دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۹۲۶

فیض کاشانی
تو های و هوی مستانرا چه دانی تو شور هی می پرستانرا چه دانی
در آدر بحر عشق ای قطره گم شو توئی تا قطره عمانرا چه دانی
بگوشت میرسد زان لب حدیثی تو آن سرچشمهٔ جانرا چه دانی
تو را چون بهره ای از معرفت نیست رموز اهل عرفانرا چه دانی
بدربانان نداری آشنائی تو لطف و قهر سلطانرا چه دانی
چه از هجران جانانت خبر نیست تو قدر وصل جانانرا چه دانی
تو را صبح وطن چون رفت از یاد غم شام غریبان را چه دانی
شراری در دلت از عشق چون نیست تو آتشهای حیوان را چه دانی
یکی سنگی فتاده بر لب جو تو قدر آب پنهانرا چه دانی
بغیر عیش تن عیشی نکردی نعیم عالم جان را چه دانی
نخوردی دردئی از بادهٔ عشق صفای صاف نوشانرا چه دانی
ز عشق و عاشقی نامی شنیدی تو شور عشق بازان را چه دانی
ز درد سر ندانی درد دل را تو ذوق درد پنهانرا چه دانی
نداری تابش خورشید گردون تو آن خورشید گردون را چه دانی
دل از دستت نگاری میرباید نگارنده نگاران را چه دانی
سرت پر شور میدارد دهانی تو کان این نمکدانرا چه دانی
ازین تا نگذری کی دانی آنرا ازین نگذشتهٔ آن را چه دانی
تو را جز درد درمان نیست لیکن چه دردت نیست درمان را چه دانی
حدیثی زان دهان نشنیدی ای فیض تو شور شکرستان را چه دانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل زیبا و عمیق، گفتگویی است توبیخ‌آمیز اما دلسوزانه با کسی که در بندِ ظواهر دنیوی و لذات جسمانی گرفتار شده است و از حقیقتِ عشق و معرفتِ الهی بی‌خبر است. شاعر در جای‌جای این ابیات با تکرارِ استفهامِ «چه دانی»، این نکته را گوشزد می‌کند که تا فرد تجربه‌ای شخصی و درونی از رنج، هجران و کششِ معنوی نداشته باشد، نمی‌تواند به عمقِ حقایقِ عالمِ بالا و لذتِ واصلان به حق پی ببرد.

درونمایه اصلی این شعر، دعوت به گذشتن از «خود» و دنیایِ مادی برای رسیدن به «او» است. شاعر به مخاطب نشان می‌دهد که شناختِ حقیقت، امری ذهنی یا زبانی نیست، بلکه امری قلبی و شهودی است که جز با چشیدنِ طعمِ عشق و دردِ هجران حاصل نمی‌شود؛ تا زمانی که شخص در زندانِ تن و خودخواهی محبوس است، از حقیقتِ مطلق و آن «آبِ حیات» که زیرِ پوسته ظاهریِ عالم پنهان است، غافل خواهد ماند.

معنای روان

تو های و هوی مستانرا چه دانی تو شور هی می پرستانرا چه دانی

ای که در بندِ تعلقاتی، چگونه می‌توانی از حالِ مستانِ راهِ حق و عاشقانِ حضرتِ دوست آگاه باشی؟

نکته ادبی: مستان و می پرستان به عنوان استعاره از سالکان و عاشقان الهی به کار رفته است.

در آدر بحر عشق ای قطره گم شو توئی تا قطره عمانرا چه دانی

خود را به دریایِ بی‌کرانِ عشق بسپار و از منیّت دست بکش؛ تا وقتی که خود را قطره‌ای جدا از دریا می‌بینی، چگونه می‌توانی عظمتِ اقیانوس را دریابی؟

نکته ادبی: عمان به معنای دریای بزرگ و استعاره از ذات احدیت است.

بگوشت میرسد زان لب حدیثی تو آن سرچشمهٔ جانرا چه دانی

از کلامِ الهی که به گوشت می‌رسد، غافلی؛ چون آن چشمه اصلیِ حیات و حقیقتِ جان را درک نکرده‌ای.

نکته ادبی: لب و حدیث در اینجا کنایه از کلام و فیضِ الهی است که به گوشِ جان می‌رسد.

تو را چون بهره ای از معرفت نیست رموز اهل عرفانرا چه دانی

چون بهره‌ای از بینش و معرفتِ قلبی نداری، چگونه می‌توانی به رمز و رازهایِ سالکانِ راهِ حق پی ببری؟

نکته ادبی: رموز جمع رمز به معنای اسرار پنهان و عرفانی است.

بدربانان نداری آشنائی تو لطف و قهر سلطانرا چه دانی

تو که با پیران و اولیایِ راهِ حق آشنایی نداری، چگونه می‌توانی لطف و قهرِ حضرتِ سلطان (خداوند) را بشناسی؟

نکته ادبی: دربانان به معنای اولیا و واسطه‌های فیض است.

چه از هجران جانانت خبر نیست تو قدر وصل جانانرا چه دانی

از آنجا که دردِ دوری از محبوب را نچشیده‌ای، ارزشِ وصال و رسیدن به او را نمی‌دانی.

نکته ادبی: جانان در اینجا اشاره به معشوق ازلی (خداوند) است.

تو را صبح وطن چون رفت از یاد غم شام غریبان را چه دانی

وقتی که وطنِ اصلی خود (عالم ملکوت) را فراموش کرده‌ای، چطور می‌توانی غمِ غربتِ این دنیا را درک کنی؟

نکته ادبی: شام غریبان استعاره از غربتِ روح در عالمِ مادی است.

