دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۹۲۸

فیض کاشانی
بخرامشی چه شود اگر سوی عاشقان گذری کنی بنوازشی چه زیان دهد بمنتظران نظری کنی
نه که تشنهٔ شراب توئیم نه که خستهٔ خراب توئیم چه شود بما نظری کنی سوی خاک ما گذری کنی
ز برای هر که مینگرم همه مهری و وفا و کرم چه شود اگر تو با من زار کنی آنچه با دگری کنی
توبمن بگو که چه رای تست بکنم من آنچه رضای تست چه شود دل حزین مرا رذل خودت خبر کنی
من خسته را طبیب قضا نبود بجز شراب جفا چه شود بگو بکار ما زره وفا قدری کنی
چه بود بسازی اگر بشراب اشگ و کباب دل نه غم شراب دگر خوری و نه ذکر ما حضری کنی
سعادتی بود آنزمان که روان شوی سوی لامکان فکنی ز خود غم بار خود سوی یار خود سفری کنی
بدهی مرا بوصل او نه صبوری ز جمال او تو درین معامله ای دعا چه شود اگر اثری کنی
غزلی بخوان ز شعر ترم بود آنکه در سخنان فیض ز دهان خود نمکی زنی ز لباس خود شکری کنی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر شور و اشتیاق عاشقانه و سوز و گداز درونی انسانی است که در پی وصل محبوب و رهایی از هجران است. شاعر در این قطعه، با لحنی التماس‌آمیز و متواضعانه، محبوب را به گذر و نگاهی عاطفه‌مند دعوت می‌کند و از بی‌توجهی او به حال زارِ عاشق می‌نالد.

در بخش‌های پایانی، نگاه شاعر از دایرهٔ شکوه و گلایه فراتر می‌رود و به مفاهیم عرفانی و روحانی می‌گراید. او از ضرورتِ سفرِ درونی و رها کردنِ بارهای دنیوی برای رسیدن به «لامکان» و وصال حقیقی سخن می‌گوید و در نهایت، از محبوب می‌خواهد که با نگاهی دوباره به کلام و سیمای او، رنگی از طراوت و شیرینی به هستی‌اش ببخشد.

معنای روان

بخرامشی چه شود اگر سوی عاشقان گذری کنی بنوازشی چه زیان دهد بمنتظران نظری کنی

اگر با آن گام‌های ناز و خرامان از کنار ما عاشقان بگذری، چه چیزی از تو کم می‌شود؟ و اگر نگاهی گذرا به حال ما که چشم‌به‌راه تو هستیم بیندازی، چه زیانی برایت خواهد داشت؟

نکته ادبی: بخرامشی (با خرامیدن راه رفتن) و بنوازشی (با مهربانی نگاه کردن) از افعال امری با ساختار کلاسیک هستند که حس و حال التماس را دوچندان کرده‌اند.

نه که تشنهٔ شراب توئیم نه که خستهٔ خراب توئیم چه شود بما نظری کنی سوی خاک ما گذری کنی

ما نه تنها تشنهٔ عشق تو هستیم، بلکه از دوری و هجران تو درهم‌شکسته‌ایم. چه می‌شود اگر به حال ما نگاهی کنی و از خاکِ وجودِ ما گذری کنی؟

نکته ادبی: خسته در ادبیات کهن به معنای مجروح، رنجور و درمانده است، نه به معنای احساس نیاز به استراحت.

ز برای هر که مینگرم همه مهری و وفا و کرم چه شود اگر تو با من زار کنی آنچه با دگری کنی

هر کس را که می‌بینم، بهره‌مند از مهر و وفای توست. چه می‌شود اگر همان رفتاری که با دیگران داری، با منِ زار و ناتوان نیز داشته باشی؟

نکته ادبی: تضاد میان 'همه' و 'من' در این بیت، نشان‌دهندهٔ حسرت عاشق از تفاوت در نگاه محبوب است.

