های پیر طریقت و در نهایت، رسیدن به مقام فنا در عشق الهی فرامی‌خواند.

فضا و اتمسفر حاکم بر اشعار، فضای خانقاهی و وحدت‌جویانه است. در این دیدگاه، جهانِ مادی و اخروی به مثابه پرده‌هایی پنداشته شده‌اند که میان سالک و حقیقت قرار دارند؛ با کنار زدن این پرده‌ها و رسیدن به «پیر مغان»، جانِ آدمی احیا می‌شود و به درکی متعالی از حقیقت مطلق دست می‌یابد.

معنای روان

دلا بگذر ز دنیا تا ز عقبی عیش جان بینی در این عالم بچشم دل بهشت جاودان بینی

ای دل، از تعلقات دنیوی و حتی آرزوهای مربوط به جهانِ دیگر دست بشوی تا طعم زندگیِ حقیقیِ روح را بچشی؛ در همین دنیا نیز اگر با چشمِ دل به هستی بنگری، بهشتِ جاویدان را در پیشِ روی خود خواهی دید.

نکته ادبی: ترکیب «چشمِ دل» استعاره از بصیرت و بینش باطنی است.

چه از دنیا گذر کردی و در عقبی نظر کردی بیا گامی فراتر نه که اسرار نهان بینی

پس از آنکه از دلبستگی‌های دنیا و طمعِ بهشتِ اخروی گذشتی، گامی فراتر بنه و از این دو نیز عبور کن تا اسرارِ پنهان و حقیقتِ هستی بر تو آشکار شود.

نکته ادبی: «عقبی» در اینجا نمادِ نگاهِ سوداگرانه به دینداری و پاداش‌خواهی است که مانعِ وصلِ مستقیم به حق است.

دو منزل را چه طی کردی سمند عقل پی کردی بیا با ما به میخانه که تا پیر مغان بینی

وقتی از دو مرحله‌ی دنیوی و اخروی عبور کردی و عقلِ خود را مرکبِ راهِ خویش ساختی، به سوی ما در میخانه‌ی عرفان بیا تا پیرِ مرشد و راهنمایِ حقیقت را ملاقات کنی.

نکته ادبی: «سمند عقل» استعاره از قوه‌ی تعقل و تدبر است که در مراحلِ ابتدایی سلوک لازم است و «پیر مغان» نمادِ راهنمایِ کامل و عارفِ واصل است.

بروی پیر ما بنگر که تا چشمت شود روشن ز دست پیر ساغر گیر تا خود را جوان بینی

به سیمایِ پیرِ ما بنگر تا چشمانِ بصیرتت نورانی شود؛ جامی از شرابِ معرفت از دستِ او بستان تا روحِ تو جانی دوباره بگیرد و جوانیِ ابدی یابد.

نکته ادبی: «ساغر» استعاره از فیض و آگاهی است که از پیر به مرید منتقل می‌شود.

چه چشمت گشت ازاو بینا وشد سرمست ازآن صهبا قدم نه در ره عشاق تا جان جهان بینی

هنگامی که چشمانت به دستِ او بینا گشت و از آن شرابِ عرفانی سرمست شدی، پا در طریقِ عاشقانِ حقیقی بگذار تا ذاتِ یگانه‌ی هستی (جانِ جهان) را مشاهده کنی.

نکته ادبی: «صهبا» استعاره از عشقِ الهی و سرمستیِ ناشی از معرفت است.

جهانرا جان شوی آنگه شوی اقلیم جانرا سر شوی از جان جان آگه حقیقت را عیان بینی

آنگاه به مرتبه‌ای می‌رسی که جانِ جهان می‌شوی و بر اقلیمِ هستی فرمانروایی می‌کنی؛ از حقیقتِ نهفته در جان‌ها آگاه می‌شوی و حقیقتِ مطلق را به وضوح می‌بینی.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ ولایت و اشرافِ عارف بر حقایقِ عالم که نتیجه‌ی فنایِ در حق است.

شود عرش ازبرایت فرش و گردد جسم بهرت جان شود ظلمت همه نور و زمین را آسمان بینی

در این مقام، عرشِ الهی برای تو به سادگیِ فرشِ زیر پایت می‌شود، جسمِ خاکیِ تو به روحی مجرد بدل می‌گردد، تاریکی‌هایِ وجودت به نور می‌گراید و زمینِ محدود را بی‌کران و آسمانی می‌بینی.

نکته ادبی: «عرش و فرش» آرایه‌ی تضاد است و بیانگرِ یکی شدنِ مراتبِ عالی و دانی در دیدگاهِ عارف.

شوی در عشق حق فانی بمانی جاودان باقی چه فیض از ما سوای حق نه این بینی نه آن بینی

در عشقِ خداوند فانی شو تا به بقایِ ابدی برسی؛ هنگامی که فیضِ مطلقِ الهی را دریافتی، دیگر نه به این (دنیا) و نه به آن (آخرتِ پاداش‌محور) نظر نخواهی داشت.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ «فنا و بقا» که عالی‌ترین مرتبه‌ی سلوک در عرفان است.

آرایه‌های ادبی

استعاره چشم دل

اشاره به بصیرت باطنی و تواناییِ دیدنِ حقایق ماورایی.

تضاد دنیا و عقبی

تقابلِ دو جهانِ مادی و اخروی که هر دو مانعِ دیدنِ حقیقتِ واحد هستند.

استعاره سمند عقل

عقل به اسبی (سمند) تشبیه شده که وسیله‌ی حرکت در ابتدای راه است.

نماد پیر مغان

راهنمایِ معنوی و عارفِ واصلی که رهرو را به سرمنزلِ مقصود می‌رساند.

استعاره صهبا

نمادِ شرابِ عشقِ الهی که مستی و بیخودی از تعلقات را به همراه دارد.

تضاد عرش و فرش

برابریِ عالی‌ترین مقامِ الهی با پست‌ترین جایگاهِ زمینی در نگاهِ عارفِ واصل.