دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۹۲۵

فیض کاشانی
جدا شد از بر من آن انسی روحانی شدم اسیر بلای فراق جسمانی
برفت یار و از او ماند حسرتی در دل من و خیال وی و گفتگوی پنهانی
برفت روشنی چشم و شد جهان تیره نه شب شناسم و نه روز از پریشانی
بود که بار دگر خدمتش شود روزی کنم بطلعت او باز دیده نورانی
شود که باز به بینم لقای میمونش وصال او بمن و من بوصلش ارزانی
بود بنامهٔ مشگین اوفتد نظرم کشم بدیده از آن سرمهٔ سلیمانی
بدیدن خط او دیده ام شود روشن بخواندن سخنانش کنم گل افشانی
بیا وصال که تا زندگی ز سر گیرم برو فراق ببر از برم گران جانی
ز فیض تا نفسی هست مژده وصلی که عن قریب رود زین سراچهٔ فانی