دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۸۹۹

فیض کاشانی
قصه عشق سرودیم بسی سوی ما گوش نینداخت کسی
ناله بیهده تا چند توان کو در این بادیه فریاد رسی
کو کسی تا که بپرسد ز غمی یا کند گوش بفریاد کسی
کس بفریاد دل کس نرسد نشنود کس ز کسی ملتمسی
نکند کس نظری جانب کس نکند گوش کسی سوی کسی
نیست در روی زمین اهل دلی نیست در زیر فلک هم نفسی
نیست در باغ جهان جز خاری نیست در دور زمان غیر حسی
بسرا پای جهان گردیدیم آشنای دل ما نیست کسی
رفته رفته زبر ما رفتند نیست جز ناله کنون هم نفسی
بس در سر که بمنطق سفتند قدر آنها نه بدانست کسی
جانشان بود ز صحرای دگر تنشان بود مر آن را قفسی
نیست اکنون اثری از تنشان نیست اکنون ز روانشان نفسی
نیست از شعلهٔ تنشان شرری نیست از آتش جانشان قبسی
تنشان خاک شد و رفت به باد شو روان نیز دوان سوی کسی
نه از آن قافله گردی پیدا نه نشانی نه صدای جرسی
تنشان داشت حیات از بادی نفسی رفت و نیامد نفسی
ای خوش آندم که نهم دیده بهم مرغ جان چند بود در قفسی
حیف و صدحیف کس از ما نخرید در اسرار که سفتیم بسی
کو کسی تا که بفهمد سخنی کو کسی تا ببرد مقتبسی
چه سرایم سخن پیش گران گوهری را چه محل نزد خسی
چه نمایم بکوران خوبی شکری را چه کند خر مگسی
سر این شهد بپوشان ای فیض نیست در دهر خریدار کسی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل بازتاب‌دهنده احساس عمیق تنهایی و انزوای روشنفکرانه شاعر در جامعه‌ای است که گوش شنوایی برای حکمت، عشق و سخنِ عارفانه ندارد. شاعر با بیانی مشحون از حسرت و دل‌زدگی، از اینکه عمر خود را صرفِ تبیینِ حقایق کرده و در مقابل، بیگانگی و بی‌اعتنایی مردمان را دیده، شکوه می‌کند. او جهان را سرایی می‌بیند که در آن از همدلی و درکِ حقیقت خبری نیست.

در بخش پایانی، شعر به سوی نگاهی فلسفی به مرگ و ناپایداری هستی تغییر مسیر می‌دهد. شاعر، تنِ انسان را قفسی تنگ برای جان می‌داند که با رفتنِ نفس، این پیوند گسسته می‌شود و از آن همه شور و کلام، تنها غباری بر جای می‌ماند. این اثر در نهایت به نوعی استغنا و گوشه‌گیری ختم می‌شود، چرا که شاعر دریافته است در بازاری که خریدارِ گوهرِ معرفت وجود ندارد، سکوت و پوشاندنِ حقایق، عملی خردمندانه‌تر است.

معنای روان

قصه عشق سرودیم بسی سوی ما گوش نینداخت کسی

ما بارها داستانِ عشق را بازگو کردیم و از سوزِ دل سخن گفتیم، اما هیچ‌کس به حرف‌های ما توجهی نکرد و گوش شنوایی برای شنیدن نداشت.

نکته ادبی: ترکیب «گوش نینداختن» کنایه از بی‌توجهی و اعتنا نکردن است.

ناله بیهده تا چند توان کو در این بادیه فریاد رسی

دیگر چه اندازه می‌توان بیهوده ناله سر داد و فریاد کرد؟ در این بیابانِ غربت و دنیا، کو کسی که به فریادِ دلِ درمانده‌ای برسد؟

نکته ادبی: «بادیه» در اینجا استعاره از جهانِ فانی و پرخطر است که انسان در آن سرگردان است.

کو کسی تا که بپرسد ز غمی یا کند گوش بفریاد کسی

آیا کسی هست که از ما حالِ غم‌مان را بپرسد یا گوشِ خود را برای شنیدنِ ناله و فریادِ کسی باز کند؟

نکته ادبی: پرسشی انکاری که حاکی از ناامیدی شاعر از یافتنِ هم‌زبان است.

کس بفریاد دل کس نرسد نشنود کس ز کسی ملتمسی

هیچ‌کس به دادِ دلِ دیگری نمی‌رسد و هیچ‌کس تقاضای کمکِ کسِ دیگری را نمی‌شنود؛ همه غرق در خویشتن‌اند.

