دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۸۸۵

فیض کاشانی
نهال آرزو در سینه منشان گر خردمندی که داغ حسرت آرد بار باغ آرزومندی
بدستت نیست چون فرمان چه جوئی کام دل ایجان چو داغ بندگی داری چکارت با خداوندی
ز خواهشهای پیچا پیچ بند آرزو بگسل دل آزاده را بهر چه در زنجیر می بندی
بود تا آرزو در دل نگردد کام جان حاصل ز دل هر آرزو بگسل که با دلدار پیوندی
منه گامی پی گامی که کام آید باستقبال طریق بندگی بسپر ببین لطف خداوندی
بعشق حق صلائی زن خرد را پشت پائی زن بنام و ننگ این باطل پرستان را چه در بندی
یکی بر آسمان تازی بر اوج قدس پروازی درین محنت سرا تا کی بآب و خاک خرسندی
ثباتی نیست دنیا را براتی نیست عقبا را نه نقدت هست نه نسیه بامید چه خرسندی
خداوندا دری بگشا جمال خویشتن بنما رهم تا من ز قید خویش و رنج آرزومندی
خرد در حیرتم دارد هواها فتنه می بارد مرا دیوانه کن یارب نمیخواهم خردمندی
فلک غم بر سرم بارد زمین در دل الم کارد درین مادر پدر یارب کجا شد مهر فرزندی
چو از یادت شوم غافل نه جان ماند مرا نه دل دمی بی باد تو بودن بفیض ایدوست نپسندی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، دعوت‌نامه‌ای حکیمانه و عرفانی به سوی رهایی از بند آرزوهای دنیوی و دستیابی به کمالِ بندگی است. شاعر با زبانی اندرزگونه و در عین حال سوزناک، تأکید می‌کند که تمامیِ رنج‌های بشری از ریشه دواندنِ خواهش‌ها در دل برمی‌خیزد و هر چه انسان از این آرزوهای پیوسته فاصله بگیرد، به ساحتِ قدسیِ حق نزدیک‌تر می‌شود.

در میانه شعر، لحن شاعر از موعظه به مناجات تغییر می‌یابد. او از عقلِ جزئی که مانعِ تسلیمِ عاشقانه است بیزاری می‌جوید و در آرزوی شوریدگی و مجذوب شدن در جمالِ حضرت حق، دامنِ نیاز به درگاهِ الهی می‌گشاید تا از زندانِ خودپرستی و رنج‌های روزگار رهایی یابد.

معنای روان

نهال آرزو در سینه منشان گر خردمندی که داغ حسرت آرد بار باغ آرزومندی

اگر خردمند هستی، نهال آرزو را در وجودت نکار؛ چرا که باغِ آرزومندی، جز میوه‌ی تلخِ حسرت و پشیمانی ثمری ندارد.

نکته ادبی: استعاره از نهال برای آرزو، نشان‌دهنده شروعی کوچک است که به درختی تنومند و دردسرساز تبدیل می‌شود.

بدستت نیست چون فرمان چه جوئی کام دل ایجان چو داغ بندگی داری چکارت با خداوندی

وقتی که اختیارِ امور در دستِ تو نیست، چرا برای رسیدن به خواسته‌های دل تلاش می‌کنی؟ تو که بنده‌ای بیش نیستی، چه نیازی داری که ادعای خدایی و سروری کنی؟

نکته ادبی: تضاد میان بندگی و خداوندی، یادآور جایگاهِ حقیقی انسان در برابر خالق است.

ز خواهشهای پیچا پیچ بند آرزو بگسل دل آزاده را بهر چه در زنجیر می بندی

از بندهای تودرتوی خواسته‌ها و آرزوها رها شو؛ چرا باید دلِ آزاده‌ی خود را بی‌دلیل در زنجیرِ وابستگی‌ها اسیر کنی؟

نکته ادبی: استفاده از واژه زنجیر برای خواهش‌ها، نشان‌دهنده سلب آزادیِ معنوی توسط تعلقات مادی است.

بود تا آرزو در دل نگردد کام جان حاصل ز دل هر آرزو بگسل که با دلدار پیوندی

تا زمانی که آرزو در دل داری، به مقصودِ جان نمی‌رسی. هر آرزویی که مانعِ پیوند تو با دلدار (خدا) است، از دل بیرون کن.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه آرزو، حجاب میان عاشق و معشوق است.

