دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۸۸۷

فیض کاشانی
دل چه بستم در تو رستم از خودی با تو پیوستم گسستم از خودی
در ره عشقت بسر گشتم بسی تا شدم بی خویش رستم از خودی
رفته رفته با تو پیوستم ز خود تار و پود خود گسستم از خودی
آتش عشقت بجانم در گرفت سوختم یکبار جستم از خودی
صد بیابان راه بود از من بتو کوهها بر خویش بستم از خودی
چون شدم آگاه افکندم ز خود ورنه خود را می شکستم از خودی
قبلهٔ خود کرده بودم خویش را دیدم آخر بت پرستم از خودی
ناله کردم کی خدا رحمی بکن زودتر بگسل تو دستم از خودی
بیخودم کن از خودم آزاد کن زانکه بر خود پرده بستم از خودی
گر ز خود بیخود شوم آگه شوم غافلم تا با خودستم از خودی
با خود آیم بیخود آیم گر ز خود با خدایم چون گسستم از خودی
با خدا فیضی برم از خود مگر بی خدا طرفی نه بستم از خودی
از خدا در بی خودی آگه شدم چون خدا بگسست دستم از خودی
از خودی در بی خودی واقع شدم زان شدم واقف که رستم از خودی
نه خودی دارم کنون نه بیخودی نه ز خود آگه نه مستم از خودی
من ندانم کیستم یا چیستم این قدر دانم که رستم از خودی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، ترسیمِ دقیقِ یک سفرِ درونی و عرفانی است که در آن، شاعر با بیانی صمیمانه از مبارزه با «نفس» یا «خودی» سخن می‌گوید. درون‌مایه اصلی شعر، گذار از منیت و تعلقاتِ دنیوی به سوی فنای در ذاتِ حق است؛ چرا که شاعر معتقد است تا زمانی که دیوارِ بلندِ «من» در میان باشد، آدمی در بندِ جهل و دوری از حقیقت باقی می‌ماند.

فضایِ حاکم بر ابیات، نوعی توبه و بازگشتِ آگاهانه است. شاعر با واکاویِ درونی، درمی‌یابد که تمامِ بدبختی‌ها و حجاب‌هایِ راه، ریشه در «خودپرستی» دارد و تنها راهِ رسیدن به مقامِ وصال، «بی‌خودی» و واگذاشتنِ تمامیِ اراده‌های شخصی در برابر اراده‌ی الهی است.

معنای روان

دل چه بستم در تو رستم از خودی با تو پیوستم گسستم از خودی

چرا دلم را به تو بسته‌ام؟ چون در این وابستگی، از بندِ خودخواهی رها شدم. وقتی با تو پیوند خوردم، رشته‌هایِ تعلق به خویشتن را پاره کردم.

نکته ادبی: استفاده از تضادِ «بستن» (وابستگی) و «گسستن» (رهایی) برای تبیینِ مفهومِ عرفانیِ فنا.

در ره عشقت بسر گشتم بسی تا شدم بی خویش رستم از خودی

در مسیرِ عشقِ تو، بارها و بارها سرگردان و بی‌قرار شدم، تا اینکه عاقبت از «منِ خویش» تهی گشتم و از خودخواهی رهایی یافتم.

نکته ادبی: «سرگشتن» استعاره از جست‌وجو و مجاهدت در طریقِ معرفت است.

رفته رفته با تو پیوستم ز خود تار و پود خود گسستم از خودی

گام به گام و رفته‌رفته با تو همراه شدم و از بندِ خود رها گشتم؛ تار و پودِ وجودِ منیتِ خویش را در این راه از هم گسستم.

نکته ادبی: «تار و پود» استعاره از اجزای وجودی و پیوندهایِ عمیقِ نفسانی است.

آتش عشقت بجانم در گرفت سوختم یکبار جستم از خودی

شراره‌ی عشقِ تو در جانم شعله‌ور شد و با سوختنِ هستی‌ام در آن آتش، از زندانِ خودپرستی آزاد شدم.

نکته ادبی: «آتش عشق» استعاره‌ای است برای سوزاندنِ حجاب‌هایِ نفسانی و رسیدن به خلوص.

صد بیابان راه بود از من بتو کوهها بر خویش بستم از خودی

فاصله‌ی میانِ من و تو، صد بیابان بود، اما من با خودپسندی و منیت، کوه‌هایی از موانع بر سرِ راهِ خود ساخته بودم.

نکته ادبی: «کوه بستن» کنایه از ایجادِ موانعِ سخت و سنگین به دستِ خود در راهِ معرفت است.

چون شدم آگاه افکندم ز خود ورنه خود را می شکستم از خودی

وقتی به حقیقت آگاه شدم، تمامِ تعلقاتِ خود را دور ریختم؛ وگرنه تا پیش از آن، با خودپرستیِ خویش، پیوسته در حالِ نابود کردنِ حقیقتِ وجودم بودم.

