دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۹۳۳

فیض کاشانی
میکشی ما را بزاری هر چه خواهی میکنی اختیار ما تو داری هر چه خواهی میکنی
با همه سوز درون در ره میان خاک و خون میکشی ما را بخواری هر چه خواهی میکنی
بر سر ما صد بلا در هر نفس می آوری گه بری دل گاه آری هر چه خواهی میکنی
گاه جان میبخشی و گاهی دل از ما میبری کس نداند در چه کاری هر چه خواهی میکنی
جان ما از تست جانا و دل ما هم ز تست هر دو را ایجان تو داری هر چه خواهی میکنی
داغ بر دل مینهی آتش بجان می افکنی هر دو را انواع یاری هر چه خواهی میکنی
نقش ما الواح ما ارواح ما در دست تست هر چه خواهی مینگاری هر چه خواهی میکنی
پیش چوگان غمت ما گوی دل افکنده ایم تو در این میدان سواری هر چه خواهی میکنی
افکنی از دست گاه و گاه بر گیری ز راه میزنی که زخم کاری هر چه خواهی میکنی
افکنی، رانی، زنی، از پیش خود دورم کنی باز پیش خویشم آری هر چه خواهی میکنی
گیری و داری و بخشائی و بخشی سر دهی یا بجلادم سپاری هر چه خواهی میکنی
میپزی چون خام بینی سوزی ارشد نیم پخت با دلم از پخته کاری هر چه خواهی میکنی
دورم از خود افکنی و نام عمخواری کنی حق یاری میگذاری هر چه خواهی میکنی
گه بهجران مبتلا گاهی بحرمانم اسیر رحم بر ضعفم نیاری هر چه خواهی میکنی
میکنی دیوانه گاهی سر بصحرا میدهی میدهی گه هوشیاری هر چه خواهی میکنی
در محیط عشق خونخوار خودم افکندهٔ گه بتک گه بر سر آری هر چه خواهی میکنی
گه گدازی گه نوازی گاه سوز و گاه ساز گه عزیزی گاه خواری هر چه خواهی میکنی
گه در اوج عصمتم گه در حضیض شر و شور گاه داری گه گدازی هر چه خواهی میکنی
گه پریشان گه پشیمان گه گرانم گه سبک گاه خواری گاه یاری هر چه خواهی میکنی
گاه میپوشی و گاهی پردهٔ ما میدری خویشتن را پرده داری هر چه خواهی میکنی
فیض را در تابهٔ سودای خود افکندهٔ داریش در بیقراری هر چه خواهی میکنی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، ناله‌ای عاشقانه و عارفانه است که در آن سراینده، تسلیمِ محضِ خود را در برابر اراده و مشیتِ معشوق (که در عرفان، نماد خداوند است) به تصویر می‌کشد. شاعر در فضایی آکنده از درد و لذت، اعتراف می‌کند که تمامیِ حالاتِ وجودی‌اش، از غم و شادی گرفته تا مرگ و زندگی، تحت سلطه و اراده‌ی معشوق است.

تکرارِ مصراعِ «هر چه خواهی میکنی»، نشان‌دهنده‌یِ پذیرشِ منفعلانه و در عین حال عاشقانه در برابرِ تقدیر است. فضا، فضایِ «جبرِ عاشقانه» است؛ جایی که عاشق، تمامِ رنج‌ها و سختی‌هایِ مسیرِ عشق را نه تنها تحمل می‌کند، بلکه آن را جلوه‌ای از قدرتِ معشوق می‌داند که می‌خواهد با تازیانه‌یِ درد، او را صیقل دهد.

معنای روان

میکشی ما را بزاری هر چه خواهی میکنی اختیار ما تو داری هر چه خواهی میکنی

تو ما را به هر شیوه‌ای که بخواهی می‌کشی و نابود می‌کنی؛ چرا که اختیار کامل ما در دستان توست و هر طور که اراده کنی با ما رفتار می‌کنی.

نکته ادبی: تکرارِ مصراعِ دوم به عنوان ردیفِ اصلی شعر، بر تأکید بر قدرتِ مطلقِ معشوق دلالت دارد.

با همه سوز درون در ره میان خاک و خون میکشی ما را بخواری هر چه خواهی میکنی

در حالی که از درون می‌سوزم و در مسیرِ پر از رنج و خطرِ عشق، آغشته به خون هستم، تو مرا با تحقیر و خواری می‌کشی و هرچه بخواهی می‌کنی.

نکته ادبی: «خاک و خون» کنایه از سختی‌های جانکاهِ طریقِ سلوک و عشق است.

بر سر ما صد بلا در هر نفس می آوری گه بری دل گاه آری هر چه خواهی میکنی

در هر لحظه، صدگونه بلا و گرفتاری برایم رقم می‌زنی؛ گاهی دل مرا می‌بری و گاهی آن را باز می‌گردانی و هرچه بخواهی می‌کنی.

نکته ادبی: تضادِ بینِ «بردن» و «آوردنِ» دل، بیانگرِ تلاطم‌هایِ روحیِ عاشق است.