منه گامی پی گامی که کام آید باستقبال طریق بندگی بسپر ببین لطف خداوندی

به دنبالِ کامروایی نباش، چرا که وقتی بندگیِ خالصانه پیشه کنی، خودِ مراد و مقصود به استقبالت می‌آید. راهِ بندگی را طی کن تا لطفِ خداوندی را ببینی.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ تسلیم در عرفان که بدونِ تلاشِ خودخواهانه، لطفِ الهی جذب می‌شود.

بعشق حق صلائی زن خرد را پشت پائی زن بنام و ننگ این باطل پرستان را چه در بندی

با عشقِ به حقیقتِ هستی همراه شو و عقلِ مصلحت‌اندیش را کنار بگذار؛ چرا خودت را درگیرِ نام و ننگِ دنیایی می‌کنی که این بی‌معرفتان به آن دل بسته‌اند؟

نکته ادبی: عبارت «پشت پایی زدن» کنایه از بی‌ارزش شمردن و گذشتن از چیزی است.

یکی بر آسمان تازی بر اوج قدس پروازی درین محنت سرا تا کی بآب و خاک خرسندی

تو که ظرفیتِ پرواز به اوجِ آسمان‌ها و جایگاهِ قدسی را داری، تا کی می‌خواهی به این دنیای خاکی و مادی خشنود و قانع باشی؟

نکته ادبی: اشاره به علوّ مرتبه روح انسانی که با آب و خاک (عناصر دنیوی) در تضاد است.

ثباتی نیست دنیا را براتی نیست عقبا را نه نقدت هست نه نسیه بامید چه خرسندی

نه دنیا پایدار است و نه تو توشه‌ای برای آخرت داری؛ پس با کدام پشتوانه و امید، این‌چنین به وضعیتِ خود دلخوش و راضی هستی؟

نکته ادبی: نقد و نسیه در اینجا استعاره از بهره‌های دنیوی و اخروی است.

خداوندا دری بگشا جمال خویشتن بنما رهم تا من ز قید خویش و رنج آرزومندی

خدایا، دری به سوی من باز کن و زیباییِ خودت را بر من نمایان ساز، تا از قیدِ خودپرستی و رنجِ آرزوهای بی‌پایان رها شوم.

نکته ادبی: آغازِ مناجات و طلبِ گشایشِ معنوی.

خرد در حیرتم دارد هواها فتنه می بارد مرا دیوانه کن یارب نمیخواهم خردمندی

عقلِ مصلحت‌اندیش مرا سرگردان کرده و هوای نفس، فتنه برپا می‌کند. خدایا مرا مجنون و شیدای خود کن، چرا که دیگر این خردمندیِ ظاهری را نمی‌خواهم.

نکته ادبی: تضاد میان عقلِ جزئی (عقل حسابگر) و جنونِ عاشقانه که رهایی‌بخش است.

فلک غم بر سرم بارد زمین در دل الم کارد درین مادر پدر یارب کجا شد مهر فرزندی

آسمان بر سرِ من غم می‌بارد و زمین در دلم درد می‌کارد. خدایا در این دنیایی که گویی پدر و مادرِ من است، پس مهر و محبتِ فرزندی کجاست؟

نکته ادبی: استفاده از تشخیص برای آسمان و زمین که گویی والدینِ انسان هستند اما مهری نمی‌ورزند.

چو از یادت شوم غافل نه جان ماند مرا نه دل دمی بی باد تو بودن بفیض ایدوست نپسندی

وقتی که از یادِ تو غافل می‌شوم، نه جان برایم می‌ماند و نه دل؛ تو خود ای دوست، روا مدار که حتی لحظه‌ای بی‌بهره از یاد و فیضِ تو باشم.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه حیاتِ معنویِ عاشق، منوط به یادِ معشوق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره نهال آرزو

آرزو به نهالی تشبیه شده که در سینه کاشته می‌شود و رشد می‌کند.

تضاد بندگی / خداوندی

تقابلِ جایگاهِ مخلوق و خالق برای نشان دادنِ جهلِ انسانِ مدعی.

تشخیص فلک غم بر سرم بارد / زمین در دلم الم کارد

نسبت دادنِ کنش‌های انسانی (باریدن غم و کاشتن الم) به عناصر طبیعت.

کنایه پشت پایی زدن

کنایه از ترک کردن و بی‌اعتنایی کردن به چیزی.