دیوان اشعار - غزلیات

فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۸۷۰

فیض کاشانی
گه نقاب از رخ کشیدی گه نقاب انداختی تهمتی بر سایه و بر آفتاب انداختی
گه نمائی روی و گه پنهان کنی در زیر زلف زین کشاکش خلقرا در پیچ و تاب انداختی
بس نشانهای غلط دادی بکوی خویشتن تشنگان وادیت را در سراب انداختی
شرم بی اندازه ات سرهای ما افکند پیش از حجاب خویش ما را در حجاب انداختی
زلف را کردی پریشان پر عذار آتشین رشتهٔ جان مرا در پیچ و تاب انداختی
بر امید وعدهٔ فردا ز خود راندی بنقد عابدانرا در ثواب و در عقاب انداختی
عاشق بیچاره را مهجور در عین وصال چشم گریان سینه بریان دل کباب انداختی
اهل دل را صاف دادی اهل گلرا درد درد عاقلانرا در حساب و در کتاب انداختی
فیض گفتی بس غزل هریک ز دیگر خوبتر حیرتی در طالبان انتخاب انداختی
میشود آخر دلت غواص بحر من لدن بس در و گوهر که از چشم بر آب انداختی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از فضای تضاد و حیرت است؛ شاعر در فضایی که میان وصال و هجران در نوسان است، به ترسیم چهره‌ای از معشوق می‌پردازد که پیوسته در حال پنهان شدن و آشکار گشتن است. این گریز و حضور، عاشق را در برزخی از تردید و اشتیاق گرفتار کرده و او را به مسیری پر از سراب و نشانه‌های مبهم می‌کشاند که گویی راهی برای رهایی از این سرگشتگی نیست.

در لایه‌های عمیق‌تر، شاعر به تقابل میان اهل دل و اهل ظاهر اشاره دارد. او با زبانی که آمیخته به گلایه و ستایش است، از یک‌سو شکوهِ جمال معشوق را می‌ستاید و از سوی دیگر، از رنجی سخن می‌گوید که در پسِ این پرده‌نشینی نهفته است. در نهایت، شاعر خود را در جایگاه راویِ این تجربه عرفانی قرار می‌دهد و اشعار خود را بازتابی از دردهای درونی و شهود قلبی می‌داند که همچون مرواریدی از دریای بی‌کران معرفت الهی به دست آمده است.

معنای روان

گه نقاب از رخ کشیدی گه نقاب انداختی تهمتی بر سایه و بر آفتاب انداختی

گهگاهی نقاب از چهره‌ات کنار می‌زنی و گاهی آن را باز می‌پوشانی؛ با این کار، تردید عجیبی درباره درخشش حقیقی‌ات در دل ما می‌اندازی، گویی سایه و آفتاب را با هم آمیخته‌ای.

نکته ادبی: استفاده از تضاد «نقاب کشیدن» و «نقاب انداختن» برای تصویرسازیِ نوسان در آشکارگی و نهان‌کاری معشوق استفاده شده است.

گه نمائی روی و گه پنهان کنی در زیر زلف زین کشاکش خلقرا در پیچ و تاب انداختی

گاهی رخسارت را نمایان می‌کنی و گاهی آن را در میان گیسوانت پنهان می‌سازی؛ با این کشمکش و بازیِ حضور و غیاب، مردم را در پیچ و خمِ سرگشتگی اسیر کرده‌ای.

نکته ادبی: «کشاکش» در اینجا به معنای کشمکشِ عاشقانه و نوسانِ میانِ دیدار و هجران است.

بس نشانهای غلط دادی بکوی خویشتن تشنگان وادیت را در سراب انداختی

تو نشانه‌های گمراه‌کننده‌ای از کوی خود به ما دادی و بدین ترتیب، تشنگانِ این وادیِ عشق را به سوی سراب کشانده و در توهمِ رسیدن به مقصود گرفتار کردی.

نکته ادبی: «وادی» به معنای بیابان و مسیر سلوک است؛ استعاره از راهِ دشوارِ عشق که در آن احتمال گمراهی زیاد است.

شرم بی اندازه ات سرهای ما افکند پیش از حجاب خویش ما را در حجاب انداختی

شرم و حیای بی‌اندازه تو باعث شده است که ما از خجالت سر به زیر افکنیم؛ در واقع تو با حجابی که بر چهره داری، ما را نیز در حجابِ بی‌خبری و ناتوانی از درک جمالت گرفتار کردی.

