دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۹۳۱

فیض کاشانی
سوی من ای خجسته خو روی چرا نمیکنی با همه لطف میکنی با دل ما نمیکنی
با همه کس ز روی مهر همدم و همنشین شوی دست بدست و روبرو روی بما نمیکنی
با همه دست در کمر از گل و خور شکفته تر در دل خسته ام بجز خار جفا نمیکنی
گفتی اگر تو جان دهی سوی تو میکنم نظر جان بلبم رسید و تو وعده وفا نمیکنی
آهم از آسمان گذشت ناله ز لامکان گذشت سوختم از غم تو من رحم چرا نمیکنی
خون دلم ز دیده شد کار دل رمیده شد جان ز تنم پریده شد های چها نمیکنی
فیض گذشت عمر و هیچ کار خدا نکردهٔ وین دو سه روزه مانده را صرف قضا نمیکنی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، گویای رنج و دریغ عاشق دردمندی است که از بی‌مهری و بی‌اعتنایی محبوب، لبریز از شکایت است. فضا و لحن اثر در ابیات نخستین، فضای گلایه‌آمیز و تضرع عاشقانه است که تضاد میان رفتارِ گرمِ محبوب با دیگران و رفتارِ سرد او با عاشق را به تصویر می‌کشد.

در بخش پایانی، شاعر با یک چرخش معناییِ حکیمانه، از ساحتِ عشقِ زمینی فراتر می‌رود و خود را خطاب قرار می‌دهد. او با نگاهی به پایانِ عمر، به نکوهشِ خویش پرداخته و فرصتِ باقی‌مانده را فرصتی برای توبه و بازگشت به سوی خداوندِ متعال می‌داند و بدین‌سان، رنگ‌وبوی عرفانی و اخلاقی به کلام می‌بخشد.

معنای روان

سوی من ای خجسته خو روی چرا نمیکنی با همه لطف میکنی با دل ما نمیکنی

ای محبوبِ خوش‌قدم و خجسته، چرا نگاهی به سوی من نمی‌اندازی؟ تو با همه مردم مهربانی می‌کنی، اما تنها با دلِ من این‌گونه بی‌مهر و سرد برخورد می‌کنی.

نکته ادبی: خجسته خو: صفتی است برای محبوب به معنای دارای خوی مبارک و نیکو.

با همه کس ز روی مهر همدم و همنشین شوی دست بدست و روبرو روی بما نمیکنی

تو با همه مردم از سرِ مهر و دوستی، همنشین و هم‌صحبت می‌شوی، اما با من حتی رو در رو نمی‌شوی و نگاهی نمی‌کنی.

نکته ادبی: دست به دست شدن کنایه از همراهی و صمیمیتِ اجتماعی است.

با همه دست در کمر از گل و خور شکفته تر در دل خسته ام بجز خار جفا نمیکنی

تو که از گل و خورشید زیباتری و با دیگران بسیار گرم و صمیمی هستی، در دلِ خسته و رنجورِ من، جز خارِ جفا و بی‌رحمی نمی‌کاری.

نکته ادبی: خور: مخفف خورشید؛ ترکیب گل و خور استعاره از زیبایی و درخشندگی است.

گفتی اگر تو جان دهی سوی تو میکنم نظر جان بلبم رسید و تو وعده وفا نمیکنی

به من گفتی که اگر جانت را در راه من بدهی، به تو توجه خواهم کرد؛ اکنون که از دوری تو جانم به لب رسیده و در حال مرگم، باز هم به وعده خود وفا نمی‌کنی.

نکته ادبی: جان به لب رسیدن: کنایه از رسیدن به آخرین مرحله جان‌سپردن و ناامیدی مطلق است.

آهم از آسمان گذشت ناله ز لامکان گذشت سوختم از غم تو من رحم چرا نمیکنی

آه و ناله‌های من از آسمان‌ها و حتی از مقامِ لامکان (عرش و جایگاه بی‌نشان) فراتر رفته است؛ من در آتشِ غمِ تو سوختم و از بین رفتم، چرا به حالِ زارِ من رحم نمی‌کنی؟

نکته ادبی: لامکان: اصطلاحی عرفانی است که در اینجا برای نشان دادنِ عظمت و وسعتِ ناله‌های عاشق به کار رفته است.

خون دلم ز دیده شد کار دل رمیده شد جان ز تنم پریده شد های چها نمیکنی

از شدتِ دوری و رنج، خونِ دل از چشمانم جاری شده و دلم از تپش باز ایستاده و رمیده است و جان از تنم در حال پرواز است؛ ای محبوب، ببین که چه بر سرم آورده‌ای!

نکته ادبی: های چها نمی‌کنی: جمله‌ای عتاب‌آمیز که حاکی از حیرت عاشق از بی‌رحمی‌های پی‌درپی محبوب است.

فیض گذشت عمر و هیچ کار خدا نکردهٔ وین دو سه روزه مانده را صرف قضا نمیکنی

ای فیض، عمرت سپری شد و هیچ کارِ شایسته‌ای برای خدا انجام ندادی؛ حالا که تنها این دو سه روزِ اندک از عمرت باقی مانده، چرا آن را صرفِ رضایِ خدا و قضا و قدر الهی نمی‌کنی؟

نکته ادبی: فیض: تخلص شاعر است که در بیت آخر برای تذکر به خویشتن به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) با همه لطف میکنی با دل ما نمیکنی

تقابل میان برخوردِ محبوب با دیگران و عاشق، که اوجِ تنهایی و رنجِ عاشق را نشان می‌دهد.

مبالغه آهم از آسمان گذشت ناله ز لامکان گذشت

بزرگ‌نماییِ شدتِ درد و رنج برای نشان دادنِ عمقِ فاجعه در روحِ عاشق.

تشبیه از گل و خور شکفته تر

تشبیه محبوب به گل و خورشید برای توصیف نهایت زیبایی و درخشش او.

استعاره مکنیه در دل خسته ام بجز خار جفا نمیکنی

جفا را به خار تشبیه کرده که در دل کاشته می‌شود تا رنجِ ناشی از آن را ملموس‌تر سازد.