شراری در دلت از عشق چون نیست تو آتشهای حیوان را چه دانی

چون شراره‌ای از عشق در دلت روشن نیست، معنایِ آن آتشِ حیات‌بخش و تعالی‌دهنده را نمی‌فهمی.

نکته ادبی: آتش حیوان اشاره به عشقی دارد که باعث زنده شدنِ قلب و روح می‌شود.

یکی سنگی فتاده بر لب جو تو قدر آب پنهانرا چه دانی

تو مانند سنگی هستی که کنارِ جوی افتاده؛ چون خودت از جنسِ آب نیستی، ارزشِ آن آبِ حیات‌بخشِ پنهان را درک نمی‌کنی.

نکته ادبی: سنگ و آب تضادی برای نشان دادنِ بیگانگیِ ظاهری با عمقِ باطنی است.

بغیر عیش تن عیشی نکردی نعیم عالم جان را چه دانی

اگر غیر از لذت‌های جسمانی تجربه‌ای نداشته‌ای، چطور می‌توانی از نعمت‌ها و لذت‌هایِ عالمِ جان (معنویت) آگاه باشی؟

نکته ادبی: عیش تن در مقابل عیش جان قرار دارد که اولی فانی و دومی باقی است.

نخوردی دردئی از بادهٔ عشق صفای صاف نوشانرا چه دانی

تو که از شرابِ عشق نچشیده‌ای، چطور می‌توانی صفایِ دلِ شراب‌نوشانِ حقیقی را درک کنی؟

نکته ادبی: صفای صاف نوشان به معنای پاکی و زلالیِ حالِ عاشقانِ الهی است.

ز عشق و عاشقی نامی شنیدی تو شور عشق بازان را چه دانی

تو فقط نامِ عشق را شنیده‌ای و از آن چیزی نمی‌دانی؛ چگونه می‌توانی التهاب و شورِ عاشقانِ راستین را بشناسی؟

نکته ادبی: شور به معنای هیجان، غوغا و التهابِ درونی است.

ز درد سر ندانی درد دل را تو ذوق درد پنهانرا چه دانی

تو که دردِ دل (غمِ عشق) را نمی‌شناسی و آن را با دردهایِ جسمی اشتباه می‌گیری، چطور می‌توانی لذتِ این دردِ پنهان را دریابی؟

نکته ادبی: تضاد ظریفی میان درد سر (مادی) و درد دل (معنوی) وجود دارد.

نداری تابش خورشید گردون تو آن خورشید گردون را چه دانی

چون نورِ معرفت و خورشیدِ حقیقت در دلت نمی‌تابد، چطور می‌توانی آن خورشیدِ آسمانِ معنویت را بشناسی؟

نکته ادبی: خورشید گردون استعاره از انوارِ الهی و جلواتِ حضرت حق است.

دل از دستت نگاری میرباید نگارنده نگاران را چه دانی

تو شیفته‌ی زیبایی‌های دنیایی هستی که دلت را می‌برند، اما آن نگارگرِ اصلی و زیبایی‌بخشِ هستی را نمی‌شناسی.

نکته ادبی: نگارنده به معنای صورت‌گر و خالقِ زیبایی‌هاست.

سرت پر شور میدارد دهانی تو کان این نمکدانرا چه دانی

سرت پر از هیاهویِ مادی است؛ چطور می‌توانی معدنِ آن نمک (ملاحت و زیبایی) را بشناسی؟

نکته ادبی: نمکدان استعاره از منبع و جایگاهِ زیبایی و شیرینیِ روحانی است.

ازین تا نگذری کی دانی آنرا ازین نگذشتهٔ آن را چه دانی

تا زمانی که از این دنیایِ مادی عبور نکنی، نمی‌توانی آن عالمِ باقی را بشناسی؛ هنوز از «این» نگذشته‌ای، چطور می‌توانی «آن» را بفهمی؟

نکته ادبی: تکرارِ این و آن برای تأکید بر ضرورتِ گذار از دنیا به آخرت است.

تو را جز درد درمان نیست لیکن چه دردت نیست درمان را چه دانی

تو دردی جز دردهایِ جسمانی نداری، بنابراین چون اساساً دردی (اشتیاقی) نداری، ارزشِ درمان را هم نمی‌فهمی.

نکته ادبی: اشاره به قاعده عرفانی که تا دردِ عشق نباشد، درمانِ آن یعنی وصال، معنا ندارد.

حدیثی زان دهان نشنیدی ای فیض تو شور شکرستان را چه دانی

ای فیض، چون کلامِ الهی را از آن دهانِ قدسی نشنیده‌ای، نمی‌توانی شیرینیِ آن عالمِ سراسر لطف و شکر را دریابی.

نکته ادبی: شکرستان استعاره از عالمِ فیض و لطفِ الهی است.

آرایه‌های ادبی

تکرار چه دانی

تکرارِ این عبارت در پایانِ تمام ابیات، تأکیدی قاطع بر ناتوانیِ مخاطبِ ناآگاه در درکِ حقایقِ والا دارد.

استعاره دریا و قطره

استعاره از فنایِ وجودِ محدودِ انسان در دریایِ بی‌کرانِ ذاتِ الهی.

تضاد درد و درمان

تضاد میانِ رنجِ فراق و لذتِ وصال که به کمالِ سالک منجر می‌شود.

کنایه شام غریبان

کنایه از غربتِ روح در جهانِ مادی و دوری از وطنِ اصلی (عالمِ بالا).