دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۸۹۸

فیض کاشانی
رو بر در تو آریم رانی و گر نوازی جز تو کسی نداریم سازی و گر نسازی
ای چاره ساز هر چند سازی تو چاره ما دیگر بتو گرائیم از بهر چاره سازی
از تو شویم آباد وز تو شویم ویران شرمنده ایم تا کی ویران کنیم و سازی
خواهد دلم بهر دم جانی کند فدایت کو جان بی نهایت عمری بدین درازی
تا چند شویم از خود آلایش هوسها یارب لباس تقوی کی میشود نمازی
هرکس گرفته یاری ما و خیال جانان هر کس بفکر کاری مائیم و عشقبازی
چون رو نهد بمیدان در کف گرفته چوگان از ما فکندن سر از دوست گوی بازی
بر پای او نهد سر جویای سر بلندی بر خاک او نهد رو خواهان سر فرازی
عمر دراز باید تا صرف عشق گردد برفیض مرحمت کن یا رب بجان درازی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از مضامین عرفانی و عاشقانه است که در آن، شاعر با لحنی سرشار از فروتنی و تسلیم، تمامی هستی خود را به درگاه حضرت دوست معطوف می‌دارد. محور اصلی کلام، اتکا و توکل مطلق به آفریدگار است؛ چه در گشایش و چه در سختی، شاعر تنها پناهگاه خود را او می‌داند و با اعتراف به ضعف و کوتاهیِ عمر، تمنای عمری دراز برای طی کردنِ مسیر عشق و بندگی دارد.

فضای شعر، فضایی دوگانه میان بی‌قراری‌های انسانی و ثباتِ الهی است. شاعر ضمنِ تمایز قائل شدن میانِ مشغولیت‌های دنیویِ مردم و دغدغه‌ی مقدسِ خویش، به تضاد میانِ فناپذیریِ جانِ آدمی و ابدیتِ مسیرِ عشق اشاره می‌کند و در نهایت، تمامِ عزت و سرافرازی را در خاکساری و سرسپردگی در پیشگاهِ محبوب می‌جوید.

معنای روان

رو بر در تو آریم رانی و گر نوازی جز تو کسی نداریم سازی و گر نسازی

چه ما را برانی و چه مورد لطف قرار دهی، رو به سوی درگاه تو می‌آوریم، چرا که جز تو کسی را نداریم که یار و مددکار ما باشد، چه با ما بسازی و چه نسازی.

نکته ادبی: تکرارِ واژه‌ی 'سازی' در پایانِ هر دو مصراع که یکی در معنای 'سازنده/یار' و دیگری 'ساختن/مدارا' است.

ای چاره ساز هر چند سازی تو چاره ما دیگر بتو گرائیم از بهر چاره سازی

ای خدایی که چاره‌سازِ تمامِ امور هستی، حتی با اینکه خودت تدبیرگرِ کارِ ما هستی، ما همچنان برای حل مشکلاتمان به درگاه تو پناه می‌آوریم و دست نیاز دراز می‌کنیم.

نکته ادبی: اشاره به صفتِ 'چاره‌ساز' برای خداوند که نشان‌دهنده‌ی یگانگیِ فاعل در حلِ مشکلات است.

از تو شویم آباد وز تو شویم ویران شرمنده ایم تا کی ویران کنیم و سازی

ما هم آبادانی خود را از تو داریم و هم ویرانی‌مان به دست توست؛ تا کی باید شرمنده باشیم که پیوسته میانِ ویران‌گریِ (گناه) و آبادانی (توبه یا تقوا) در نوسانیم.

نکته ادبی: تضادِ معناییِ آبادانی و ویرانی برای ترسیمِ حالِ عبد در محضر معبود.

خواهد دلم بهر دم جانی کند فدایت کو جان بی نهایت عمری بدین درازی

دلم می‌خواهد در هر لحظه، جانم را به پای تو فدا کنم؛ اما دریغ که جان آدمی محدود است و عمری به این درازی ندارم که بتوانم چنین ایثاری را تکرار کنم.

نکته ادبی: استفاده از عبارت 'جانِ بی‌نهایت' برای توصیفِ شوقِ بی‌پایانِ عاشق.

تا چند شویم از خود آلایش هوسها یارب لباس تقوی کی میشود نمازی

تا کِی باید از آلودگی‌های هوس‌های نفسانی، خود را آلوده کنیم؟ پروردگارا، کِی لباسِ تقوا به قدِ نماز (عبادت واقعی) می‌رسد و ما را از گناه پاک می‌سازد؟

نکته ادبی: تعبیر 'لباسِ تقوا' که ریشه در استعاراتِ قرآنی و عرفانی دارد.

هرکس گرفته یاری ما و خیال جانان هر کس بفکر کاری مائیم و عشقبازی

هر کسی در این جهان به دنبالِ یاری یا هدفی است، اما دغدغه‌ی ما تنها خیالِ آن محبوبِ ازلی است و کارِ ما چیزی جز بازیِ عشق و عاشقی نیست.

نکته ادبی: تضاد میانِ 'هرکس' (خلق) و 'ما' (عاشقان) برای تفکیکِ جایگاهِ عاشق.

چون رو نهد بمیدان در کف گرفته چوگان از ما فکندن سر از دوست گوی بازی

هنگامی که محبوب به میدانِ عشق می‌آید و چوگان در دست می‌گیرد، وظیفه‌ی ما این است که سر خود را (مانند گوی) به پایش بیندازیم و این بازیِ اوست که با سرِ ما چوگان‌بازی کند.

نکته ادبی: استعاره‌ی 'میدان' برای فضایِ آزمونِ عشق و 'چوگان' برای مشیتِ الهی.

بر پای او نهد سر جویای سر بلندی بر خاک او نهد رو خواهان سر فرازی

کسی که به دنبال سربلندی و بزرگیِ واقعی است، سرِ خود را به پای محبوب می‌گذارد و کسی که خواهانِ عزت و سرافرازی است، رو بر خاکِ راهِ او می‌ساید.

نکته ادبی: کنایه از 'سر بر خاک نهادن' به معنای اوجِ بندگی و تذلل.

عمر دراز باید تا صرف عشق گردد برفیض مرحمت کن یا رب بجان درازی

عمرِ بسیار طولانی لازم است تا صرفِ راهِ عشق شود؛ پروردگارا به فیض و بخششِ خود، به جانِ من عمری دراز عطا کن تا بتوانم آن را وقفِ عشقِ تو کنم.

نکته ادبی: دعا و نیایشِ پایانی که نشان‌دهنده‌ی تمنایِ کمال در مسیرِ عشق است.

آرایه‌های ادبی

ایهام و جناس تام سازی

واژه‌ی 'سازی' در بیت اول در معنای 'سازنده و یار' (اسم) و 'ساختن و مدارا کردن' (فعل) به کار رفته است.

تمثیل چوگان و گوی

شاعر عشق را به بازی چوگان تشبیه کرده که در آن عاشق باید مانند گوی، سر (جان) خود را فدای بازیِ محبوب کند.

تضاد آباد و ویران

تقابل میان آبادانی و ویرانی برای نشان دادنِ نوسانِ حالاتِ درونی و سیطره‌ی قدرتِ الهی بر احوال بشر.

کنایه سر بر خاک نهادن

کنایه از نهایتِ تواضع، فروتنی و تسلیم در برابر محبوب.