دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۹۲۰

فیض کاشانی
گر ز خود و عقل خود یکدو نفس رستمی دست و دل و پای عشق هر دو بهم بستمی
رو بخدا کردمی دل بخدا دادمی رسته ز کون و مکان نیستمی هستمی
پی بازل بردمی آب بقا خوردمی عمر ابر بردمی دست فنا بستمی
با همهٔ بی همه، هم همهٔ نی همه از همه بگسستمی با همه پیوستمی
دل ز جهان کندمی رسته ز هر بندمی از پل دوزخ چه باد رفتمی و جستمی
از درکات جحیم با خبر و بی خبر در عرفات نعیم سر خوش بنشستمی
باده شراب طهور آن می غلمان و حور منزل قصر بلور امن و امان نشتمی
باده نوشیدمی خرقه فروشید می حله بپوشید می تاج و کمر بستمی
فیض ز دامانم ار دست فراداشتی نی دل او خستمی نی شده پا بستمی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، نمایانگر آرزوی والای عارف برای رهایی از بندهای نفسانی و عقل جزئی است. شاعر با بهره‌گیری از ساختار شرطی در تمام ابیات، مسیری سلوک‌گونه را ترسیم می‌کند که در آن، گذشتن از «خویشتنِ خویش» و «تعلقات مادی»، مقدمه‌ای برای رسیدن به وصال و فنای فی‌الله است. در حقیقت، سراینده از تضاد میان وضعیت فعلی خود و جایگاه مطلوب روحانی‌اش سخن می‌گوید.

فضای کلی حاکم بر ابیات، آکنده از شور و اشتیاق برای رسیدن به حقیقتِ هستی است. او بر این باور است که اگر انسان از حجاب‌های تیره عقل مصلحت‌اندیش و خودخواهی‌های نفسانی عبور کند، به سرچشمه‌ی حیات ابدی و آرامشی عمیق دست خواهد یافت؛ جایی که دوزخِ هجران به بهشتِ وصال بدل می‌شود و تعلقاتِ دنیوی جای خود را به آزادیِ مطلقِ الهی می‌دهند.

معنای روان

گر ز خود و عقل خود یکدو نفس رستمی دست و دل و پای عشق هر دو بهم بستمی

اگر می‌توانستم لحظه‌ای از بند «خود» و «عقلِ حسابگر» رها شوم، با تمام وجود به سوی عشق می‌رفتم و دستان و دلم را کاملاً به آن می‌سپردم.

نکته ادبی: عبارت «بستمی» در اینجا استعاره‌ای از تسلیمِ مطلق و پیوند زدنِ تمامِ هستیِ خود به عشق است.

رو بخدا کردمی دل بخدا دادمی رسته ز کون و مکان نیستمی هستمی

به سوی خدا روی می‌آوردم و دل را به او می‌سپردم؛ در این صورت از قیدِ جهانِ مادی رها می‌شدم و به هستیِ واقعی دست می‌یافتم.

نکته ادبی: «کون و مکان» نماد هستیِ مادی و مقید به زمان و مکان است که عارف قصد گریز از آن را دارد.

پی بازل بردمی آب بقا خوردمی عمر ابر بردمی دست فنا بستمی

به سرچشمه‌ی حقیقت دست می‌یافتم و از آب حیات می‌نوشیدم؛ عمرم را همچون ابر، بی‌تعلّق سپری می‌کردم و بند از دستِ فانی‌شدن می‌گشودم.

نکته ادبی: «آب بقا» استعاره از معرفتِ الهی است که به روح حیات جاودان می‌بخشد.

با همهٔ بی همه، هم همهٔ نی همه از همه بگسستمی با همه پیوستمی

در حالی که در عینِ دارایی، هیچ تعلّقی نداشتم و نه در بندِ «هیچ» بودم و نه گرفتارِ «همه»، از همه چیز بریدن و تنها به حضرتِ دوست پیوستن را برمی‌گزیدم.

نکته ادبی: این بیت حاوی پارادوکس عرفانی است؛ یعنی رسیدن به وحدت از طریق نفیِ کثرت.

دل ز جهان کندمی رسته ز هر بندمی از پل دوزخ چه باد رفتمی و جستمی

دل را از جهان مادی برمی‌کندم و از تمام وابستگی‌ها آزاد می‌شدم؛ آن‌گاه می‌توانستم به آسانی و با سرعتی همچون باد، از گذرگاه دشوارِ دوزخ عبور کنم.

نکته ادبی: «پل دوزخ» تمثیل سختی‌های راه سلوک و رهایی از عواقب گناهان است.

از درکات جحیم با خبر و بی خبر در عرفات نعیم سر خوش بنشستمی

در حالی که از ژرفنایِ دوزخ آگاه بودم، بی آنکه درگیرِ ترسِ آن شوم، در اوجِ مقامِ والایِ بهشت، با آرامش و شادی می‌نشستم.

نکته ادبی: «درکات جحیم» و «عرفات نعیم» تقابل میان جایگاه عذاب و مقامِ قرب است.

باده شراب طهور آن می غلمان و حور منزل قصر بلور امن و امان نشتمی

در آن فضای پاک و مقدس، از شرابِ معرفتِ الهی می‌نوشیدم و در جایگاهی استوار و شفاف که مأمنِ امنِ جان است، آرام می‌گرفتم.

نکته ادبی: «قصر بلور» استعاره از قلبِ صاف و پیراسته‌ی عارف است که پذیرایِ تجلیاتِ الهی است.

باده نوشیدمی خرقه فروشید می حله بپوشید می تاج و کمر بستمی

شرابِ عشق را می‌نوشیدم، خرقه زهدِ ظاهری را دور می‌انداختم و با پوشیدنِ جامه‌هایی از وقار و کرامت، به مقامِ والایِ انسانی می‌رسیدم.

نکته ادبی: «خرقه فروشی» کنایه از نفیِ ریاکاری و دست شستن از ظواهرِ دینی برای رسیدن به حقیقتِ باطن است.

فیض ز دامانم ار دست فراداشتی نی دل او خستمی نی شده پا بستمی

اگر فیضِ الهی شاملِ حالِ من می‌شد و دستانِ رحمتش را به سویم می‌گشود، نه دلم از رنجِ هجران زخمی می‌شد و نه پایِ سلوکم در بندِ تعلقات می‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه هدایت و رهایی، بدونِ عنایتِ ویژه‌ی پروردگار میسر نیست.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) از همه بگسستمی با همه پیوستمی

تضاد میان گسستن از غیر و پیوستن به حق که بیانگر کمالِ سلوک است.

استعاره آب بقا

نوشیدنِ آب حیات به معنای دستیابی به علمِ لدنی و معرفتِ جاودان است.

پارادوکس (متناقض‌نما) با همهٔ بی همه

جمع شدنِ اضداد در حالتِ استغنایِ عرفانی که شاعر در عینِ حضور در عالم، از آن آزاد است.

تکرار (واج‌آرایی ساختاری) -امی

استفاده از این ساختار در پایان تمام ابیات (ردیف) برای ایجاد موسیقی و تأکید بر حسرت و آرزومندی در دلِ عارف.