دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۹۰۲

فیض کاشانی
چه شود گر تو شوی جان کسی شبکی سر زده مهمان کسی
پیشت آرد ز دل و جان خانی بپذیری بکرم خوان کسی
دل و جان اردل و جان آرد پیش ای فدای تو دل و جان کسی
همه جانها بفدای تو شود که تو هم جانی و جانان کسی
گر ملامت کندم واعظ شهر دل من نیست بفرمان کسی
سخنی رفت ز خوبی گفتم آیتی آمده در شأن کسی
ظلمت زلف تو کفر است و ضلال نور رخسار تو ایمان کسی
خال و خط تو و روی چو مهت آیت و سورت و قرآن کسی
میکند فیض نثارت چه شود بپذیری بکرم جان کسی