توبمن بگو که چه رای تست بکنم من آنچه رضای تست چه شود دل حزین مرا رذل خودت خبر کنی

تو به من بگو که چه خواسته‌ای داری تا من همان را بی‌چون و چرا انجام دهم. چه می‌شود اگر از دل حزین و غمگین من خبری بگیری و مرا از این حال رها کنی؟

نکته ادبی: واژه 'رذل' در اینجا احتمالا خطای نگارشی در نسخه بوده و مقصود 'دل' است، به معنای جویا شدن از احوالِ دلِ عاشق.

من خسته را طبیب قضا نبود بجز شراب جفا چه شود بگو بکار ما زره وفا قدری کنی

برای منِ رنجور، تقدیر جز نوشیدن شرابِ تلخِ جفا و بی‌وفایی، دارویی تجویز نکرد. چه می‌شود اگر کمی به ما وفا کنی؟

نکته ادبی: تضاد میان 'طبیب' و 'شراب جفا' نشان می‌دهد که درد عاشق، خود بخشی از درمان اوست اما او خواهان محبت است.

چه بود بسازی اگر بشراب اشگ و کباب دل نه غم شراب دگر خوری و نه ذکر ما حضری کنی

چه می‌شود اگر مرا بپذیری؟ من با شراب اشک و دلِ کباب‌شده‌ام نزد تو می‌آیم؛ آنگاه نه دیگر غمِ شرابِ دیگری خواهی داشت و نه نگرانِ حال من خواهی بود.

نکته ادبی: استعارهٔ 'شراب اشک' و 'کباب دل' تصویری از درد و سوز عاشق است که آن را پیشکشِ محبوب می‌کند.

سعادتی بود آنزمان که روان شوی سوی لامکان فکنی ز خود غم بار خود سوی یار خود سفری کنی

آن زمان که به سوی لامکان (عالم معنا) روان شوی، سعادت واقعی رخ می‌دهد. آن‌گاه بارِ غم را از دوش خود می‌افکنی و به سوی یار سفر می‌کنی.

نکته ادبی: لامکان اشاره به مرتبه‌ای از هستی است که از قید مکان و زمان فراتر است و مقصودِ نهاییِ سالکان است.

بدهی مرا بوصل او نه صبوری ز جمال او تو درین معامله ای دعا چه شود اگر اثری کنی

به من وصال بده، چرا که صبر کردن در برابر زیباییِ تو دیگر ممکن نیست. تو که در این معامله و رابطه هستی، چه می‌شود اگر دعای مرا بشنوی و اثری از خود نشان دهی؟

نکته ادبی: ترکیب 'صبوری از جمال' اشاره به ناتوانی عاشق در تحملِ جلوه‌های جمال محبوب دارد.

غزلی بخوان ز شعر ترم بود آنکه در سخنان فیض ز دهان خود نمکی زنی ز لباس خود شکری کنی

شعری از منِ 'فیض' بخوان؛ باشد که در کلام تو، از آن نمکین و شیرین‌زبانیِ تو، سخنی گفته شود و از جمالِ تو، شکوه و حلاوتی به کلام من راه یابد.

نکته ادبی: شاعر تخلص خود (فیض) را آورده است و طلبِ آن دارد که کلامش به تأییدِ محبوب، جان بگیرد.

آرایه‌های ادبی

استعاره شراب جفا / شراب اشک

شراب جفا استعاره از رنج‌های محبت و شراب اشک استعاره از گریه‌های سوزان عاشق است که نشان‌دهندهٔ ماهیت دردناک اما مقدس عشق است.

کنایه خاک ما

کنایه از وجود ناچیز و درهم‌شکستهٔ عاشق است که به آستانهٔ محبوب نیاز دارد.

مراعات نظیر شراب، کباب، طبیب

این واژگان در یک میدان معنایی مربوط به بیماری و درمان (و در اینجا بیماری عشق) قرار دارند.

تضاد وفا / جفا

تقابل میان بی‌مهریِ محبوب و خواستِ وفاداریِ عاشق، موتور محرکِ احساسی این شعر است.