نکته ادبی: تکرار واژه «حجاب» با دو معنای متفاوت: یکی به معنای پوشش چهره و دیگری به معنای مانعِ روحی و فکری.

زلف را کردی پریشان پر عذار آتشین رشتهٔ جان مرا در پیچ و تاب انداختی

گیسوانت را بر چهره آتشین و درخشانت پریشان کرده‌ای و با این تصویرِ دلربا، رشته جان و هستی مرا در بندِ پیچ و تابِ زلف خود گرفتار ساخته‌ای.

نکته ادبی: «عذار» به معنای چهره و گونه است و «رشته جان» کنایه از حیات و هستی شاعر است.

بر امید وعدهٔ فردا ز خود راندی بنقد عابدانرا در ثواب و در عقاب انداختی

به امید وعده‌های آینده، من را از وصالِ نقدِ امروز محروم کردی؛ درست مانند کسانی که عبادت‌کنندگان را میان بیمِ عقاب و طمعِ ثواب سرگردان می‌کنند و از لذتِ حضور در لحظه بازمی‌دارند.

نکته ادبی: «نقد» در مقابلِ وعده‌های نسیه (آینده) به کار رفته که تقابلی عرفانی میانِ اهلِ حال و اهلِ زهد است.

عاشق بیچاره را مهجور در عین وصال چشم گریان سینه بریان دل کباب انداختی

عاشق بیچاره را در همان لحظه‌ای که گمان می‌کند به وصال رسیده، تنها و مهجور رها کردی؛ در نتیجه، چشم‌ها گریان، سینه از آتشِ فراق بریان و دل همچون گوشتِ کباب سوخته شد.

نکته ادبی: «مهجور در عینِ وصال» پارادوکس یا تناقضی است که نشان‌دهنده ناپایداریِ تجربه وصل نزدِ عاشق است.

اهل دل را صاف دادی اهل گلرا درد درد عاقلانرا در حساب و در کتاب انداختی

تو به اهلِ دل، شرابِ صاف و حقیقت را بخشیدی و به اهلِ دنیا و ظاهر، جز دردی نصیب نکردی؛ عاقلانِ ظاهربین را نیز در بندِ حساب و کتاب‌های خشکِ منطقی اسیر نمودی.

نکته ادبی: تضاد میان «صاف» و «درد» اشاره به رتبه‌بندیِ معنوی سالکان دارد.

فیض گفتی بس غزل هریک ز دیگر خوبتر حیرتی در طالبان انتخاب انداختی

ای فیض، تو غزل‌های بسیاری سرودی که هر کدام از دیگری زیباتر است و همین کثرتِ زیبایی، طالبانِ انتخاب را در حیرت و سرگشتگیِ میانِ این اشعار انداخته است.

نکته ادبی: اشاره شاعر به تخلص خود «فیض» و فخرِ هنریِ او در کیفیت اشعارش.

میشود آخر دلت غواص بحر من لدن بس در و گوهر که از چشم بر آب انداختی

عاقبت دلت همچون غواصی در دریای معرفتِ لدنی فرو خواهد رفت؛ بدان که این اشک‌های تو، در و گوهرهای گران‌بهایی هستند که از عمقِ چشمانت به دریای هستی افکنده‌ای.

نکته ادبی: «علم لدن» به معنای دانشی است که مستقیماً از جانب خداوند و بدون واسطه به قلب انسان می‌رسد.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) نقاب کشیدن و نقاب انداختن

تقابلِ حضور و غیاب که کلیدواژه اصلی غزل برای توصیف رفتار معشوق است.

استعاره سراب

استعاره از وعده‌های دروغین یا نشانه‌های گمراه‌کننده‌ای که عاشق را در مسیر سلوک به اشتباه می‌اندازد.

ایهام تناسب در و گوهر

اشاره به اشکِ چشم که به مروارید تشبیه شده و در عین حال با دریا و غواصی (در بیت بعد) تناسب معنایی دارد.

پارادوکس (تناقض) مهجور در عین وصال

توصیفِ حالتی که عاشق در کنار معشوق است اما همچنان احساس دوری و تنهایی می‌کند.