دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۹۲۰

فیض کاشانی
گر ز خود و عقل خود یکدو نفس رستمی دست و دل و پای عشق هر دو بهم بستمی
رو بخدا کردمی دل بخدا دادمی رسته ز کون و مکان نیستمی هستمی
پی بازل بردمی آب بقا خوردمی عمر ابر بردمی دست فنا بستمی
با همهٔ بی همه، هم همهٔ نی همه از همه بگسستمی با همه پیوستمی
دل ز جهان کندمی رسته ز هر بندمی از پل دوزخ چه باد رفتمی و جستمی
از درکات جحیم با خبر و بی خبر در عرفات نعیم سر خوش بنشستمی
باده شراب طهور آن می غلمان و حور منزل قصر بلور امن و امان نشتمی
باده نوشیدمی خرقه فروشید می حله بپوشید می تاج و کمر بستمی
فیض ز دامانم ار دست فراداشتی نی دل او خستمی نی شده پا بستمی