دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۹۲۵

فیض کاشانی
جدا شد از بر من آن انسی روحانی شدم اسیر بلای فراق جسمانی
برفت یار و از او ماند حسرتی در دل من و خیال وی و گفتگوی پنهانی
برفت روشنی چشم و شد جهان تیره نه شب شناسم و نه روز از پریشانی
بود که بار دگر خدمتش شود روزی کنم بطلعت او باز دیده نورانی
شود که باز به بینم لقای میمونش وصال او بمن و من بوصلش ارزانی
بود بنامهٔ مشگین اوفتد نظرم کشم بدیده از آن سرمهٔ سلیمانی
بدیدن خط او دیده ام شود روشن بخواندن سخنانش کنم گل افشانی
بیا وصال که تا زندگی ز سر گیرم برو فراق ببر از برم گران جانی
ز فیض تا نفسی هست مژده وصلی که عن قریب رود زین سراچهٔ فانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر، حدیثِ دردِ دوری و شوقِ وصال است؛ غمی که از نبودِ همدمی روحانی و معنوی بر جان شاعر نشسته و او را درگیرِ کشمکش میانِ بودن در دنیای مادی و زیستن با خیالاتِ یار کرده است. سراینده در فضایی آکنده از حسرت و امید، دوری از محبوب را تاریکیِ مطلق می‌داند و تنها راهِ بازگشتِ روشنایی به زندگی را، رسیدن به دیدارِ دوباره‌ی او می‌بیند.

درونمایه‌ی اصلی اثر، گذرِ عمر در دنیای فانی و تکیه‌ی شاعر بر امیدِ دیدارِ یار است تا بتواند معنای زندگی را دوباره بازیابد. او با لحنی التماسی و در عین حال عارفانه، فراق را همچون باری گران بر دوشِ روح می‌داند و وصال را نوری می‌شمارد که حتی خیالِ آن نیز، غبارِ غم را از دیدگانش می‌زداید.

معنای روان

جدا شد از بر من آن انسی روحانی شدم اسیر بلای فراق جسمانی

آن دوستِ روحانی و همدمِ معنوی از کنار من رفت و من در بندِ دردِ دوریِ فیزیکی گرفتار شدم.

نکته ادبی: واژه انسی به معنای همدم و مونس است و صفتِ روحانی بودنِ یار، دلالت بر جایگاه بلند او دارد.

برفت یار و از او ماند حسرتی در دل من و خیال وی و گفتگوی پنهانی

یار رفت و آنچه از او برای من باقی ماند، حسرتی عمیق در قلب است؛ حالا من مانده‌ام و خیال او و گفتگوهای درونی که با او دارم.

نکته ادبی: ایهام در گفتگوهای پنهانی؛ هم به معنای سخن گفتن با یار در عالم خیال و هم به معنای زمزمه‌های عاشقانه با خود است.

برفت روشنی چشم و شد جهان تیره نه شب شناسم و نه روز از پریشانی

روشنایی دیدگانم رفت و جهان در نظرم تیره گشت؛ از شدت پریشانی و بی‌قراری، دیگر شب و روز را از هم تشخیص نمی‌دهم.

نکته ادبی: تیره شدن جهان، کنایه از اندوه عمیق و از دست دادن امید است.

بود که بار دگر خدمتش شود روزی کنم بطلعت او باز دیده نورانی

آیا ممکن است روزی دوباره نصیبم شود که در محضرش حاضر شوم و چشمانم را با دیدنِ چهره‌اش روشن کنم؟

نکته ادبی: طلعت به معنای چهره و دیدار است و نورانی شدن چشم، استعاره از شادمانیِ دیدار است.

شود که باز به بینم لقای میمونش وصال او بمن و من بوصلش ارزانی

آیا می‌شود که دوباره چهره‌ی فرخنده و مبارکش را ببینم و وصال او شامل حال من شود؟

نکته ادبی: لقای میمون به معنای دیدارِ مبارک و خوش‌یمن است.

بود بنامهٔ مشگین اوفتد نظرم کشم بدیده از آن سرمهٔ سلیمانی

ای کاش چشمم به نوشته‌ی خوشبو و سیاه‌قلم او بیفتد تا آن را همچون سرمه‌ای گران‌بها بر چشمانم بکشم.

نکته ادبی: سرمه سلیمانی نماد ارزش و جلا بخشیدن به چشم است که در اینجا به نوشته‌ی یار تشبیه شده.

بدیدن خط او دیده ام شود روشن بخواندن سخنانش کنم گل افشانی

با دیدن خط او چشمانم روشنی می‌یابد و با خواندن کلماتش، در دریای شادی غوطه‌ور می‌شوم.

نکته ادبی: گل‌افشانی کنایه از شادی کردن و آراستنِ جان با خوشحالی است.

بیا وصال که تا زندگی ز سر گیرم برو فراق ببر از برم گران جانی

ای وصال! تو بیا تا زندگی را دوباره آغاز کنم و ای فراق! تو برو و این بارِ سنگینِ روح و اندوه را از کنار من دور کن.

نکته ادبی: مخاطب قرار دادنِ انتزاعات، صنعتِ تشخیص است که نشان‌دهنده غلبه‌ی احساس بر عقل است.

ز فیض تا نفسی هست مژده وصلی که عن قریب رود زین سراچهٔ فانی

ای فیض! تا زمانی که نفس می‌کشی، به امید وصال باش؛ چرا که این دنیای فانی، گذرگاهی است که به زودی باید از آن رفت.

نکته ادبی: سراچه فانی استعاره از دنیا و کوتاهی عمر است که به زودی سپری می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره روشنی چشم

به کار بردن واژه روشنی برای محبوب که باعثِ دیدن و حیاتِ روحی شاعر است.

تشخیص بیا وصال، برو فراق

مخاطب قرار دادنِ مفاهیمِ انتزاعیِ وصال و فراق به عنوانِ موجوداتی که قدرتِ تصمیم‌گیری دارند.

تلمیح سرمه سلیمانی

اشاره به سرمه‌ای که در افسانه‌ها خاصیتِ گشایش و بیناییِ عمیق داشته است.

مبالغه نه شب شناسم و نه روز

اغراق در شدتِ پریشانی و غم که باعث شده است نظمی که در ذهن شاعر از زمان بوده، از بین برود.