دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۹۲۴

فیض کاشانی
ز رویت حاصل عشاق حیرانیست حیرانی از آن زلف و از آن کاکل پریشانی پریشانی
ز بزم عشرت وصلت همه حرمان و نومیدی ز جام شربت هجرت همه خون دل ارزانی
ندانستم که مه رویان بعهد خود نمیپایند از آن عهد و از آن پیمان پشیمانی پشیمانی
مبادا هیچ کافر را چنین حالی که من دارم جفا تا کی کنی جانا مسلمانی مسلمانی
تغافل میکنی یعنی که دردت را نمیدانم نه میدانی و میدانی که میدانم که میدانی
بیاور بر سرم جانا سپاه بی کران غم ز بیداد و جفا و محنت و جور آنچه بتوانی
تو تا بی صبر باشی فیض او بی رحم خواهد بود دلت را شیشکی آئین دلش را پیشه سندانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر بیانگرِ حال‌وهوای عاشقِ دلسوخته‌ای است که در کشاکشِ تضادهایِ عشق، به بن‌بست رسیده است. شاعر در این قطعه، گله‌مندی از جفای معشوق، بی‌وفاییِ زیبارویان و سردرگمیِ خویش را در برابرِ این بی‌مهری‌ها به تصویر می‌کشد.

درونمایه‌ی اصلی اثر، رنجِ حاصل ازِ امیدِ واهی به وصال و زهرِ هجران است. شاعر با زبانیِ سرشار ازِ گلایه و اعتراف به شکست، به پارادوکسِ رفتارِ معشوق و عجزِ عاشق می‌پردازد که در نهایت به استقبالِ رنج و غم می‌انجامد.

معنای روان

ز رویت حاصل عشاق حیرانیست حیرانی از آن زلف و از آن کاکل پریشانی پریشانی

دیدنِ چهره‌ی تو برای عاشقان تنها سرگشتگی به همراه دارد و دیدنِ زلفِ پریشانت، جز آشفتگی و سردرگمیِ بیشتر حاصلی ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ کلمات در پایانِ مصراع‌ها برای تأکید بر استمرارِ حالِ پریشانی و سرگشتگیِ عاشق به کار رفته است.

ز بزم عشرت وصلت همه حرمان و نومیدی ز جام شربت هجرت همه خون دل ارزانی

مجلسِ شادیِ وصالِ تو برای من جز محرومیت و ناامیدی ثمره‌ای نداشت و از جامِ شرابِ جدایی تو، تنها نصیبم خونِ دل خوردن بود.

نکته ادبی: واژه‌ی «حرمان» به معنای محرومیت و «هجران» به معنای دوری است که در تقابل با «وصال» و «عشرت» معنا یافته است.

ندانستم که مه رویان بعهد خود نمیپایند از آن عهد و از آن پیمان پشیمانی پشیمانی

نمی‌دانستم که زیبارویان بر سرِ قول و قرار خود نمی‌مانند؛ اکنون از آن عهد و پیمانی که با تو بستم، سخت پشیمان و سرگشته‌ام.

نکته ادبی: «مه‌رویان» کنایه از زیبارویان و «نمی‌پایند» به معنای وفا نکردن و پایبند نبودن به عهد است.

مبادا هیچ کافر را چنین حالی که من دارم جفا تا کی کنی جانا مسلمانی مسلمانی

امیدوارم هیچ کافری گرفتارِ حال و روزِ تلخِ من نشود. ای جانِ من، این‌همه ستم تا کی؟ کمی انسانیت و انصاف داشته باش.

نکته ادبی: «مسلمانی» در اینجا نه به معنای دین اسلام، بلکه به معنای مرامِ انسانیت و انصاف و شفقت به‌کار رفته است.

تغافل میکنی یعنی که دردت را نمیدانم نه میدانی و میدانی که میدانم که میدانی

تو خود را به غفلت می‌زنی و وانمود می‌کنی که از دردِ من بی‌خبری؛ اما هر دو به‌خوبی می‌دانیم که تو از همه چیز آگاهی و من هم می‌دانم که تو حقیقت را می‌دانی.

نکته ادبی: این بیت دارای صنعتِ ایهام و بازیِ زبانی است که پیچیدگیِ آگاهیِ متقابلِ عاشق و معشوق را نشان می‌دهد.

بیاور بر سرم جانا سپاه بی کران غم ز بیداد و جفا و محنت و جور آنچه بتوانی

ای معشوق، هر چقدر که می‌توانی لشکرِ بی‌پایانِ غم و اندوه را بر سرِ من روانه کن و هر جور و جفایی که در توانت هست، دریغ مکن.

نکته ادبی: «سپاه بی‌کران غم» استعاره‌ای است برای هجومِ بی‌پایانِ مصائب و رنج‌های عاشقانه.

تو تا بی صبر باشی فیض او بی رحم خواهد بود دلت را شیشکی آئین دلش را پیشه سندانی

تا زمانی که تو بی‌قرار و ناشکیبا باشی، الطافِ او نیز بی‌رحمانه به سراغت می‌آید؛ چرا که دلِ تو همچون شیشه، شکننده است و دلِ او چون سندان، سخت و نفوذناپذیر.

نکته ادبی: «شیشکی» در اینجا به معنای شیشه‌گون یا شیشه‌مانند است که به شکنندگیِ دل اشاره دارد و «سندانی» به معنای سختی و ناپذیری است.

آرایه‌های ادبی

تکرار حیرانی، پریشانی، پشیمانی، مسلمانی

استفاده از تکرارِ کلمات در پایانِ مصراع‌ها برای القای حسِ درماندگی و تأکید بر وضعیتِ ثابتِ عاشق.

متناقض‌نما (پارادوکس) نه میدانی و میدانی که میدانم که میدانی

بازی با کلمات برای نشان دادنِ پیچیدگیِ آگاهیِ متقابل بین عاشق و معشوق که فراتر از منطقِ ساده است.

تشبیه و کنایه دلت را شیشکی آئین دلش را پیشه سندانی

تشبیه دلِ عاشق به شیشه (شکننده) و دلِ معشوق به سندان (سخت و بی‌رحم) برای نمایشِ تضادِ موجود میان این دو.

استعاره سپاهِ بی‌کرانِ غم

غم به لشکر و سپاهی بزرگ تشبیه شده که بر جانِ عاشق هجوم می‌آورد.