نکته ادبی: تکرار واژه «کس» برای تأکید بر فراگیریِ بی‌تفاوت‌بودنِ آدمیان به کار رفته است.

نکند کس نظری جانب کس نکند گوش کسی سوی کسی

هیچ‌کس نگاهی محبت‌آمیز به دیگری نمی‌اندازد و هیچ‌کس گوش خود را به سمتِ خواسته‌ها و ناله‌های دیگری نمی‌گیرد.

نکته ادبی: ساختار موازی در دو مصراع، بر پوچیِ روابط انسانی در نظر شاعر تأکید دارد.

نیست در روی زمین اهل دلی نیست در زیر فلک هم نفسی

بر روی این زمینِ خاکی، هیچ صاحب‌دلی وجود ندارد و در زیرِ این آسمان، هیچ هم‌نفس و هم‌دمی پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: «اهل دل» ترکیبی اصطلاحی برای عارفان و صاحبانِ معرفت و عاطفه است.

نیست در باغ جهان جز خاری نیست در دور زمان غیر حسی

در باغِ این دنیا، چیزی جز خار (رنج و نامرادی) وجود ندارد و در این روزگار، هیچ بهره‌ی معنوی و حسِ خوشی نصیبِ کسی نمی‌شود.

نکته ادبی: «حس» در اینجا می‌تواند به معنای بهره‌مندی یا نوری از معرفت باشد که در مقابلِ خار قرار گرفته است.

بسرا پای جهان گردیدیم آشنای دل ما نیست کسی

تمامِ دنیا را از ابتدا تا انتها جستجو کردم و گشتم، اما کسی که آشنایِ دلِ من باشد و دردِ مرا بفهمد، نیافتم.

نکته ادبی: «سراپا» به معنای تمام و کمال است و نشان‌دهنده تلاشِ بی‌پایانِ شاعر برای یافتنِ یارِ موافق است.

رفته رفته زبر ما رفتند نیست جز ناله کنون هم نفسی

آنانی که با ما همدل بودند، رفته‌رفته از میانِ ما رفتند و اکنون جز ناله‌های تنهایی، هیچ هم‌نفسی برایم باقی نمانده است.

نکته ادبی: «رفته‌رفته» به فرآیندِ تدریجیِ مرگ یا جدایی یارانِ همدل اشاره دارد.

بس در سر که بمنطق سفتند قدر آنها نه بدانست کسی

بسیار در فکر و ذهن، سخن‌های حکیمانه و گران‌بها چیدیم و پرداختیم (همچون سوراخ کردنِ مروارید)، اما هیچ‌کس ارزشِ حقیقیِ آن‌ها را درک نکرد.

نکته ادبی: «سفتن» در اینجا به معنای سوراخ کردنِ مروارید برای ساختنِ گردنبند است؛ کنایه از پرداختنِ سخن و نظم دادن به کلامِ حکمت‌آمیز.

جانشان بود ز صحرای دگر تنشان بود مر آن را قفسی

جانِ آنان متعلق به سرزمینِ والایِ دیگری بود و بدنشان تنها قفسی برای آن جانِ والا محسوب می‌شد.

نکته ادبی: «صحرای دیگر» استعاره از عالمِ معنا و ملکوت است که جایگاهِ اصلیِ جانِ عارفان است.

نیست اکنون اثری از تنشان نیست اکنون ز روانشان نفسی

اکنون که رفته‌اند، دیگر هیچ اثری از جسم‌شان نیست و از روان و جان‌شان نیز هیچ نشانه‌ای (نفسی) باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرارِ نفی برای تأکید بر زوالِ کاملِ حیاتِ مادی و معنویِ آنان در چشمِ دنیاست.

نیست از شعلهٔ تنشان شرری نیست از آتش جانشان قبسی

از شعله‌ی وجودِ مادی‌شان هیچ شرری باقی نیست و از آتشِ جانشان نیز هیچ فروغی (قبسی) دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: «قبس» اشاره به داستانِ حضرت موسی (ع) دارد که برای یافتنِ آتش به سویِ شعله رفت؛ در اینجا به معنایِ پرتوِ معرفت است.

تنشان خاک شد و رفت به باد شو روان نیز دوان سوی کسی

جسمِ آن‌ها خاک شد و به دستِ باد سپرده شد؛ تو نیز ای مخاطب، روحِ خود را به سوی حقیقتی دیگر روانه کن.

