دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۹۳۱

فیض کاشانی
سوی من ای خجسته خو روی چرا نمیکنی با همه لطف میکنی با دل ما نمیکنی
با همه کس ز روی مهر همدم و همنشین شوی دست بدست و روبرو روی بما نمیکنی
با همه دست در کمر از گل و خور شکفته تر در دل خسته ام بجز خار جفا نمیکنی
گفتی اگر تو جان دهی سوی تو میکنم نظر جان بلبم رسید و تو وعده وفا نمیکنی
آهم از آسمان گذشت ناله ز لامکان گذشت سوختم از غم تو من رحم چرا نمیکنی
خون دلم ز دیده شد کار دل رمیده شد جان ز تنم پریده شد های چها نمیکنی
فیض گذشت عمر و هیچ کار خدا نکردهٔ وین دو سه روزه مانده را صرف قضا نمیکنی