دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۹۱۳

فیض کاشانی
نکنی گر تووفا حسبی الله کفی ورنهی روبجفا حسبی الله کفی
قدتو نخل بلند بر آن شکروقند نکنی گر تو عطا حسبی الله کفی
چو برویت نگرم حق بودش در نظرم نیم از اهل هو احسبی الله کفی
گاه زخمی می زنم گاه مرهم می نهم تاچه راخواست خداحسبی الله کفی
از تو درد و تو دوا از تو رنج تو شفا حق چنین ساخت تراحسبی الله کفی
سرنهم بر درتو جان نهم بر سر تو تا شوم از شهدا حسبی الله کفی
دل من بسته تو جان من خستهٔ تو نکنی گر تو دوا حسبی الله کفی
مانده از من نفسی میروم سوی کسی تا رهم از من و ما حسبی الله کفی
از تو کام ار نبرم ره دیگر سپرم یار فیض است خدا حسبی الله کفی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، نغمه‌ای است در ستایشِ مقامِ توکل و تسلیم در برابر اراده‌ی الهی. شاعر در فضایی عرفانی، میان دلبستگی به محبوبِ زمینی (یا تجلیاتِ او) و حقیقتِ مطلقِ الهی در نوسان است. درون‌مایه‌ی اصلی اثر، رهایی از قیدِ خواسته‌های نفسانی و رسیدن به آرامشی است که تنها با تکیه بر خداوند حاصل می‌شود.

شاعر با بهره‌گیری از تمثیلات و تضادهای عاشقانه، بیان می‌دارد که فارغ از رفتارِ یار و ناملایماتِ جهان، تکیه‌گاهِ اصلی، ذاتِ لایزال الهی است. این شعر دعوتی است به عبور از «من» و «ما» برای رسیدن به وحدت و فنای در حق، که در آن، خدا برای بنده بسنده است.

معنای روان

نکنی گر تووفا حسبی الله کفی ورنهی روبجفا حسبی الله کفی

اگر تو با من وفا کنی یا ستم پیشه کنی، برای من تفاوتی ندارد؛ چرا که خداوند برای من کافی است و همین حمایتِ او مرا بس است.

نکته ادبی: تضاد میان «وفا» و «جفا» برای نشان دادنِ بی‌اعتباریِ رویدادهای بیرونی در نظر عاشق است.

قدتو نخل بلند بر آن شکروقند نکنی گر تو عطا حسبی الله کفی

قدِ بلندِ تو همچون نخل است و وجودت سرشار از شیرینی؛ اگر از من دریغ کنی و به من توجهی نکنی، اندوهگین نمی‌شوم، زیرا خدا برای من کافی است.

نکته ادبی: تشبیه قدِ محبوب به نخل که استعاره‌ای از زیبایی و استقامت است.

چو برویت نگرم حق بودش در نظرم نیم از اهل هو احسبی الله کفی

هرگاه به چهره‌ی تو می‌نگرم، حقیقتِ الهی را در آن می‌بینم؛ از این رو، من از پیروانِ هوس و هوای نفس نیستم و خدا برای من کافی است.

نکته ادبی: «اهل هوا» به معنای پیروانِ هوای نفس و خواهش‌های دنیوی است که در برابر بینشِ عرفانی قرار دارد.

گاه زخمی می زنم گاه مرهم می نهم تاچه راخواست خداحسبی الله کفی

گاهی بر جانِ خود زخمی می‌زنم و گاه مرهمی می‌نهم تا ببینم خواستِ خداوند چیست؛ در هر حال، خدا برای من کافی است.

نکته ادبی: اشاره به تناقض‌های درونی عاشق که با هدفِ سنجشِ اراده‌ی الهی انجام می‌پذیرد.

از تو درد و تو دوا از تو رنج تو شفا حق چنین ساخت تراحسبی الله کفی

درد و درمان، و رنج و شفای من، همگی از جانب توست؛ خداوند تو را این‌گونه آفریده است که هر دو سوی این تقابل باشی؛ اما خدا برای من کافی است.

نکته ادبی: سلبِ فاعلیت از غیر و نسبت دادنِ تمامِ امور به مبدأ هستی، نشان‌دهنده‌ی جهان‌بینیِ توحیدی شاعر است.

سرنهم بر درتو جان نهم بر سر تو تا شوم از شهدا حسبی الله کفی

سر بر آستانِ تو می‌نهم و جانم را فدای تو می‌کنم تا به مقامِ شهادت برسم؛ در این مسیرِ دشوار، خدا برای من کافی است.

نکته ادبی: «شهدا» در اینجا می‌تواند به معنای شهیدانِ راه عشق و یا گواهانِ حقیقت باشد.

دل من بسته تو جان من خستهٔ تو نکنی گر تو دوا حسبی الله کفی

دلِ من اسیرِ تو و جانم از دستِ تو خسته و رنجور است؛ اگر تو دردِ مرا دوا نکنی، خدا برای من کافی است.

نکته ادبی: تکرارِ ضمیر «تو» در این بیت، نشان‌دهنده‌ی تمرکزِ مطلقِ عاشق بر محبوب است.

مانده از من نفسی میروم سوی کسی تا رهم از من و ما حسبی الله کفی

تنها نفسی از عمرم باقی مانده و به سوی کسی (خداوند) می‌روم تا از بندِ منیّت و خودبینی رها شوم؛ خدا برای من کافی است.

نکته ادبی: «من و ما» کنایه از خودپرستی و تعلقاتِ دنیوی است که مانعِ رسیدن به حق است.

از تو کام ار نبرم ره دیگر سپرم یار فیض است خدا حسبی الله کفی

اگر از تو به مقصود نرسم، راهِ دیگری در پیش می‌گیرم؛ چرا که دوست و پشتیبانِ «فیض» (تخلص شاعر)، تنها خداوند است و او برای من کافی است.

نکته ادبی: استفاده از تخلص «فیض» که امضای شاعر در پایانِ اثر است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) وفا/جفا، درد/دوا، رنج/شفا

به کارگیری کلمات متضاد برای نشان دادنِ بی‌تأثیریِ ناملایمات در برابرِ اتکای به خداوند.

تشبیه قد تو نخل بلند

تشبیه قامت محبوب به نخل برای نمایشِ زیبایی و بلندای آن.

تکرار (ردیف) حسبی الله کفی

تکرار این عبارت در پایانِ هر بیت به عنوانِ تأکیدی بر اصلِ توکل و رضایتِ الهی.

کنایه من و ما

کنایه از خودبینی، خودخواهی و وابستگی‌هایِ دنیوی که مانعِ رسیدن به معرفت است.