نکته ادبی: دعوت به سیرِ معنوی در عینِ مشاهده‌ی فنایِ مادی است.

نه از آن قافله گردی پیدا نه نشانی نه صدای جرسی

نه گرد و غباری از آن قافله‌ی رفتگان به چشم می‌خورد و نه نشانی از آن‌هاست و نه صدای زنگوله‌ای از حرکت‌شان به گوش می‌رسد.

نکته ادبی: «جرس» (زنگوله کاروان) نمادِ خبر دادن از حضور و حرکت است؛ وقتی جرسی نیست، یعنی هیچ خبر و اثری از آن‌ها در دنیا باقی نمانده است.

تنشان داشت حیات از بادی نفسی رفت و نیامد نفسی

جسمِ آن‌ها تنها به واسطه‌ی یک دم (هوا) زنده بود؛ با رفتنِ آن یک نفس، دیگر هیچ نفسی بازنگشت.

نکته ادبی: ایهامِ «نفس» که هم به معنایِ دمِ حیات‌بخش است و هم به معنایِ جانِ آدمی.

ای خوش آندم که نهم دیده بهم مرغ جان چند بود در قفسی

چقدر خوشایند است آن لحظه‌ای که چشم بر این دنیا ببندم (مرگ)؛ تا کی مرغِ جان باید در قفسِ تن زندانی باشد؟

نکته ادبی: «مرغِ جان» استعاره از روحِ آدمی است که تمایل به پرواز به عالمِ بالا دارد.

حیف و صدحیف کس از ما نخرید در اسرار که سفتیم بسی

حیف و صد افسوس که هیچ‌کس خریدارِ آن اسرار و سخنانِ ارزشمندی نشد که ما با زحمت و دقتِ تمام، مانندِ مروارید سفتیم.

نکته ادبی: «خریدن» در اینجا کنایه از پذیرفتنِ حقایق و بهره‌مندی از دانشِ شاعر است.

کو کسی تا که بفهمد سخنی کو کسی تا ببرد مقتبسی

کو کسی که سخنی را بفهمد؟ کو کسی که بتواند از این سخنان توشه‌ای برگیرد و بهره‌مند شود؟

نکته ادبی: «مقتبس» از ریشه «قبس» به معنای کسی است که شعله‌ای از آتش یا علمی از دیگری می‌گیرد.

چه سرایم سخن پیش گران گوهری را چه محل نزد خسی

وقتی در مقابلِ افرادِ بی‌مایه و نادان سخن می‌گویم، چه فایده‌ای دارد؟ مرواریدِ گران‌بها نزدِ فردی پست و بی‌خبر، چه ارزشی دارد؟

نکته ادبی: «خس» استعاره از انسانِ فرومایه و بی‌ارزش است.

چه نمایم بکوران خوبی شکری را چه کند خر مگسی

وقتی در برابرِ کوران (نادانان) از زیبایی‌ها سخن می‌گویم، چه فایده؟ مانند این است که بخواهی به مگسِ فضولات، شکرِ خالص دهی (که قدرش را نمی‌داند).

نکته ادبی: تمثیلِ شکر و مگس، نشان‌دهنده بی‌لیاقتیِ مخاطبان در برابرِ حقایقِ والا است.

سر این شهد بپوشان ای فیض نیست در دهر خریدار کسی

ای فیض، این حقیقتِ شیرین (شهد) را پنهان کن و لب فروبند، چرا که در این روزگار، خریدارِ واقعی برای سخنِ تو وجود ندارد.

نکته ادبی: «فیض» تخلص شاعر است و «شهد» استعاره از کلامِ عرفانی اوست.

آرایه‌های ادبی

استعاره بادیه / قفس / مرغ جان / گهر / شهد

شاعر از این مفاهیم برای تصویرسازی عینیِ مفاهیم انتزاعی همچون جهان، بدن، روح، سخنِ حکمت‌آمیز و حقیقتِ عرفانی استفاده کرده است.

کنایه گوش نینداختن / سفتن / چشم بهم نهادن

به معنای بی‌توجهی، نظم دادن به سخن و مرگ اشاره دارند.

تمثیل شکری را چه کند خر مگسی

شاعر با این تشبیه می‌خواهد ناهمگونی و ناسازگاریِ مخاطبِ نادان را با سخنانِ حکیمانه نشان دهد.

تلمیح قبس

اشاره به آیه قرآن و داستانِ حضرت موسی در طلبِ آتش/هدایت دارد.