دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۹۲۴

فیض کاشانی
ز رویت حاصل عشاق حیرانیست حیرانی از آن زلف و از آن کاکل پریشانی پریشانی
ز بزم عشرت وصلت همه حرمان و نومیدی ز جام شربت هجرت همه خون دل ارزانی
ندانستم که مه رویان بعهد خود نمیپایند از آن عهد و از آن پیمان پشیمانی پشیمانی
مبادا هیچ کافر را چنین حالی که من دارم جفا تا کی کنی جانا مسلمانی مسلمانی
تغافل میکنی یعنی که دردت را نمیدانم نه میدانی و میدانی که میدانم که میدانی
بیاور بر سرم جانا سپاه بی کران غم ز بیداد و جفا و محنت و جور آنچه بتوانی
تو تا بی صبر باشی فیض او بی رحم خواهد بود دلت را شیشکی آئین دلش را پیشه سندانی