نکته ادبی: «آگاه شدن» در اینجا به معنای بیداریِ معنوی و بصیرتِ عرفانی است.

قبلهٔ خود کرده بودم خویش را دیدم آخر بت پرستم از خودی

من با خودخواهی، خویشتن را قبله‌ی خود قرار داده بودم و سرانجام دریافتم که با این کار، در واقع بت‌پرستِ خود بوده‌ام.

نکته ادبی: «بت‌پرستی» استعاره از خودپرستی و جایگزینیِ نفس به جایِ خداست.

ناله کردم کی خدا رحمی بکن زودتر بگسل تو دستم از خودی

به درگاهِ حق نالیدم که خداوندا رحمی کن و هرچه زودتر دستِ مرا از بندِ خودخواهی و تعلق به خویشتن باز کن.

نکته ادبی: «بگسل دستم» استعاره از قطعِ رشته‌های دلبستگی به نفس است.

بیخودم کن از خودم آزاد کن زانکه بر خود پرده بستم از خودی

مرا از بندِ خویش رها کن و به مقامِ بی‌خودی برسان، چرا که من با خودپرستی، پرده‌ای بر حقیقتِ وجودم کشیده‌ام.

نکته ادبی: «پرده بستن» کنایه از ایجادِ حجاب و فاصله میانِ بنده و معبود است.

گر ز خود بیخود شوم آگه شوم غافلم تا با خودستم از خودی

اگر از «خود» رها شوم، به حقیقت آگاه می‌گردم؛ زیرا تا زمانی که گرفتارِ خودخواهی هستم، در غفلتِ محض به سر می‌برم.

نکته ادبی: «بی‌خود شدن» اصطلاحی عرفانی به معنای رهایی از قید و بندهایِ نفسانی است.

با خود آیم بیخود آیم گر ز خود با خدایم چون گسستم از خودی

چه با حضورِ خود و چه در حالتِ بی‌خودی، اگر از پروردگار جدا باشم، همچنان گرفتارِ بندِ نفسِ خویش هستم.

نکته ادبی: این بیت بر این نکته تأکید دارد که هدفِ نهایی، نه فقط بی‌خودی، بلکه وصالِ به خداست.

با خدا فیضی برم از خود مگر بی خدا طرفی نه بستم از خودی

تنها با یاریِ خداست که می‌توانم از بندِ خود رها شوم، وگرنه با اتکا به نیرویِ خویش، هرگز به مقصدی نمی‌رسم.

نکته ادبی: «طرفی بستن» کنایه از بهره‌مندی و موفقیت در انجامِ کاری است.

از خدا در بی خودی آگه شدم چون خدا بگسست دستم از خودی

از راهِ خدا بود که به حقیقتِ «بی‌خودی» پی بردم، همان زمانی که خداوند پیوندِ مرا با خودخواهی گسست.

نکته ادبی: اشاره به اینکه هدایت و رهایی از نفس، تنها با عنایتِ الهی میسر است.

از خودی در بی خودی واقع شدم زان شدم واقف که رستم از خودی

در راهِ رسیدن به مقامِ «بی‌خودی»، به واقعیتِ آن دست یافتم و همان‌جا بود که دریافتم از زندانِ خودپرستی آزاد شده‌ام.

نکته ادبی: «واقف شدن» به معنای درکِ حقیقتِ رهایی است.

نه خودی دارم کنون نه بیخودی نه ز خود آگه نه مستم از خودی

اکنون دیگر نه خودی دارم و نه قیدِ بی‌خودی؛ نه به «من» آگاهم و نه به بندِ خود گرفتار، که به آرامشی مطلق رسیده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ فنایِ مطلق که در آن کثراتِ ذهنی از میان می‌رود.

من ندانم کیستم یا چیستم این قدر دانم که رستم از خودی

نمی‌دانم که هستم یا چه ماهیتی دارم؛ فقط همین‌قدر می‌دانم که از بندِ خودخواهی و منیت رها شده‌ام.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ شعر با اعتراف به ناتوانی در توصیفِ مقامِ شهود و تأکید بر اصلِ رهایی از خود.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) خودی و بی‌خودی

بهره‌گیری از تقابلِ این دو مفهوم برای نشان دادنِ روندِ تکاملِ معنوی و رهایی از نفس.

استعاره آتش عشقت

عشقِ الهی به آتش تشبیه شده که سوزاننده‌ی حجاب‌ها و ناخالصی‌هایِ نفس است.

کنایه بت‌پرستم از خودی

اشاره به خودپرستی که در متونِ عرفانی، بزرگ‌ترین بتِ راهِ حقیقت است.