گاه جان میبخشی و گاهی دل از ما میبری کس نداند در چه کاری هر چه خواهی میکنی

گاهی به من جان می‌بخشی و حیاتِ معنوی می‌دهی و گاهی دل از من می‌ستانی؛ کسی از راز و حکمتِ کارهای تو آگاه نیست و هرچه بخواهی می‌کنی.

نکته ادبی: اشاره به قبض و بسط که در اصطلاحات عرفانی، به حالت‌هایِ روحیِ گرفته و گشاده‌یِ سالک اشاره دارد.

جان ما از تست جانا و دل ما هم ز تست هر دو را ایجان تو داری هر چه خواهی میکنی

جانِ من و دلِ من هر دو متعلق به توست؛ تو مالکِ حقیقیِ هر دوی آن‌ها هستی و هرطور که بخواهی با آن‌ها رفتار می‌کنی.

نکته ادبی: تأکید بر مالکیتِ معشوق نسبت به تمامِ وجودِ عاشق.

داغ بر دل مینهی آتش بجان می افکنی هر دو را انواع یاری هر چه خواهی میکنی

بر دلم داغِ درد می‌نهی و در جانم آتشِ اشتیاق می‌افکنی؛ تو در انجامِ هر دوی این‌ها استاد و توانا هستی و هرچه بخواهی می‌کنی.

نکته ادبی: «داغ» و «آتش» هر دو نمادهایِ رنجِ عشق هستند که باعثِ پختگیِ جان می‌شوند.

نقش ما الواح ما ارواح ما در دست تست هر چه خواهی مینگاری هر چه خواهی میکنی

تمامِ سرنوشتِ من، وجودِ من و روحِ من در دستانِ توست؛ تو هر تقدیر و نقشی که اراده کنی بر آن می‌نگاری و هرچه بخواهی می‌کنی.

نکته ادبی: «الواح» (جمع لوح) به معنای لوح‌های تقدیر است که بر آن سرنوشتِ آدمیان نوشته شده است.

پیش چوگان غمت ما گوی دل افکنده ایم تو در این میدان سواری هر چه خواهی میکنی

ما در برابرِ چوگانِ غم و بلایِ تو، همچون گویی بی‌اختیار هستیم که به هر سو می‌غلطیم؛ تو در این میدان، سوارکار و فرمان‌روایِ منی و هرچه بخواهی می‌کنی.

نکته ادبی: تمثیلِ «چوگان و گوی»، از نمادهایِ کهنِ ادبیاتِ فارسی برای نمایشِ بی اختیاریِ عاشق در برابرِ قضا و قدر است.

افکنی از دست گاه و گاه بر گیری ز راه میزنی که زخم کاری هر چه خواهی میکنی

گاهی مرا از دستِ خود رها می‌کنی و گاهی دوباره مرا برمی‌گیری؛ تو به من زخم‌های کاری و عمیق وارد می‌کنی و هرچه بخواهی می‌کنی.

نکته ادبی: «زخمِ کاری» کنایه از رنجی است که باعثِ تحولِ درونیِ عاشق می‌شود.

افکنی، رانی، زنی، از پیش خود دورم کنی باز پیش خویشم آری هر چه خواهی میکنی

مرا می‌رانی و می‌زنی و از پیشِ خود دور می‌کنی، اما دوباره مرا به سمتِ خودت باز می‌گردانی و هرچه بخواهی می‌کنی.

نکته ادبی: تضادِ «دور کردن» و «نزدیک کردن» بیانگرِ حالتِ جذب و دفع در رابطه با معشوق است.

گیری و داری و بخشائی و بخشی سر دهی یا بجلادم سپاری هر چه خواهی میکنی

گاهی مرا می‌گیری، گاهی حفظ می‌کنی، گاهی می‌بخشی و حتی سر به تنم می‌دهی، و گاهی نیز مرا به دستِ جلاد می‌سپاری و هرچه بخواهی می‌کنی.

نکته ادبی: ترکیبِ «سر دادن» می‌تواند هم به معنای بخشیدنِ زندگی و هم به معنایِ سر دادن در پایِ عشق (فدا شدن) باشد.

میپزی چون خام بینی سوزی ارشد نیم پخت با دلم از پخته کاری هر چه خواهی میکنی

اگر مرا خام ببینی همچون غذای نپخته می‌پزی، و اگر نیم‌سوز باشم مرا در آتش می‌سوزانی؛ تو در کارهای مربوط به دل، استادِ پخته‌کاری هستی و هرچه بخواهی می‌کنی.

نکته ادبی: استعاره از کارهایِ سختِ معشوق که منجر به «پخته شدن» (کمالِ) عاشق می‌شود.

دورم از خود افکنی و نام عمخواری کنی حق یاری میگذاری هر چه خواهی میکنی

مرا از خود دور می‌کنی اما در عین حال ادعایِ غم‌خواری می‌کنی؛ تو حقِ دوستی را این‌گونه به جا می‌آوری و هرچه بخواهی می‌کنی.

