دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۹۳۲

فیض کاشانی
گفتم بعشق غارت دلها چه میکنی دستی دراز کرده به یغما چه میکنی
چندین هزار خانهٔ دل شد خراب تو ای خانمان خراب بدلها چه میکنی
دادی بآب و رنگ بتان آبروی ما با گلرخان چه کردی و با ما چه میکنی
گفتم بدلبر از بر من دل چه میبری گفتا که من بر تو تو دلرا چه میکنی
بگشای چشم و نور رخ ما عیان ببین در پردهٔ خیال تماشا چه می کنی
من جلوه نا نموده تو از خویش میروی گر بر تو جلوهٔ کنم آیا چه میکنی
چیزی از ما مخواه بغیر از لقای ما از دوست غیر دوست تمنا چه میکنی
از خود بشوی دست بدریای ما درا بردار دل ز خویش محابا چه میکنی
بردار دل ز خویش و در این بحر غوطه ور بر ساحل ایستاده تماشا چه می کنی
ای فیض عقل و هوش و دل و دین و جان بده چون وصل دوست یافتی اینها چه میکنی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل زیبا در فضای عرفانی و عاشقانه سروده شده است و گفتگویی میان عاشق و معبود حقیقی (خداوند یا تجلی جمال الهی) را به تصویر می‌کشد. شاعر در ابتدا با لحنی گله‌آمیز از ویرانگریِ عشق و تاراجِ دل‌ها توسط معشوق سخن می‌گوید، اما به تدریج این گله به دعوتی برای تسلیمِ محض و رهایی از بندِ خودخواهی و عقلِ جزئی تبدیل می‌شود.

پیام اصلی اثر این است که برای رسیدن به وصالِ حقیقی، باید از تمامِ دلبستگی‌ها، از جمله عقل و آبرو و حتی جان گذشت؛ چرا که در ساحتِ حضورِ معشوق، وجودِ 'من' و متعلقاتِ آن، حجابی بیش نیست. شاعر مخاطب را به غرق شدن در دریای بی‌کرانِ حق دعوت می‌کند تا از ساحلِ امنِ خودپرستی فاصله بگیرد و به وحدتِ مطلق برسد.

معنای روان

گفتم بعشق غارت دلها چه میکنی دستی دراز کرده به یغما چه میکنی

به عشق گفتم که با این چپاول کردن دل‌ها چه می‌کنی؟ دست به کار غارت شده‌ای و این کار چه معنایی دارد؟

نکته ادبی: یغما به معنای غارت و چپاول است که در اینجا کنایه از سلب اختیار از عاشق توسط نیروی عشق است.

چندین هزار خانهٔ دل شد خراب تو ای خانمان خراب بدلها چه میکنی

هزاران دل که همچون خانه بودند توسط تو ویران شدند؛ ای کسی که خانمان‌سوزی می‌کنی، با دل‌های مردم چه کار داری؟

نکته ادبی: خانمان خراب در اینجا استعاره از ویران‌کننده تعلقات دنیوی و دلبستگی‌های عاشق است.

دادی بآب و رنگ بتان آبروی ما با گلرخان چه کردی و با ما چه میکنی

تو آبروی ما را به خاطر زیبایی و جلوه‌گری بت‌ها (زیبارویان) بر باد دادی؛ بگو ببینم با آن زیبارویان چه کرده‌ای و اکنون با ما چه می‌کنی؟

نکته ادبی: بتان در اینجا نه به معنای بت‌پرستی، بلکه استعاره از معشوقانِ دنیوی است که در برابرِ جمالِ حقیقیِ دوست، ناچیزند.

گفتم بدلبر از بر من دل چه میبری گفتا که من بر تو تو دلرا چه میکنی

به معشوق گفتم چرا دل مرا از من می‌ستانی؟ پاسخ داد که من هم‌اکنون در کنار تو و حاکم بر جانِ تو هستم؛ تو دیگر با دلت چه کار داری؟

نکته ادبی: در این بیت، گفتگوی عاشق و معشوق با ظرافتِ کلامی همراه است؛ معشوق استدلال می‌کند که چون حضور او همه چیز را پر کرده، دلِ عاشق دیگر موضوعیتی ندارد.

بگشای چشم و نور رخ ما عیان ببین در پردهٔ خیال تماشا چه می کنی

چشمانت را باز کن و نورِ چهره ما را آشکارا ببین؛ چرا در پشتِ پرده تخیل و اوهام خودت را سرگرم کرده‌ای؟

نکته ادبی: پرده خیال اشاره به حجاب‌های ذهنی و پندارهای باطلی دارد که مانع دیدنِ حقیقتِ هستی می‌شود.

من جلوه نا نموده تو از خویش میروی گر بر تو جلوهٔ کنم آیا چه میکنی

من هنوز جلوه‌ای نکرده‌ام و تو با دیدنِ نشانی از من از خود بیخود می‌شوی؛ اگر حقیقتاً جلوه کنم، چه حالی به تو دست می‌دهد؟

نکته ادبی: استفاده از افعال مضارع برای بیانِ قدرتِ بی‌نظیرِ تجلیِ الهی که توانِ تحمل را از بشرِ خاکی می‌گیرد.

چیزی از ما مخواه بغیر از لقای ما از دوست غیر دوست تمنا چه میکنی

جز دیدارِ ما چیز دیگری از ما مخواه؛ وقتی به دوست رسیده‌ای، دیگر چرا از او چیزی غیر از خودش طلب می‌کنی؟

نکته ادبی: لقا به معنای دیدار و ملاقات است که در عرفان والاترین مقامِ ممکن برای سالک محسوب می‌شود.

از خود بشوی دست بدریای ما درا بردار دل ز خویش محابا چه میکنی

از خودت دست بشوی و وارد دریای ما شو؛ چرا دلسوزِ خود هستی و دل نمی‌کنی؟

نکته ادبی: شستنِ دست از خود، استعاره‌ای برای گذشتن از منیّت و خودپرستی است.

بردار دل ز خویش و در این بحر غوطه ور بر ساحل ایستاده تماشا چه می کنی

از خودت دل بکن و در این دریا غرق شو؛ چرا در ساحل ایستاده‌ای و فقط تماشا می‌کنی؟

نکته ادبی: بحر (دریا) نمادی از حقیقتِ مطلق و هستیِ بیکرانِ خداوند است که باید در آن فنا شد.

ای فیض عقل و هوش و دل و دین و جان بده چون وصل دوست یافتی اینها چه میکنی

ای فیض! عقل و هوش و دین و جانت را فدا کن و از آن‌ها بگذر؛ چرا که وقتی به وصال دوست رسیدی، دیگر این چیزها به چه کار تو می‌آیند؟

نکته ادبی: تخلص شاعر به نام فیض در بیت آخر آمده است؛ این بیت بر لزومِ رها کردنِ ابزارهایِ عقلانی در ساحتِ عشقِ الهی تأکید دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره دریای ما

استعاره از حضور و هستیِ مطلقِ الهی که عاشق باید در آن غرق شود.

کنایه خانه خراب

کنایه از ویران‌کننده‌ی تعلقات و دلبستگی‌های دنیوی و خودخواهیِ انسان.

تناقض (پارادوکس) از دوست غیر دوست تمنا چه می‌کنی

اشاره به بی‌معنا بودنِ طلبِ پاداش یا غیرِ دوست، وقتی که خودِ دوست حاصل شده است.

پرسش انکاری بر ساحل ایستاده تماشا چه می‌کنی

نکوهشِ انفعال و ترس از غرق شدن در مسیرِ سلوک و دعوت به تسلیمِ عملی.