دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۹۲۲

فیض کاشانی
گه بایمای تغافل دل ما می شکنی گه بمژگان سیه رخنه درو می فکنی
جای هر ذره دلی در بن موئی داری دل ز مردم چه ربائی و بصد پاره کنی
می نگویم که دل از من مبر ای مایهٔ ناز چونکه بردی نگهش دار چرا می شکنی
چون بگویم که نقاب از رخ چون مه برگیر رخ نمائی و ربائی دل و برقع فکنی
در صفا ماهی و در رنگ و طراوت گل تر آن قماش فلکی باز متاع چمنی
از جفایت دل اگر شکوه کند معذوری شیشه آن تاب ندارد که بسنگش بزنی
فیض بس کن گله از یار نه نیکوست مکن باید از خنجر از آن دست خوری دم نزنی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، گویای رابطه‌ای است میان عاشق و معشوق که در آن عاشق، اگرچه از ستم و بی‌توجهی معشوق در رنج است، اما این درد را با جان و دل می‌پذیرد. فضای حاکم بر شعر، آمیزه‌ای از شکایت‌های عاشقانه و ستایش زیبایی‌های معشوق است. شاعر در این قطعه، معشوق را موجودی می‌داند که همزمان با زیبایی آسمانی و زمینی‌اش، دلی سنگی دارد و بی‌پروا قلب‌های مشتاقان را می‌رباید و می‌شکند.

درونمایه اصلی شعر، تسلیم در برابر قضا و قدر عاشقی و پذیرش سختی‌های آن است. شاعر به خود نهیب می‌زند که شکایت از جفای یار در آیین عشق، شایسته نیست و عاشق باید زخم‌های ناشی از خنجرِ دستِ معشوق را بدون دم زدن و با صبر و شکیبایی تحمل کند؛ چرا که شکستنِ قلبِ شیشه‌ایِ عاشق در برابر سنگ‌دلی معشوق، سرنوشت محتومِ این راه است.

معنای روان

گه بایمای تغافل دل ما می شکنی گه بمژگان سیه رخنه درو می فکنی

گاهی با بی‌اعتنایی‌ات دل مرا می‌شکنی و گاهی با تیر نگاه مژگان سیاهت، زخمی در دلم ایجاد می‌کنی.

نکته ادبی: «تغافل» به معنای خود را به غفلت زدن و بی‌اعتنایی است. «رخنه» به معنای شکاف و سوراخ است که در اینجا کنایه از نفوذ تیر مژگان در دل عاشق است.

جای هر ذره دلی در بن موئی داری دل ز مردم چه ربائی و بصد پاره کنی

تو چنان دلفریبی که در هر ذره از عالم و در بن هر تار مویی، قلبی تسخیر شده داری؛ پس چرا دل مردم را می‌ربایی و آن را صد پاره می‌کنی؟

نکته ادبی: «بن مو» اغراقی است برای نشان دادن کثرتِ تسخیر قلب‌ها توسط معشوق. «صد پاره کردن» استعاره از نهایتِ بی‌رحمی در شکستنِ دل است.

می نگویم که دل از من مبر ای مایهٔ ناز چونکه بردی نگهش دار چرا می شکنی

ای کسی که منبع ناز و کرشمه‌ای، من از تو نمی‌خواهم که دل مرا نربایی؛ اما حال که آن را از من گرفتی، حداقل از آن مراقبت کن، چرا آن را می‌شکنی؟

نکته ادبی: «مایه ناز» ترکیبی برای ستایش جایگاه والای معشوق در دلبری است. خطاب به معشوق، نوعی استغاثه عاشقانه است.

چون بگویم که نقاب از رخ چون مه برگیر رخ نمائی و ربائی دل و برقع فکنی

زمانی که از تو می‌خواهم که نقاب را از چهره ماه گونه‌ات برداری، تو چهره می‌نمایی و دلم را می‌ربایی و سپس دوباره حجاب بر چهره می‌کشی.

نکته ادبی: «برقع» به معنای نقاب و حجاب است. «رخ چون مه» تشبیهی کلاسیک از زیبایی معشوق است.

در صفا ماهی و در رنگ و طراوت گل تر آن قماش فلکی باز متاع چمنی

تو در پاکی و درخشندگی همانند ماه هستی و در رنگ و طراوت همچون گلی تازه؛ گویی حقیقتی آسمانی هستی که در قالب زیبایی‌های زمینی متجلی شده‌ای.

نکته ادبی: «قماش فلکی» استعاره از اصالت و ذات آسمانی و غیرزمینی معشوق است که در دنیا به شکل متاع چمنی (گل و گیاه) نمود یافته است.

از جفایت دل اگر شکوه کند معذوری شیشه آن تاب ندارد که بسنگش بزنی

اگر دل من از بی‌مهری تو شکایت می‌کند، حق دارد و معذور است؛ چرا که دلِ شیشه‌ای طاقتِ ضربه خوردن از سنگِ ستم تو را ندارد.

نکته ادبی: «شیشه» نمادِ سنتی دلِ عاشق است که در برابر سختی و جفا، بسیار آسیب‌پذیر است. این بیت بر پایه تمثیلِ برخورد سنگ و شیشه بنا شده است.

فیض بس کن گله از یار نه نیکوست مکن باید از خنجر از آن دست خوری دم نزنی

ای فیض، از گله کردن دست بردار، زیرا شکایت از یار شایسته نیست؛ باید زخم‌های خنجرِ آن دستِ محبوب را بخوری و هیچ صدایی از درد بلند نکنی.

نکته ادبی: «فیض» تخلص شاعر است. «دم زدن» در اینجا به معنای اعتراض کردن یا سخن گفتن از درد است که در مقام عاشقی باید خاموش ماند.

آرایه‌های ادبی

استعاره شیشه

اشاره به قلبِ حساس و شکننده عاشق در برابر نامهربانی‌های معشوق.

اغراق (مبالغه) جای هر ذره دلی در بن موئی داری

شاعر با اغراقِ هنری، قدرتِ دلبری و نفوذ معشوق را تا به حدِ تمامی هستی و تار و پودِ آن گسترش می‌دهد.

تشبیه رخ چون مه

مانند کردن چهره معشوق به ماه از نظر درخشش و زیبایی ظاهری.

تناقض (پارادوکس) قماش فلکی باز متاع چمنی

اشاره به این نکته که معشوق ذاتی فراتر از عالم ماده دارد اما در ظاهری زمینی جلوه‌گر شده است.

کنایه خنجر از آن دست خوری

کنایه از تحملِ آزارها و رنج‌هایی که از سوی معشوق به عاشق می‌رسد.