نکته ادبی: لحنِ بیت نشان‌دهنده‌یِ نوعی گلایه یِ آمیخته با تسلیم است.

گه بهجران مبتلا گاهی بحرمانم اسیر رحم بر ضعفم نیاری هر چه خواهی میکنی

گاه مرا به هجرانِ خود مبتلا می‌کنی و گاهی در زندانِ محرومیت اسیر می‌نمایی؛ هیچ رحمی بر ضعفِ من نمی‌کنی و هرچه بخواهی می‌کنی.

نکته ادبی: «هجران» و «حرمان» دو مانعِ اصلی در وصال هستند که عاشق را عذاب می‌دهند.

میکنی دیوانه گاهی سر بصحرا میدهی میدهی گه هوشیاری هر چه خواهی میکنی

گاهی مرا دیوانه می‌کنی و به صحرا می‌فرستی، و گاهی دوباره عقل و هوشیاری به من باز می‌گردانی و هرچه بخواهی می‌کنی.

نکته ادبی: دیوانگی در عرفان، نشانه‌یِ رهایی از عقلِ جزوی و رسیدن به شوریدگیِ عشق است.

در محیط عشق خونخوار خودم افکندهٔ گه بتک گه بر سر آری هر چه خواهی میکنی

مرا در دریایِ عشقِ خون‌خوارِ خود غرق کرده‌ای؛ گاهی مرا به اعماق می‌بری و گاهی به سطحِ آب می‌آوری و هرچه بخواهی می‌کنی.

نکته ادبی: «محیط» در اینجا به معنایِ دریا و «خونخوار» استعاره از شدتِ تلاطم‌هایِ عشق است.

گه گدازی گه نوازی گاه سوز و گاه ساز گه عزیزی گاه خواری هر چه خواهی میکنی

گاه مرا ذوب می‌کنی، گاهی نوازش، گاهی موجبِ سوزش و گاهی سازش می‌شوی؛ گاه مرا عزیز می‌کنی و گاهی خوار و هرچه بخواهی می‌کنی.

نکته ادبی: تضادهایِ پیاپی (گداز/نواز، سوز/ساز، عزیز/خوار) نمایانگرِ تضادهایِ زندگیِ عاشقانه است.

گه در اوج عصمتم گه در حضیض شر و شور گاه داری گه گدازی هر چه خواهی میکنی

گاه مرا در اوجِ پاکی و عصمت قرار می‌دهی و گاه در حضیضِ شر و شور گرفتار می‌کنی؛ گاه مرا حفظ می‌کنی و گاه می‌گدازی و هرچه بخواهی می‌کنی.

نکته ادبی: «اوج» و «حضیض» برای نشان دادنِ نوساناتِ شدیدِ روحی استفاده شده‌اند.

گه پریشان گه پشیمان گه گرانم گه سبک گاه خواری گاه یاری هر چه خواهی میکنی

گاه پریشانم، گاه پشیمان، گاه سنگین و گاه سبک؛ گاه مرا خوار می‌کنی و گاهی یاری‌ام می‌کنی و هرچه بخواهی می‌کنی.

نکته ادبی: این بیت احوالاتِ متغیرِ عاشق در مسیرِ سلوک را نشان می‌دهد.

گاه میپوشی و گاهی پردهٔ ما میدری خویشتن را پرده داری هر چه خواهی میکنی

گاه گناهانم را می‌پوشانی و گاهی پرده از رازهایم برمی‌داری؛ تو خودت حافظِ اسرارِ من هستی و هرچه بخواهی می‌کنی.

نکته ادبی: «پرده‌داری» در اینجا به معنایِ پرده‌ پوشی و در عین حال افشاگری است.

فیض را در تابهٔ سودای خود افکندهٔ داریش در بیقراری هر چه خواهی میکنی

تو «فیض» را در تابه‌یِ تلاطم‌هایِ خواستِ خود افکنده‌ای و او را همواره در بی‌قراری نگه می‌داری و هرچه بخواهی می‌کنی.

نکته ادبی: «فیض» تخلصِ شاعر است که در اینجا هم به معنایِ نامِ اوست و هم ایهامی به معنایِ «بهره و بخشش» دارد.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) سوز و ساز، عزیز و خواری، گدازی و نوازش

استفاده از کلمات متضاد برای نشان دادنِ حالاتِ گوناگون و نوسانیِ رابطه‌یِ عاشق و معشوق.

تشبیه و استعاره چوگانِ غم، گویِ دل

تمثیلِ عاشق به گویِ غلتان در برابرِ چوگانِ اراده‌یِ معشوق که نشان‌دهنده‌یِ ناتوانیِ عاشق در برابرِ تقدیر است.

ایهام فیض

تخلصِ شاعر که همزمان اشاره به نام او و مفهوم «فیض و رحمت الهی» دارد.

تکرار (ردیف) هر چه خواهی میکنی

تکرارِ این عبارت در پایانِ تمام ابیات، تأکیدی بر تسلیمِ مطلق و جبرِ عارفانه است.